پنجشنبه ها
چه خوشحال می شوند
عزیزانی که
دستشان از دنیا کوتاه است
و منتظر مهرتان هستند
جایشان تا ابد در قلبمان خالیست
با فاتحه و صلوات یادآورشان باشیم
@aghmiun
باصلوات برارواح سالارشهیدان ویارانشان
حدود۵۰سال پیش مثل امسال درروستایمان آغمیون تگرگ وسیلاب جاری شدوخسارتی برکشاورزی واحشام اهالی زد و اهالی واحشام درعبورازکروان چایی گیرکرده بودن پلی برای عبورنبودمردم جهت کمک کردن آنجاجمع شده بودن. حاج آقا میرزازلفعلی نوری پور هم آن بودن یه نفر ازرهگذران با لحن گنایه میگه آقاملاکسی توی این ده نیست بانی ساخت پل بشودمیگن چرا. بعدازآن شروع به جمع آوری پول و کمکهای اهالی میکنن وواردترین معمارآن روزآغمیون بنام حاج حسین رامیاورندساخت پل را به ایشان می سپارند که بنایی مانگارمیشود.خداوندبه ارواح بانیان و زحمتکشان وخیرین رحمت کند.ماخدازحاج احمدنوری پور
باتشکرحسین آتیه دان
@aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #دلباخته #قسمت_پنجاهوهشتم جمشید از کنار سفره رفت کنار و به پشتی کنار اتا
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#دلباخته
#قسمت_پنجاهونهم
میتونستم ناراحتی و شدت غم رو به راحتی از چشماش بخوانم.اشکی که روی گونه ام بودوپاک کردم و رفتم کنارش نشستم.بدون اینکه حرفی بزنم بازوشو توی دستم گرفتم و سرمو گذاشتم رو شونه اش.چنددقیقه ای هردومون بی صدا توی همون حالت موندیم.سرمو از روی شونه اش برداشتم و بهش نگاه کردم.باورم نمیشد این مرد اینطور بخاطر من جلوی همه ایستاد.اروم گفتم:میخوای چیکار کنی جمشید؟خانم بزرگ ول کن نیست.درست هم میگه.ارباب که بدون وارث نمیشه میشه؟مگه میشه ارباب یه عمارت بچه ای نداشته باشه؟جمشید توی چشمام زل زد و گفت:من بچه میخوام چیکار دیبا؟من نمیتونم حتی لحظه ای به زنی جز تو فکر کنم،چه برسه بخوام ازش بچه دار بشم.اربابی عمارتو میسپارم به جمال و ما بدون دغدغه زندگیمونو میکنیم.کسی هم نمیتونه کاری بهمون داشته باشه.حرفاش ارامش رو به قلبم برگردوند.اما ترسم از خانم بزرگ و نسرین بود که مطمئن بودم به این راحتیا این شرایط رو نمیپذیرن وکوتاه نمیان.هاشم اومده بود پی مریم و بهمن تا به خونه برگردن.بهمنو بغل کردم و بوسیدم.دست و پامیزد و میخواست بره بغل مریم.دادمش به مریم و به هاشم گفتم به ننه بگو دیبا گفت بیا به عمارت.حتما بهش بگو هاشم به وجودش احتیاج دارم.هاشم سری تکون داد و همراه مریم از عمارت رفتن.نزدیکای عصر بود که ننه خودشو به عمارت رسونداومد توی اتاقم.نفس نفس میزد و چـادرش رو از سر برداشت چی شده ننه؟به هاشم گفتی خبر بده کار واجبی داری،هرچی دستم بود گذاشتم زمین و سریع خودمو رسوندم بهت.تا به اینجا برسم از دلواپسی مردم و زنده شدم.دستشو گرفتم و کنار خودم نشوندمش،با ارامش نگاهش کردم و گفتم فقط آرامش وجودتو میخواستم ننه،تو که اینجا باشی دلم خیلی قرصه.مشکوک نگاهم کرد و گفت یعنی میخوای بگی چیزی نشده که اینجوری پریشونی؟من تورو بزرگت کردم دختر،همه چی رو از چشمات میخوانم.لبخند تلخی بهش زدم و همه چیزو براش تعریف کردم.غم توی چشمای ننه منو به آتـیش میکشوند.میدونستم خیلی غصه ام رو میخوره و باشنیدن اینحرفا غم توی چشماش نشست اما سعی میکرد منو آروم کنه.به سرم دستی کشید و مثل همیشه باحرفاش آرومم کرد.شب شده بود و ننه میخواست بره به اتاق عمه.الانا بود که جمشید بیاد تو اتاق و ننه میخواست قبل از اومدن جمشید بره.تا در همراهیش کردم و تا میخواست از در بره دستش پراز چروکش رو بوسیدم و گفتم:ننه اگه تو نبودی من چیکار میکردم؟ننه گونه ام رو بوسید و گفت:خدا همیشه باهاته دخترم،حرفاتو به اون بزن.رفتنشو تماشا کردم و توی دلم قربون صدقه اش رفتم.اونشب جمشید دیروقت به خونه اومد و وقتی اومد اونقدر خسته بود که سریع خوابش برد.توی خواب عمیقی بودم که با صدایی که از توی حیاط شنیده میشد چشمامو باز کردم.درست میشنیدم؟ یا خواب میدیدم.انگار صدای عمه بود. نمیدونستم خوابم یا بیدار.دم دم های صبح بود و هوا هنوز تاریک بود.صدای عمه توی حیاط پیچیده بود.بی اختیار دویدم سمت درخواستم درو باز کنم که قفل بود.قفل درو باز کردم و از روی پله ها دویدم پایین.پشت سرمن جمشید از اتاق اومد بیرون.باصدای عمه همه بیدارشدن و اومدن بیرون.صدای عمه واضح نبود.اول فکر کردم برای علی اتفاقی افتاده.نزدیکش شدم و قلبم داشت از سینه بیرون میزدعمه داد میزد مادرم نفس نمیکشه.بیاین کمک مادرم جواب نمیده.لحظه ای حس کردم قلبم ایستاد.خودمو انداختم توی اتاق عمه.ننه کبود و بی جون گوشه ای افتاده بود.رفتم نزدیک دست سردش و دستشو تو دست گرفتم.با هق هق گفتم ننه،ننه صدامو میشنوی؟اما جوابی نمیداد.دوباره بلند تر داد زدم ننه توروخدا چشماتو بازکن،تورو جون دیبا جوابمو بده.سرمو گذاشتم روی قلبش.همونجا موندم و با دادی که میزدم گلوم میسوخت.صدای قلبش رو نمیشنیدم.ننه مرده بود.جمشید سعی میکرد منو از روی تـن بی جون ننه بلند کنه اما نمیتونست.انقدر قدرتم زیاد شده بود که کسی نمیتونست جلو دارم باشه.ننه رو بغل کرده بودم و کنار گوشش داد میزدم بلند شو.انگار گلوم پاره شده بود و اونقدر میسوخت که نفسمو بریده بود.کاش میمردم و اونروزو نمیدیدم.کاش لال شده بودم و به ننه چیزی نمیگفتم.ننه از غم من مرد.کاش هیچوقت به حرفم گوش نمیکردی و به اینجا نمیومدی ننه.قلب تو از غم و غصه ی من از تپیدن ایستاد.میزدم توی سرم و بهش التماس میکردم که چشماشو باز کنه.همه روی سرم جمع شده بودن و جمشید و جمال به زور منو بلند کردن و از اتاق بردن بیرون.چطور میتونستم با رفتن ننه این دنیا و زندگی روتحمل کنم؟حالا کی سنگ صبورم باشه و به حرفام گوش بده؟کی غم و غصه هامو بشنوه و آرومم کنه؟کنترلی روی رفتارم نداشتم.از خود بیخود شده بودم و مثل دیوونه ها توی حیاط نشسته بودم و زار میزدم.هیچکس نمیتونست آرومم کنه.عمه هم بدتر از من بود و هردو سنگ صبورمون رو از دست داده بودیم.
ادامه دارد....
@Aghmiun
#همسرانه
💞با اذیت و آزار و منت گذاشتن به همسر خود، نیکی و محبت هایتان را از بین نبرید.
💞هر کار خیری که در زندگی انجام می دهیم سعی کنیم برای خدا باشد.
❣ در زندگی با خدا معامله کنیم.❣
💞اگر می خواهید به همسرتان نیکی کنید برای رضای خدا این کار را بکنید.
بعضی ها برای رضایت همسرشان محبت می کنند و وقتی پاسخ محبت خود را نمی بینند از او بیزار می شوند.
💞وقتی کار برای رضای خدا باشد حتی اگر دعوا و اختلافی هم به وجود بیاید، بر سر یکدیگر منت گذاشته نمی شود.
✨امام علی (ع): لذتی در کارهای منت گذارنده نیست.
@Aghmiun
#حتماببینید
🎙 توصیه #کشیش #مسیحی از نیوجرسی به مخاطبانش:👇
اگر تاکنون #کربلا نرفته اید حتما بروید.
حضور خدا را در آنجا دیدم. قدرت خدا را حس کردم. ارتباط قلبی با امام حسین پیداکردم و اشکم جاری شد.
@aghmiun
13a2e45ec82e0cd53bc65d82de1c47db11879999-148p-mc.mp3
زمان:
حجم:
14.1M
🌿 لختی اندیشه در درس های نینوائیان
📌 برشی از سخنرانی: برای حسین ابن علی علیه السلام چگونه گریه کنیم؟
🔰 سال ۱۳۷۲
#امام_حسین عليهالسلام
#علامه_جعفری
#علامه_محمد_تقی_جعفری
#محرم
#سخنرانی
@aghmiun
5.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یک رالی نفس گیر در تنیس روی میز
@aghmiun
قابل توجه آقای محمد فرازی قهرمان چند دوره تنیس روی میز
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #دلباخته #قسمت_پنجاهونهم میتونستم ناراحتی و شدت غم رو به راحتی از چشماش
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#دلباخته
#قسمت_شصتم
حالا چطور خبر مرگ ننه رو باید به خونه آقام میبردیم؟! ننه با درخواست من به عمارت اومد.چطور میتونستم بهشون بگم که ننه دیگه برنمیگرده؟ کاش اون اتفاق خواب بود.کاش بیدار میشدم و ننه کنارم نشسته بود.با روشن شدن هوا عمارت پر شد از ادم.اقام و عزیز و برادرهام و زن و بچه هاشون هم به عمارت اومدن.مریم و هاشم رو دیدمو خودم انداختم تو بغـل هاشم.با هق هق گفتم کاش هیچوقت حرف منو به ننه نمیرسوندی.هاشم هم سرشو گذاشت روی شونه ام و گریه کرد.شاید همشون توی دلشون منو مقصر این اتفاق و مردن ننه میدونستن،این من بودم که از ننه خواستم به اینجا بیاداونا بخاطر جمشید جرئت نمیکردن حرفی بزنن اما من خودمو سرزنش میکردم.شاید اگه ننه به اینجا نمیومد و من اونحرفارو بهش نمیزدم هنوز زنده بود.این عذاب وجدان تا عمرداشتم منو رها نمیکرد.همه لباس سیاه به تن کردیم و ننه ازهمونجا تشییع شد.چقدر فاصله ی شادی تا غم میتونه کوتاه باشه.همین چندروز پیش بود که توی عمارت جشن و پایکـوبی بود و حالا عزا و لباس سیاه.ننه توی اون جشن کنارم بود و حالا جنازه اش از همین عمارت داشت بیرون میرفت.سرخاک ننه نشسته بودم و بی صدا اشک میریختم.از صبح اینقدر زجه زده بودم که دیگه نایی برام نمونده بود و کم کم اشکام داشت خشک میشد.به خاکش خیره شده بودم و حرفاش و نگاهش میومد جلوی چشمام.آخرین جمله اش رو توی ذهنم مرور کردم.«خدا همیشه هست دخترم،حرفاتو به اون بزن»انگار خودش دلش خبر کرده بود که قراره از پیشم بره.غم رفتن ننه غمی شد که برای هرلحظه روی دلم سنگینی میکرد.کاش میتونستم یه بار دیگه صورت پراز چین و چروکش رو ببوسم.اخ که چقدر غم توی دلم داشتم.جمشید نزدیکم شد وگفت:پاشو دیبا،وقت رفتنه.همه رفتن.خم شدم و خاک ننه رو بوسیدم و بلند شدم.جمشید دستمو گرفت تا بتونم راه برم.رفتن به عمارت و جایی که ننه توش مرده بود چقدر برام سخت بود.وارد عمارت شدم و یهو سرم گیج رفت و روی دست جمشید از حال رفتم.دیگه هیچی نفهمیدم و دنیا برام تیره وتار شد.فقط صدای جمشیدو میشنیدم که صدام میزددیبا.دیبا.ضربه هایی که به صورتم میخورد و صداها و همهمه هایی که اطرافم میشنیدم قطع شد و کامل از حال رفتم.چشمامو باز کردم و دیدم جمشید کنارم دراز کشیده و داره بهم نگاه میکنه.یادم از چندساعت پیش اومد و دوباره بغض گلومو فشرد.جمشید دستشو گذاشت یه طرف صورتم گفت صدامو میشنوی دیبا؟سرمو تکون دادم و بهش فهموندم که صداشو میشنوم.لـبام خشک شده بود از خشکی ترک خورده بود.با زبونم کمی لبامو خیس کردم و گفتم:میشه یه لیوان آب بهم بدی؟جمشید بدون معطلی از جاش بلند شدم و کمکم کرد تا نیم خیز بشم و لیوان آبو سر بکشم.به جمشید نگاه کردم.اونم حال و روزش بهتر از من نبود.موهای سیاهش به هم ریخته بود و روی پیشونیش ریخته بود.پیراهن و شلوار سیاهش خاکی و کثیف شده بود.توی جام نشستم و به پشتی تکیه دادم.حالم خوب نبود و سرم گیج میرفت.از شدت فشـاری که بهم اومده بود و جیغ هایی که زده بودم بدنم شـل شده بود.به زور میتونستم خودمو سرپا نگه دارم و حتی وقتی نشسته بودم باید به جایی تکیه میدادم.صدای شیون و زاری از توی حیاط شنیده میشد و حرفایی که عمه موقع گریه کردن میزد دلمو خون میکرد و منم توی اتاق بی صدا اشک میریختم.جمشید دستمال پارچه ای رو گرفتم سمتم و گفت:اشکاتو پاکن دیبا،بسه خودتو داغون کردی.دستمالو از دستش گرفتم و گفتم:تازه اولشه،من با رفتن ننه له شدم.زیرلـب گفتم:کاش لال میشدم.جمشید عزیزه رو صدا کرد تا کمی غذا برام بیاره.از دیشب چیزی نخورده بودم و ضعف و سرگیجه امونم رو بریده بود.چنددقیقه بعد عزیزه با سینی پراز غذا وگوشت کبابی وارد اتاق شد.زیرلب گفت:تسلیت میگم خانم.سری تکون دادم و لبای خشکمو با زبونم خـیس کردم.جمشید سینی غذا رو گذاشت جلوی خودش و تیکه ای گوشت رو جدا کرد و به سمت د_هنم گرفت.دهنمو باز کردم و شروع کردم به جویدن گوشت.هنوز قورت نداده بودم که حالت تهوع بدی گرفتم و بوی گوشت رو که تو دهانم حس کردم درد بدی توی معده ام پیچید و به طرز عجیبی اوق میزدم وبالا آوردم.معده ام خالی بود و تنها چیزی که بالا میاوردم آب بود.گریه میکردم و به خودم میپیچیدم. جمشید ترسیده و فکر میکرد گوشت توی گلـوم گیر کرده.پشت سرهم میزد پشتم و میخواست آب به خوردم بده.نفسم که بالا اومد آهی کشیدم و خجالت زده از کـثیفی رختخواب ها بودم.جمشید عزیزه رو صدا کرد تا بیاد اینجاهارو تمیز کنه.عزیزه وارد اتاق شد و گفت:چی شدی خانم؟خدا بد نده؟! چرا زیر چشمات گود افتاده؟
با صدایی که از شـدت بیحالی در نمیومد گفتم؛نمیدونم عزیزه،تا گوشتو گذاشتم توی دهنم از بوی گوشت بدم اومد و بالا آوردم.عزیزه با مهربونی رختخوابو جمع کرد و گفت:فدای سرت دیباخانم،الان میبرم میشورم و ترو تمیز که شد برات میارم.
ادامه دارد...
@Aghmiun