eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.4هزار دنبال‌کننده
14.6هزار عکس
16.7هزار ویدیو
112 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
🎙 توصیه از نیوجرسی به مخاطبانش:👇 اگر تاکنون نرفته اید حتما بروید. حضور خدا را در آنجا دیدم. قدرت خدا را حس کردم. ارتباط قلبی با امام حسین پیداکردم و اشکم جاری شد. @aghmiun
13a2e45ec82e0cd53bc65d82de1c47db11879999-148p-mc.mp3
زمان: حجم: 14.1M
🌿 لختی اندیشه در درس های نینوائیان 📌 برشی از سخنرانی:  برای حسین ابن علی علیه السلام چگونه گریه کنیم؟ 🔰  سال ۱۳۷۲ عليه‌السلام @aghmiun
5.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یک رالی نفس گیر در تنیس روی میز @aghmiun قابل توجه آقای محمد فرازی قهرمان چند دوره تنیس روی میز
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #دلباخته #قسمت_پنجاهونهم میتونستم ناراحتی و شدت غم رو به راحتی از چشماش
حالا چطور خبر مرگ ننه رو باید به خونه آقام میبردیم؟! ننه با درخواست من به عمارت اومد.چطور میتونستم بهشون بگم که ننه دیگه برنمیگرده؟ کاش اون اتفاق خواب بود.کاش بیدار میشدم و ننه کنارم نشسته بود.با روشن شدن هوا عمارت پر شد از ادم.اقام و عزیز و برادرهام و زن و بچه هاشون هم به عمارت اومدن.مریم و هاشم رو دیدمو خودم انداختم تو بغـل هاشم.با هق هق گفتم کاش هیچوقت حرف منو به ننه نمیرسوندی.هاشم هم سرشو گذاشت روی شونه ام و گریه کرد.شاید همشون توی دلشون منو مقصر این اتفاق و مردن ننه میدونستن،این من بودم که از ننه خواستم به اینجا بیاد‌اونا بخاطر جمشید جرئت نمیکردن حرفی بزنن اما من خودمو سرزنش میکردم.شاید اگه ننه به اینجا نمیومد و من اونحرفارو بهش نمیزدم هنوز زنده بود.این عذاب وجدان تا عمرداشتم منو رها نمیکرد.همه لباس سیاه به تن کردیم و ننه ازهمونجا تشییع شد.چقدر فاصله ی شادی تا غم میتونه کوتاه باشه.همین چندروز پیش بود که توی عمارت جشن و پایکـوبی بود و حالا عزا و لباس سیاه‌.ننه توی اون جشن کنارم بود و حالا جنازه اش از همین عمارت داشت بیرون میرفت.سرخاک ننه نشسته بودم و بی صدا اشک میریختم.از صبح اینقدر زجه زده بودم که دیگه نایی برام نمونده بود و کم کم اشکام داشت خشک میشد.به خاکش خیره شده بودم و حرفاش و نگاهش میومد جلوی چشمام.آخرین جمله اش رو توی ذهنم مرور کردم.«خدا همیشه هست دخترم،حرفاتو به اون بزن»انگار خودش دلش خبر کرده بود که قراره از پیشم بره.غم رفتن ننه غمی شد که برای هرلحظه روی دلم سنگینی میکرد.کاش میتونستم یه بار دیگه صورت پراز چین و چروکش رو ببوسم.اخ که چقدر غم توی دلم داشتم.جمشید نزدیکم شد وگفت:پاشو دیبا،وقت رفتنه.همه رفتن.خم شدم و خاک ننه رو بوسیدم و بلند شدم.جمشید دستمو گرفت تا بتونم راه برم.رفتن به عمارت و جایی که ننه توش مرده بود چقدر برام سخت بود.وارد عمارت شدم و یهو سرم گیج رفت و روی دست جمشید از حال رفتم.دیگه هیچی نفهمیدم و دنیا برام تیره وتار شد.فقط صدای جمشیدو میشنیدم که صدام میزددیبا.دیبا.ضربه هایی که به صورتم میخورد و صداها و همهمه هایی که اطرافم میشنیدم قطع شد و کامل از حال رفتم.چشمامو باز کردم و دیدم جمشید کنارم دراز کشیده و داره بهم نگاه میکنه.یادم از چندساعت پیش اومد و دوباره بغض گلومو فشرد.جمشید دستشو گذاشت یه طرف صورتم گفت صدامو میشنوی دیبا؟سرمو تکون دادم و بهش فهموندم که صداشو میشنوم.لـبام خشک شده بود از خشکی ترک خورده بود.با زبونم کمی لبامو خیس کردم و گفتم:میشه یه لیوان آب بهم بدی؟جمشید بدون معطلی از جاش بلند شدم و کمکم کرد تا نیم خیز بشم و لیوان آبو سر بکشم.به جمشید نگاه کردم.اونم حال و روزش بهتر از من نبود.موهای سیاهش به هم ریخته بود و روی پیشونیش ریخته بود.پیراهن و شلوار سیاهش خاکی و ‌کثیف شده بود.توی جام نشستم و به پشتی تکیه دادم.حالم خوب نبود و سرم گیج میرفت.از شدت فشـاری که بهم اومده بود و جیغ هایی که زده بودم بدنم شـل شده بود.به زور میتونستم خودمو سرپا نگه دارم و حتی وقتی نشسته بودم باید به جایی تکیه میدادم.صدای شیون و زاری از توی حیاط شنیده میشد و حرفایی که عمه موقع گریه کردن میزد دلمو خون میکرد و منم توی اتاق بی صدا اشک میریختم.جمشید دستمال پارچه ای رو گرفتم سمتم و گفت:اشکاتو پاکن دیبا،بسه خودتو داغون کردی.دستمالو از دستش گرفتم و گفتم:تازه اولشه،من با رفتن ننه له شدم.زیرلـب گفتم:کاش لال میشدم.جمشید عزیزه رو صدا کرد تا کمی غذا برام بیاره.از دیشب چیزی نخورده بودم و ضعف و سرگیجه امونم رو بریده بود.چنددقیقه بعد عزیزه با سینی پراز غذا و‌گوشت کبابی وارد اتاق شد.زیرلب گفت:تسلیت میگم خانم.سری تکون دادم و لبای خشکمو با زبونم خـیس کردم.جمشید سینی غذا رو گذاشت جلوی خودش و تیکه ای گوشت رو جدا کرد و به سمت د_هنم گرفت.دهنمو باز کردم و شروع کردم به جویدن گوشت.هنوز قورت نداده بودم که حالت تهوع بدی گرفتم و بوی گوشت رو که تو دهانم حس کردم درد بدی توی معده ام پیچید و به طرز عجیبی اوق میزدم وبالا آوردم.معده ام خالی بود و تنها چیزی که بالا میاوردم آب بود.گریه میکردم و به خودم میپیچیدم. جمشید ترسیده و فکر میکرد گوشت توی گلـوم گیر کرده.پشت سرهم میزد پشتم و میخواست آب به خوردم بده.نفسم که بالا اومد آهی کشیدم و خجالت زده از کـثیفی رختخواب ها بودم.جمشید عزیزه رو صدا کرد تا بیاد اینجاهارو تمیز کنه.عزیزه وارد اتاق شد و گفت:چی شدی خانم؟خدا بد نده؟! چرا زیر چشمات گود افتاده؟ با صدایی که از شـدت بیحالی در نمیومد گفتم؛نمیدونم عزیزه،تا گوشتو گذاشتم توی دهنم از بوی گوشت بدم اومد و بالا آوردم.عزیزه با مهربونی رختخوابو جمع کرد و گفت:فدای سرت دیباخانم،الان میبرم میشورم و ترو تمیز که شد برات میارم. ادامه دارد... @Aghmiun
مسجد حضرت علی اکبر ع قرچک زحمت کشان و مستمعین بزرگوار التماس دعا داریم ممنون از دوست عزیزمان علی آقا موسی نژاد بابت ارسال عکس های ماندگار @aghmiun منتظر فیلم ،عکس از دیگر مساجد و تکایا از مراسم عزاداری عزیزان هستیم.