آقا مهدی نوری پور. حاج محمد نوری پور . کربلای محمد طراری . محمود اسماعیلی.
پسر خاله های مهربان
@aghmiun
دوستان و همسایه های قدیمی
آقای الیاس آقا محمدی . محمود اسماعیلی.آقای نادر آقامحمدی
@aghmiun
دوستان و مخاطبین گرامی
عکس های یادگاری خود تان را با دوستان تان در مراسم های مختلف را جهت درج در کانال به ما بفرستید .تا بماند بیادگاری در آرشیو کانال
@aghmiun
40.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
@Abasmanesh_t👈کانل تلگرامی 4_5820955604172146305.mp3
زمان:
حجم:
5.9M
🔘میکس استاد عباس منش
🌼درآغوش خدا
🌸احساس کنید در آغوش خدایید.
@Aghmiun
46.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔻پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم:
یا فاطِمَةُ! کُلُّ عَیْنٍ باکِیَهٌ یَوْمَ الْقیامَةِ اِلاّ عَیْنٌ بَکَتْ عَلى مُصابِ الْحُسَینِ فَاِنِّها ضاحِکَةٌ مُسْتَبْشِرَةٌ بِنَعیمِ الْجَنّةِ
❇️ فاطمه جان!
روز قیامت هر چشمی گریان است، مگر چشمی که در مصیبت و عزای حسین گریسته باشد که آن چشم در قیامت خندان است و به نعمتهای بهشتی مژده داده میشود.
📚 بحارالأنوار، ج ۴۴، ص ۲۹۳
🎥مسجدجامع دهستان آغمیون سال۱۳۹۱
📲جناب آقای محمدرضاصمدخانی
#آغمیون
@Aghmiun
سه چیز که می تواند به آرامشتان کمک کند:
سادگی،
شکیبایی
شفقت ...
این سه گرانبهاترین گنجها هستند.
💫 ساده باشید نه ساده اندیش در اعمال و افکار،
با سادگی به منبع وجود باز می گردید.
💫 شکیبا باشید با دوستان و دشمنان،
تا با همه چیز هماهنگی می یابید.
💫 مهربان اول با خود و بعد با دیگران،
آنگاه با همه ی موجودات در صلح خواهید بود.
@Aghmiun
6.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
عزاداری روز هفتم ماه محرم ۱۴۰۳
مسجد حضرت علی اصغر محله عسگر آباد روستای مان آغمیون
التماس دعا
ممنون از مخاطب گرامی خانم فرجی
@aghmiun
3.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
احسان صبحانه به عزاداران حسینی
مسجد حضرت علی اصغر محله عسگر آباد
انشااله ...قبول درگاه حق باشد
خاطرات زیادی در این مسجد از سفره های احسان آبگوشت مرحوم کربلای پنجعلی داداشی در خاطر مان هست،
امام ایسانی، سفره های گلدار پارچه ای ، کاسه و بشقاب و قاشق های روحی ،یک آبگوشت لذیذ با بوی امام حسین ع هیچ وقت از یادمان نمی رود .....
@aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #دلباخته #قسمت_شصتوهفتم میترسیدم بخاطر حال بدم بچه زودتر به دنیا بیاد حا
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#دلباخته
#قسمت_شصتوهشتم
همه داشتن گریه میکردن و لباس سیاه تنشون کرده بودن.دلم نمیخواست چیزی رو که چشمام میدید باورکنم.حتی خدمتکارا هم لباس سیاه تنشون کرده بودن و گوشه ای بی صدا اشک میریختن.عمه رو دیدم که داشت میومد به سمتم.اشکاش میریخت و زیرلب چیزی میگفت نزدیک من شد و دستشو گذاشت روی شونه ام و با درد گفت اروم باش عمه آروم باش.حلقه اشک نگاهمو تار کرده بود اب دهنمو قورت دادم و گفتم:مگه چی شده عمه؟
عمه منو گرفت توی بغلش و زد زیر گریه دستشو پشتم میکشید و چیزی رو که تااون لحظه روی زبونش نمیچرخید به زبون اورد تسلیت میگم دیبای عمه،تسلیت میگم توهم مثل عمت سیاه بختی با شنیدن این حرف عمه رو کنار زدم و مات و مبهوت نگاهش کردم.سرم گیج میرفت و چشمام همه جا رو سیاه میدید.جیغ زدم و جمشیدو صدا زدم.چنان جیغی زدم که حس کردم گلوم پاره شد.گلوم خشک شده و پشت سرهم جیغ میزدم و جمشیدو صدا میزدم.از خشکی گلوم و جیغ هایی که میکشیدم طعم خون توی گلوم حس کردم.اما دیگه هیچی برام مهم نبود.بچه توی شکمم ترسیده بود و خودشو محکم به دلم میکوبید من داشتم خواب میدیدم. نمیخواستم باور کنم.خودمو میزدم تا از خواب بیدار بشم.ناخن روی صورتم میکشیدم تا از دردش چشمامو باز کنم و ببینم که فقط یه خوابه هیچکس جلو دارم نبود جمال و قدیر دستامو گرفته بودن تا به خودم آسیب نرسونم.پاهامو محکم میزدم به زمین و جمشیدو صدا میزدم.مگه میشد در عرض یک شب سرنوشت و تقدیرم سـیاه بشه؟نه باورم نمیشد.میخواستن منو به زور ببرن توی اتاقم اما اجازه نمیدادم.زورم اینقدر زیاد شده بود که حتی جمال و قدیر هم جلو دارم نبودن وسط حیاط روی زمین افتاده بودم و زار میزدم و جمشیدمو صدا میزدم.صداش میزدم تا از در عمارت بیاد داخل جوابمو بده.اون که طاقت گریه هامو نداشت،اون که میگفت برمیگرده چرا نیومده؟بچه اش داره بی قراری میکنه.اون که بچمونو خیلی دوست داشت پس حالا چرا نمیاد که آرومش کنه؟نمیدونستم چه اتفاقی داره میفته.حال خودمو نمیفهمیدم.فقط جمشیدو میخواستم.نگاهشو صداشو دنیا برام به آخر رسیده بودحتی خودمو و اون بچه رو از یاد برده بودم اینقدر گریه کردم و به سروصورتم کوبیدم که با صورتی خونین وسط حیاط روی زمین افتادم فقط صدای بقیه رو میشنیدم که نگران بچه بودن و میخواستن هرطور شده منو آروم کنن تا به بچه آسیبی نرسه.تمام قدرتم از بین رفتن بود و بدنم جونی نداشت.جمال و عمه دستمو گرفتن و بلندم کردن بردنم توی اتاق با دیدن اتاق درد دلم تازه شد و جمشیدو میخواستم با مظلومیت به جمال نگاه کردم و گفتم:جمال توروخدا منو ببر پیش جمشید،التماست میکنم الان کجاست؟میخوام ببینمش دلم داره تیکه تیکه میشه جمال..جمال همونطور که اشک میریخت گفت؛هنوز پیداش نکردن زنداداش ماشین پرت شده توی دره.درد ماهم همینه که ماشین و راننده پیدا شدن اما خان داداشو پیدا نکردن.ماشین آتیش گرفته و راننده سو خته اما هنوز خبری از جمشید نیست.حالا که هوا روشن شده دارن بازم میگردن تا پیداش کنن..انگار جرقه ی امید توی دلم روشن شد و با چشمایی پراز اشک و لبخندی تلخ گفتم:اصلا از کجا معلوم که جمشید توی اون ماشین بوده؟شاید جمشید شهر مونده ها؟لبام میلرزید و میخواستم امیدی به حال زارم بدم و مردن جمشیدو انکار کنم.جمال سری تکون داد و با ناامیدی گفت:از شهر خبر گرفتیم جمشید سوار همین ماشین شده و به سمت روستا حرکت کرده دلم آتیش گرفته بود.قلبم بی تابی میکردداشتم دیوونه میشدم...حالا عشقم کجاست؟همه کسِ من کجاست؟کور سوی امیدم خاموش شدهمه چیز برام سیاهی مطلق بود و وجودم همه اش درد بود و غم.صدای قدیرو شنیدم که جمالو صدا زد.جمال با عجله از اتاق رفت بیرون فهمیدم که خبری شده.منتظر بودم که کسی از در بیاد داخل و بگه جمشید هنوز زندست جمشید پیدا شده،جمشید هنوز نمرده...اما چشمم به در خشک شد و فقط صدای گریه بود که قلب داغدارم رو به درد میاوردعمه دستی به سرم کشید و لیوان ابی بهم داد و گفت:لبات خشک شده و ترک خورده دیبا آب بخور تا گلوت تازه بشه.دستی به لبام کشیدم و به انگشتم نگاه کردم که خونی شد لیوان آبو سرکشیدم و طعم خون رو توی گلوم حس کردم.صدای گریه ها بلند تر شد و همهمه بیشتر شد.روی پیشونیم عرق سردی نشسته بودمیخواستم برم بیرون و ببینم چه خبره عمه مانعم شد اما به حرفش گوش نکردم جمشید شوهرمه،پدر بچمه تکیه گاهمه باید بدونم الان کجاست و چه اتفاقی براش افتاده...از جام بلند شدم و تلوتلو میخوردم خودمو به حیاط رسوندم و متوجه شدم همه حالشون خیلی بدتر شده و گریه ها شدیدتر شده رفتم سمت جمال نگاهمو بهش خیره نگه داشتم و پرسیدم:چی شده جمال؟بهم بگوجمشید پیدا شده؟میدونستم جمشید دوست نداره حرفی بهم بزنه و رعایت حال و وضعیت منو میکنه.
ادامه دارد...
@Aghmiun