کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #دلباخته #قسمت_شصتویکم ازش تشکر کردم و عزیزه میخواست از در بره بیرون که
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#دلباخته
#قسمت_شصتودوم
جمشید با چشم هایی نگران بهم زل زده بود اما کاری ازش ساخته نبود.میخوای برم عزیزه رو بیدار کنم؟شاید اون بدونه باید چیکار کنیم گریه ام گرفته بود و از شدت درد گریه میکردم به نشانه اره سرمو تکون دادم و جمشید به سرعت از اتاق رفت بیرون تا عزیزه رو خبر کنه.چنددقیقه بعدجمشید و پشت سرش عزیزه وارد اتاق شدن عزیزه روسریش رو از پشت گردنش بست و گفت دراز بکش خانمهمونطور که زیردلمو چسبیده بودم درازکشیدم.عزیزه دستامو کنار زد و دست خودشو زیردلم فشار داد کمی مکث کرد و دوباره فشار دادچشماش برقی زد و گفت:خانم بخدا شما حامله ای زیر شکمت سفت شده نمیتونستم حرفشو باور کنم.خودم زیردلمو فشار دادم به شدت سفت شده بود.با چشم هایی پراز اشک به جمشید خیره شدم.جمشید هم نمیدونست بخنده یا گریه کنه پرسید:عزیزه تو مطمئنی؟عزیزه چندبارسرشو تکون داد و گفت:من شک ندارم ارباب اما آفتاب که زد میرم در خونه قابله و میارمش اینجا تا خودتون هم باور کنید.عزیزه از اتاق رفت بیرون و منتظر بودیم تا هواروشن بشه و قابله بیاد. عزیزه دور شکمم رو پارچه پیچیده بود و کمی اروم شدم و چشمام سنگین شد و خوابم برد جمشیدبالای سرم نشسته بودم و با چشمای خمارش بهم نگاه میکرد.چشماش پراز خواب بود و از بی خوابی به سرخی میزدکمی نیم خیز شدم و گفتم:قابله اومد؟جمشید پتو رو کشید روم و گفت:عزیزه رو فرستادم پی اش،الاناس که بیاد.اعضای عمارت بیدارشده بودن و مشغول خوردن صبحانه بودن اما ما منتظر قابله بودیم و کسی خبر نداشت.بااومدن قابله همه متوجه حضورش شدن وکنجکاو بودن که ببینن چه خبره.حس عجیبی داشتم سردرگمی،ترس،خوشحالی شاید هم امیدواری.اگر حامله میشدم همه چیز فرق میکنه.شرایط عمارت،شرایط خودم و جمشیدنگاه خانم بزرگ و نسرین.اما اگر نباشم.نمیدونم شاید واژه ای برای احساس اونموقعم پیدا نکنم.توی این فکرها بودم که قابله از جمشید خواست بره بیرون و از من خواست تااماده بشم و گفت که میخواد منو ببینه. قابله زیردلم رو لمس کرد و بهم نگاهی انداخت.با پارچ ابی که جمیله براش آورده بود دستاش رو شست و باخشک کرد و حرفی نمیزدهر لحظه منتظر بودم تا کلمه ای به زبون بیاره اما فقط سر تکون میداد.قلبم توی سینه بی قراری میکرد و حرفای این قابله میتونست به یکباره زندگی منو دگرگون کنه،شاید هم نابود کنه و امید رو توی وجودم بکشه.اون دقیقه برام به اندازه ساعت ها گذشت.انگار زبونم قفل شده بود و لبام به هم چسبیده بود.حتی نمیتونستم ازش سوالی بپرسم.قابله از جاش بلند شد و به من گفت تموم شد میتونی بلندشی لباسم رو پوشیدم و منتظر بودم حرفی بزنه که زیرگوش عزیزه گفت به ارباب بگو بیاد داخل.حلقه اشک نگاهم رو تار کرده بودعزیزه درو باز کرد و جمشید پشت در منتظر بود.چشمامو بستم و باز کردم تابتونم بهتر ببینم.جمشید وارد شد و حالش بدتر از من بودپریشون بود و چهره اش پراز تشویش و نگرانی اب دهنشو قورت داد و به قابله نگاه کردبا صدایی لرزان پرسید خب چی شد؟ هردو به دهان قابله چشم دوخته بودیم.حتی عزیزه هم از استرس داستاش رو به هم میمالید.قابله لبخندی زد و گفت مشتلق بده ارباب.باید اول به خودت خبربدم تا ازت مشتلق بگیرم.جمشید لبخند نگرانی روی لب هاش نشست و گفت جون به سرمون کردی بگو ،مشتلق هم بهت میدم.قابله گفت:خانم حاملست ماه اولشه.باشنیدن این حرف بقیه حرفارو نمیشنیدم.زیرلب گفتم:من حامله ام؟دستمو گذاشتم روی شکمم و با تعجب نگاه کردم لبم میخندید وچشمم از شوق بی اختیار اشک میریخت.چه حس نابی بودحس معجزه حس بودن خدایی که بلاخره صدامو شنید وتو اوج ناامیدی مهربونیشو بهم نشون دادجمشید هم از خوشحالی چشماش پر ازاشک شده بود،با دست گوشه ی چشمش رو پاک کرد ودست تو جیبش کرد تا پولی به قابله بده دستاش میلرزید و میشد خوشحالی و استرس رو توی حرکاتش دیدعزیزه دوید سمت در و گفت میرم از خانم بزرگ مشتلق بگیرم.چنددقیقه بعد خانم بزرگ و جمال و نسرین.عمه و علی هم اومدن توی اتاق ماهیچکس باور نمیشدخانم بزرگ اومد سمتمو و پیشونیمو بوسید و گفت:میدونستم بلاخره برای جمشیدم بچه میاری دخترم،میدونستم.لبخند کجی رو لبم نشست و رفتارای خانم بزرگ توی این مدت جلوی چشمم تداعی شداما نمیخواستم حال خوب اون لحظه رو خراب کنم و سعی کردم از ذهنم بیرون کنم نسرین که آذر بغلش بود،بوسیدش و گفت:از پاقدم بچمه بلاخره خوشی و خیال راحت نصیب ما و این عمارت شد.آذر رو توی بغل گرفتم و صورتشو نوازش کردم نسرین راست میگفت پاقدم اذر بود که من مادر شدم یادم از روزی اومد که ننه آذرو برای اولین بار گذاشت توی بغلم و گفت:انشالا تا سال بعد بچه خودت بغلت باشه حالا من حامله بودم و ننه زیرخاک بوداشکی از گوشه چشمم چکید کاش ننه هم بود و بعداز اون همه غصه ای که برای من خورد این روز روهم میدید.
ادامه دارد....
@Aghmiun
14.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پذیرایی متفاوت از عزاداران حسینی در شهیدیه میبد
@aghmiun
خواص باور نکردنی #سبوس_گندم👌
➕با مصرف روزانه سبوس گندم میتوان از ابتلا به بیماریهای پوکیاستخوان
یبوست« اختلالات روده بزرگ»،
▫️کمخونی
▫️چاقی
▫️چربیخون
▫️ سرطان روده
▫️بیماریهای قلبی و عروقی
▫️ ضعف اعصاب
▫️ضعف عمومی و جنسی پیشگیری کرد.
🔹️سبوس، دارای مقادیر زیادی از مواد فسفردار، ویتامین E، ویتامین B، منیزیم، روی، آهن و کلسیم است؛ بنابراین مصرف آن در دوران بارداری و شیردهی به مادران توصیه میشود. مصرف مداوم سبوس گندم موجب افزایش قد در نوجوانان و کودکان نیز می شود.
🔹️سبوس گندم از بالا رفتن یک باره قندخون جلوگیری می کند
روش مصرف:
🔹️پودر سبوس گندم روزانه برای هر نفر یک تا دو قاشق غذاخوری در داخل انواع غذاهایی چون انواع سوپها و آش، سالاد، ماست و انواع خورشها، کتلت، کوکو سبزی و سیبزمینی، انواع خوراکها ریخته شود و یا یک قاشق مرباخوری داخل یک لیوان شیر و یا انواع آبمیوهها استفاده شود.
@ aghmiun
🔸خواص عاشورایی:
حصَیْنُ بْنُ نُمَیْر
🔻حصَیْنُ بْنُ نُمَیْر در دوران قیام مسلم بن عقیل در کوفه، رئیس پلیس ابن زیاد بود. هم او بود که قیس بن مسهر را دستگیر کرد و نزد ابن زیاد فرستاد که به دنبال آن قیس به شهادت رسید.
🔺در واقعه عاشورا ابن زیاد او را پنجم محرم با لشگر انبوهی بر سر راه امام حسین علیه السلام به «قادسیه» فرستاد. او در شهادت حبیب بن مظاهر نیز دست داشت و بعد از شهادت آن بزرگوار، سر مقدس او را در کوفه بر گردن اسب خویش آویخت تا به قصر ابن زیاد ببرد.
🔹چهار سال بعد از واقعه عاشورا، زمانی که "عبدالله بن زبیر" در شهر مکه بر ضد یزید حاکم وقت، سر به مخالفت برداشت و به کعبه پناه برد، حصین بن نمیر بر کوه "ابوقبیس" منجیق گذاشت و کعبه را هدف قرار داد.
♦️در سرکوبی نهضت توابین به سرکردگی سلیمان بن صرد خزاعی نیز، حصین بهعنوان فرمانده کل سپاه شام، با وی جنگید تا اینکه سلیمان کشته شد.
#تقویم_محرم
#امام_حسین_علیه_السلام
@aghmiun
4.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کوچه پس کوچه های آغمیون
محرم ۱۴۰۲
آقای اژدر صمدخانی با صدای حزین خودش نوحه چندین ساله ی " یرر آغلادی گویلر آغلادی " را می خواند تا این نوحه همچنان نسل به نسل ادامه پیدا کند ...
پارسال این نوحه را در اینستا گرام جانمایی کردم و تعداد زیادی آنرا دیدند و خیلی ها برای بنده پیام دادند که چقدر از دیدن این نوحه به وجد آمدند ..
@aghmiun
12M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چه ایستگاه صلواتی خوبی❤️
@Aghmiun
#همسرانه
هواشو داشته باش از همین اول
برای اینکه احترام نامزدتون از همین اول،توی خانواده خودتون بیشتر بشه
اولا همیشه از خوبی هاش توی خانوادتون بگین و سعی کنین جریان اختلافات رو برای خانوادتون تعریف نکنین چون شما دو تا آشتی میکنین ولی اون تصور بد داخل ذهن خانوادتون یا هر کسی که جریان رو براش تعریف کنین میمونه.
دوما اینکه توی جمع همیشه اسمش رو با احترام و الفاظ قشنگ صدا کنین. مثل "سعید آقا"...
حتی وقتی که نیست توی تعریف هاتون نگین "سعید" بگین "سعید آقا"
اینجوری بقیه هم حواسشون هست و احترام بیشتری به نامزدتون میذارن و احترام بیشتر به نامزدتون احترام بیشتر به شماست.
🌼🌼🌼🌼🌼🌼🌼
💖پندآموز💖
✍🏻با همسرت رفیق باش!.....
.با آنکه خانهٔ پدرش را صرف برای تو ترک کرده است و تو او را از گرمی محبت محروم کردهیی!
✍🏻با همسرت رفیق باش!....او دنیای زیبا را در باتو بودن ترسیم کرده است،پس با او تندی نکن، اگر خطایی هم کرد.
✍🏻با همسرت رفیق باش!.... وقتی که دنیا بر او سخت شد،پس او را تحت فشار قرار نده با خواسته هایت، و مواظب باش که او با رفتار تو احساس نکند که کمتر از دیگران است،تو آئینه هستی که او خود را در تو و کلمات تو میبیند.
✍🏻با همسرت رفیق باش!.... هنگامی که وارد خانه خود میشوی و او چهره اش غمناک است،بخاطر اختلافی که باهم داریدو یا به اوتوهین کردهایی!
✍🏻با او رفیق باش!....زیرا که او در دنیا غیر از تو کسی را ندارد، خطاهایش را فراموش کن و علاقهات را به او یادآوری کن!
✍🏻پس با او دوست شو و دوستش بدار
@Aghmiun
11.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
الهی! همه از "حیرت" به فریادند، و من از حیرت شادم. به یک "لبّیک" درب همه ناکامی بر خود بگشادم، دریغا روزگاری که نمیدانستم تا لطف تو را دریازم. الهی! چون حاضری چه جویم؟ و چون ناظری، چه گویم؟
الهی! هر روز که برمیآید، ناکسترم، و چنان که پیش میروم، واپسترم!
الهی! تو بساز که دیگران ندانند، و تو بنواز که دیگران نتوانند.
الهی! بیزارم از آن طاعتی که مرا به عُجب آرد، و بنده آن معصیتم که مرا به عذر آورد.
الهی! دانایی ده که از راه نیفتم، و بینایی ده که در چاه نیفتم.
الهی! هر که را عقل دادی، چه ندادی؟ و هر که را عقل ندادی، چه دادی؟!
الهی! هر که را خواهی برافتد، گویی با دوستان تو درافتد.
من بی تو دمی قرار نتوانم کرد
احسان تو را شمار نتوانم کرد
گر بر تن من زبان شود هر مویی
یک شکر تو از هزار نتوانم کرد
🔘خواجه_عبدالله_انصاری
#like
@aghmiun
8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ببینیم صفا کنیم❤️
@aghmiun
🔘رفتم به مسجد از پیِ نظارهی رُخَش
بر رو گرفت دست و دعا را بهانه کرد..!
#شاطرعباس_صبوحی
🌼🌼🌼🌼🌼🌼
🔘با حیا بودم ولی با دیدنش فهمیده ام
آب گاهی مومنین را هم شناگر میکند
#علی_صفری
@Aghmiun