4.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کوچه پس کوچه های آغمیون
محرم ۱۴۰۲
آقای اژدر صمدخانی با صدای حزین خودش نوحه چندین ساله ی " یرر آغلادی گویلر آغلادی " را می خواند تا این نوحه همچنان نسل به نسل ادامه پیدا کند ...
پارسال این نوحه را در اینستا گرام جانمایی کردم و تعداد زیادی آنرا دیدند و خیلی ها برای بنده پیام دادند که چقدر از دیدن این نوحه به وجد آمدند ..
@aghmiun
12M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چه ایستگاه صلواتی خوبی❤️
@Aghmiun
#همسرانه
هواشو داشته باش از همین اول
برای اینکه احترام نامزدتون از همین اول،توی خانواده خودتون بیشتر بشه
اولا همیشه از خوبی هاش توی خانوادتون بگین و سعی کنین جریان اختلافات رو برای خانوادتون تعریف نکنین چون شما دو تا آشتی میکنین ولی اون تصور بد داخل ذهن خانوادتون یا هر کسی که جریان رو براش تعریف کنین میمونه.
دوما اینکه توی جمع همیشه اسمش رو با احترام و الفاظ قشنگ صدا کنین. مثل "سعید آقا"...
حتی وقتی که نیست توی تعریف هاتون نگین "سعید" بگین "سعید آقا"
اینجوری بقیه هم حواسشون هست و احترام بیشتری به نامزدتون میذارن و احترام بیشتر به نامزدتون احترام بیشتر به شماست.
🌼🌼🌼🌼🌼🌼🌼
💖پندآموز💖
✍🏻با همسرت رفیق باش!.....
.با آنکه خانهٔ پدرش را صرف برای تو ترک کرده است و تو او را از گرمی محبت محروم کردهیی!
✍🏻با همسرت رفیق باش!....او دنیای زیبا را در باتو بودن ترسیم کرده است،پس با او تندی نکن، اگر خطایی هم کرد.
✍🏻با همسرت رفیق باش!.... وقتی که دنیا بر او سخت شد،پس او را تحت فشار قرار نده با خواسته هایت، و مواظب باش که او با رفتار تو احساس نکند که کمتر از دیگران است،تو آئینه هستی که او خود را در تو و کلمات تو میبیند.
✍🏻با همسرت رفیق باش!.... هنگامی که وارد خانه خود میشوی و او چهره اش غمناک است،بخاطر اختلافی که باهم داریدو یا به اوتوهین کردهایی!
✍🏻با او رفیق باش!....زیرا که او در دنیا غیر از تو کسی را ندارد، خطاهایش را فراموش کن و علاقهات را به او یادآوری کن!
✍🏻پس با او دوست شو و دوستش بدار
@Aghmiun
11.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
الهی! همه از "حیرت" به فریادند، و من از حیرت شادم. به یک "لبّیک" درب همه ناکامی بر خود بگشادم، دریغا روزگاری که نمیدانستم تا لطف تو را دریازم. الهی! چون حاضری چه جویم؟ و چون ناظری، چه گویم؟
الهی! هر روز که برمیآید، ناکسترم، و چنان که پیش میروم، واپسترم!
الهی! تو بساز که دیگران ندانند، و تو بنواز که دیگران نتوانند.
الهی! بیزارم از آن طاعتی که مرا به عُجب آرد، و بنده آن معصیتم که مرا به عذر آورد.
الهی! دانایی ده که از راه نیفتم، و بینایی ده که در چاه نیفتم.
الهی! هر که را عقل دادی، چه ندادی؟ و هر که را عقل ندادی، چه دادی؟!
الهی! هر که را خواهی برافتد، گویی با دوستان تو درافتد.
من بی تو دمی قرار نتوانم کرد
احسان تو را شمار نتوانم کرد
گر بر تن من زبان شود هر مویی
یک شکر تو از هزار نتوانم کرد
🔘خواجه_عبدالله_انصاری
#like
@aghmiun
8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ببینیم صفا کنیم❤️
@aghmiun
🔘رفتم به مسجد از پیِ نظارهی رُخَش
بر رو گرفت دست و دعا را بهانه کرد..!
#شاطرعباس_صبوحی
🌼🌼🌼🌼🌼🌼
🔘با حیا بودم ولی با دیدنش فهمیده ام
آب گاهی مومنین را هم شناگر میکند
#علی_صفری
@Aghmiun
49.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘سال۱۳۸۷مسجدجامع آغمیون
#همه_در_زیر_خیمهاش_یک_خانوادهایم
#اَلَّلهُمـّ_عَجِّللِوَلیِّڪَالفَرج
📲جناب آقای محمدرضاصمدخانی
@Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #دلباخته #قسمت_شصتودوم جمشید با چشم هایی نگران بهم زل زده بود اما کاری ا
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#دلباخته
#قسمت_شصتوسوم
ننه میگفت تنها آرزوم اینه قبل از مرگم بچه تورو هم ببینم و بعد بمیرم بایاداوری این خاطرات قلبم به درد میومد و چشمام خیس میشدن این چه حکمتی بود که من حتی تو اوج خوشحالی هم غمی بزرگ توی دلم داشتم.با خبر حاملگی من حال و هوای عمارت خیلی عوض شده بود.بااین خبر حتی واگذاری اربابی به جمال هم فراموش شد و کسی دراین باره حرفی نمیزد حالا که بچه جمشید توی شکم من بود و پای یه وارث درمیون بود،نگرانی همه برطرف شده بود رفتارخانم بزرگ خیلی عوض شده بود و نسرین هم کمتر به پرو پام میپیچد خبر حاملگیم به خونه ی آقام هم رسید و همشون اومدن عمارت.چندروزی پیشم موندن و این خبر روحیه ی همه رو عوض کرد.با رفتن ننه غم خونه ی آقام رو گرفته بود اما حاملگی من تونست بعدازاون غم بزرگ کمی دل هارو امید ببخشه و دوباره شادی رو به دلهامون برگردونه و لبخند رو روی لبمون بیاره.هرچند هیچ چیز نمیتونست غم نبودن ننه رو از یاد ما ببره و در اوج شادی غمی بزرگ گوشه ی دل همون مخصوصا من و عمه بودخوشحال تر ازهمه جمشید بود.اون مرد زمخت و زورگو که همه ازش حساب میبردن تبدیل شده بود به مردی عاشق پیشه پدری که منتظر بچه توراهیش بود و سراز پا نمیشناخت و همه متوجه تغییرش شده بودن خیالش از بابت من راحت شده بود و به عزیزه سپرده بود که هوای منو خیلی داشته باشه زندگیم رنگ و بوی تازه ای گرفته بود امیدو انگیزه به زندگیم تزریق شده بود.روزهای سختی رو توی عمارت گذرونده بودم.اما بلاخره چرخ روزگار چرخید و روی خوشش رو به من هم نشون داد عمارتی که شاهد بدترین روزای من بود،حالا شاهد گذروندن روزهای حاملگیم بودروزها میگذشت و هرروز وجودشو بیشتر حس میکردم.جمشید مشغول کارای عمارت ها و زمین بود و تقریبا هرروز به شهر میرفت.من روزهام رو با رشد اون بچه تو وجودم سپری میکردم و شب ها با وجود جمشید کنارم خوشبختیم تکمیل میشد.من بعداز گذروندن اون مشقت ها،منتظر اومدن بچه ای بودم که با تمام وجودم عاشقش بودم و میخواستیم بااومدنش فصل جدیدی از زندگیمون رو با جمشید شروع کنیم...
«پایان فصل دوم»
«شروع فصل سوم»
آلو سبزی که عزیز برام از باغ آورده بود نمک پاشیدم و گاز بزرگی زدم دومین کاسه ای بود که اونروز تموم کرده بودم.ماه های آخر حاملیگم رو فقط به عشق خوردن آلو سبز میگذروندم.تنها چیزی بود که میتونستم بخورم و از همه چی بدم میومد.بااین حال توی ماه هفتم حاملگیم شکمم از حد معمول خیلی بزرگتر شده بود.همه میگفتن بچه خیلی درشته،خودمم همین فکرو میکردم.بااینکه از ماه های اول تا به امروز که ماه هفتم رو میگذروندم از بیشتر غذاها بدم میومد اما بچم خوب رشد کرده بودخودمم خیلی چاق شده بودم و دست و پام ورم کرده بودبه سختی میتونستم کارامو بکنم و عزیزه بیشتر وقتش رو توی اتاق من میگذروند و کارامو انجام میدادجمشید هرروز با یه پاکت پراز گوجه سبز که از کشاورزای اطراف میخرید میومد خونه.همیشه مقدار بیشتری ذخیره میکردم و قبل از تموم شدنش به جمشید و مامانم میگفتم برام بیارن که مبادا تموم بشه.گاهی حتی نصفه شب از خواب بیدار میشدم و با صدای خرچ و خوروچ آلو سبز میخوردم و دوباره میخوابیدم.کاسه رو گذاشتم کنار و عزیزه رو صدا زدم.عزیزه وارد اتاق شد و گفت:از صبح چیزی نخوردین خانم صبحانه بیارم؟سری تکون دادم و گفتم:نه عزیزه،فقط یه کاسه دیگه آلو بشور و بیار تا توی اتاق باشه عزیزه سرش رو به دوطرف تکون داد و زیرلب گفت:آلو هم برا اون بجه شد غذا؟کاسه رو گرفت و از اتاق رفت بیرون بعداز رفتن عزیزه جمشید وارد اتاق شد و طبق معمول یه پاکت دستش بود که میدونستم پر از آلوئه دستمو تکیه دادم به پشتی و به سختی بلندشدم جمشید لبخندی زدم و دستمو گرفت تابتونم بایستم.پاکتو از دستش گرفتم و داخلشو نگاهی انداختم و برق خوشحالی توی چشمام نشست.سرمو بالا آوردم تا نگاهش کنم نگاهمون که به هم افتاد هردو زدیم زیرخنده و از چشماممون اشک سرازیر شدصدای خنده هامون توی اتاق پیچیده بوداز ته دلمون خوشحال بودیم و عمیقا احساس خوشبختی میکردم.روزهای گرم تابستان چقدر برام دلچسب تر از همیشه بودشاید بهترین روزهای زندگیمو همین روزها میبینم.سرم گرمِ زندگی بود و جمشید انگار انگیره اش برای کارهاش خیلی بیشترشده بودهفته ای چندبار به شهر میرفت و سرش خیلی شلوغ تر ازقبل شده بودگاهی جمال هم بهش توی کارهای عمارت و زمین های اربابی کمک میکرد اما بیشتر مسئولیت روی دوش خودِ جمشید بودمنم سعی میکردم سرمو گرم کنم به جمشید گفته بود برام ازشهر نخ کاموا بخره و مشغول بافتن شده بودم بافتنی رو از ننه یادگرفته بودم و میخواستم برای بچه ای که نمیدونستم دختره یا پسر لباس زمستونی ببافم.بیشتر وقتم توی اتاق میگذشت و بهترین کار و سرگرمی برام بافتن لباس شده بود
ادامه دارد....
@Aghmiun