مراسم اجرای تعزیه خرابه شام
حسینیه ائمه اطهار ع
تهران خانی آباد نو ۱۴۰۳/۴/۱۸
@aghmiun
ممنون از حاج سیروس سایر
رفتار های ما... - @mer30tv.mp3
زمان:
حجم:
5.7M
☀️هر طلوع فرصتیست
🌺برای بیـــرون آمدن از تاریکی
☀️هر روز هدیــــه ایست
🌺برای دوباره آغــــاز کردن
☀️امیدوارم امروز آغاز
🌺بهترینها باشه برای شما
روزتون بخیر و نیکی🍃🌺
@Aghmiun
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
❌غذای مونده.
@Aghmiun
63d790d3e0889caa71806e2a_-2633782962905710524-mc.mp3
زمان:
حجم:
8.9M
🎙مداحی جناب آقای سیامک افتکاری
📲همراهان
@Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #دلباخته #قسمت_پنجاهوچهارم صدای جمشید رو نمیشنیدم،فقط صدای خانم بزرگ بود
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#دلباخته
#قسمت_پنجاهوپنجم
بلندشدم و سرمو نزدیک صورتش بردم.جدی میگی جمشید؟ازت نمیترسم که بخوام دروغ بگم.چطور میشه یه نفر هم علت عذابت بشه هم علت آرامشت.جمشید تنها کسی بود که باوجود همه ی عذاب دادناش میتونستم عاشقانه بپرستمش.میتونستم وقتی تو اوج دلخوری هستم بغـلش کنم و از خودش آرامش بگیرم.چندوقتی بود جمشید خیلی بهتر و مهربونتر از قبل بامن رفتارمیکرد.احساساتش رو بیشتر بروز میداد و وقتی عصبانی میشد با ملایمت بیشتری برخورد میکرد.شاید همه ی این ها بخاطر عذاب وجدانی بود که پیدا کرده بود.گاهی هم این موضوع رو به زبون میاورد و اعتراف میکرد که من باعث و بانی این اتفاق شدم و خودمو نمیبخشم.هربار که حرف از بچه میشد میگفت حاضره هرکاری بکنه تامن در. مان بشم.هردومون روزای سختی رو میگذروندیم و همه چیز وقتی سخت تر شد که خانم بزرگ میخواست جمشیدو متقاعد کنه من در. مان نمیشم و هیچوقت بجه دار نمیشم.از همه طرف حرف و نیش و کنایه میشنیدم و تنها شانس زندگیم این بود که جمشید اهمیتی به حرفای دیگران نمیداد و فقط کارخودشو میکرد.جمشید میگفت:من ناامید نیستم،هرچند سال هم طول بکشه بلاخره ما بچه دار میشم.اما من همیشه ته دلم ترسی داشتم،میدونستم خان بدون وارث معنایی نداره.بلاخره باید جمشید بچه ای به دنیا میاورد.حتی اگر بچه دار هم نمیشدم بلاخره یه روزی باید طعم تلخ هوو رو میچشیدم.چندروزی بود که ننه به عمارت اومده بود تا به من و عمه سربزنه.وقتی ننه توی عمارت بود همه ی غم هام یادم میرفت.انگار با خودش ارامش و دلگرمی برام میاورد.ظهرِآخرین ماه پاییز بود و ننه از نونای تنوری که خودش پخته بود برام اورده بود.انقدر خوشمزه بود که چنتاییشو همون موقع خوردم و گفتم:هروقت میای ازاین نونا برام درست کن و بیار ننه.ننه که از تعریف من خوشحال شد گفت:به روی چشم ننه،نوش جانت باشه دخترم.هوا سرد شده بود و چراغای نفتی توی اتاق رو روشن کرده بودم.بوی نفت و نون داغ تنوری توی اتاق پیچیده بود و با وجود ننه همه چیز برام رنگ و بوی دیگه ای گرفته بود.۷ماه از حاملگی نسرین گذشته بود و حسابی چاق شده بود و ورم کرده بود.بخاطر دردی که زیر دلش داشت و وزن زیادش نمیتونست زیاد کار کنه و فقط برای رفتن به توالت از جاش بلند میشد.به همین خاطر چندماهی بود که توی عمارت مونده بود و خانم بزرگ و سودابه و عزیزه ازش مراقبت میکردن.گاهی سودابه میرفت به عمارت پدرش،چند روزی میموند و بخاطر نسرین دوباره برمیگشت.هرچند سودابه کاری انجام نمیداد،فقط عزیزه بود که بیشتر کارای نسرین رو انجام میداد اما متوجه شده بودم که نسرین دوست داره سودابه توی عمارت باشه.سودابه هم خودش بدش نمیومد جلوی چشم باشه و خودنمایی کنه.هربار لباس جدید و ارایش جدیدی میکرد و عشوه میومد.ننه چادرشو دور کمرش رو محـکمتر بست و گفت:کاش توهم با جمشیدخان میرفتی شهر تا طبیب شهر تورو ببینه ننه.خدا کریمه شاید فرجی بشه.ایندفعه رو با جمال رفتن تا کارای سند زمین هارو انجام بدن ننه،وقتش نبود.اما جمشیدخان قول داده حتما یه بار منو به شهر ببره تا بهترین طبیب شهر منو ببینه.این روزا بخاطر زمین های اربابی و مشکل سندهاشون سرش خیلی شلوغه.هربار با جمال میره و من خجالتم میاد برای معالجه همراهشون برم،مطمئنم جمشید هم موافقت نمیکنه،دوست نداره کسی باخبر بشه.ننه سری تکون داد و گفت:جمشید خان جوون سر به راه و عاقلیه.خودش خوب میدونه چیکار کنه،پاپیچش نشو دخترم،هرروقت خودش صلاح دونست تورو هم میبره تا دوا درمون بشی.مرد به این عاقلی و با درایتی ندیده بودم،هرکسی دیگه جای جمشیدخان بود شاید تاالان زن گرفته بود وبجه دار هم شده بود.اوما اون بخاطر تو جلوی همه وحرف و حدیثهاشون ایستاده.مطمئنم جمشیدخان خیلی خاطرتو میخواد ننه.بااین حرف ننه دلم هــُری ریخت.تپش قلبم بیشتر شد.به حرفای ننه فکر کردم.درست میگفت هرکسی جای جمشید بود بااین همه ابهت و مال و منال حتما یه زن دیگه گرفته بود.بافکر اینکه جمشیدهم منو دوست داره قند توی دلم اب میشد و روی لبم لبخندی نشست.ننه مثل همیشه شوخ طبعیش گل کرد و گفت خُبه خُبه چه خوششم اومد آتیش پاره.با ننه بلند بلند خندیدیم.خیلی وقت بود که اینجوری از ته دل نخندیده بودم.ننه دستاشو برد به سمت آسمون و گفت:الهی همیشه همینطور بخندی ننه،الهی عاقبت بخیر بشی.الهی بچه تورو هم ببینم بعد سربزارم زمینوبـمیرم.باحرف ننه خودم انداختم تو بغـلش و گفتم:خدانکنه ننه،تو نباشی من دیگه به چه امیدی زنده باشم.مشغول حرف زدن با ننه بودیم که صدای داد و بیداد خانم بزرگ توی گوشم پیچید.من و ننه باتعجب به هم نگاه کردیم و دویدیم سمت در.درو بازکردم و دیدم خانم بزرگ روی پله جلوی اتاقش نشسته و به سرو صورتش میزنه و جیغ میزنه...
ادامه دارد....
@Aghmiun
همایش جهانی شیرخوارگان حسینی(ویژه خواهران)
زمان:روز جمعه ۲۲ تیرماه مصادف با ششم محرم الحرام
ساعت۱۱:۰۰
مکان: حسینیه زنجیرزنان اباعبدالله(ع) آغمیون