سلام سال۶۳یا۶۴بوددوتااتوبوس برادران محمودی همسایگان گرامی خودم سفربه مشهد مقدس قسمت شد رفتیم همه باهم آشنا جوی عالی بود ماهم چندتا هم سن وسال بزرگتر ازماباخانوادهبودیم چون اتوبوس پربود بوفه نشستیم بنده ونادر پرغم محمدیارمحمدی و۵نفربودیم ازآغمیون شلوغ کردن مشروع ولی با احترام به بزرگترها وخانواده مشهد چندجا باهم رفتیم تفریح وخوش گذرانی محمدیارمحمدی برادرصیغه ای بازنده بود بجز فامیلی رابطه صمیمی باهم داشتیم بگذرم از چندتا خاطرات که بعداتعریف میکنم محمد کلاه داشت قدبلند هرجا همدیگر پیدا نمیکردیم نشانه کلاه محمد جان بود داخل حرم شلوغ آخرهای ماه صفر یک بنده خدایی یک بسته لباس با روسری بسته بود داد به یکی از ما که تبرک کنیم دادیم محمدجلوبود محمد انداخت بالای حرم آقا این مرد زائر بنده خدا میزد سرش میگفت سوغاتی بود داد میزد یکی یکی درمیرفتیم خادم حرم اومد گفت آقا ناراحت نباش من برمیدارم میدم این یکی از خاطرات بود
🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀
اینم یه خاطره دیگر از مرحوم کربلای بهروز قرایی به کانال مون
تعداد مطالب و عکس های ارسالی آقا بهروز خیلی زیاد هست 'گاها هم پیش می آمد بدای تهیه مطلبی شب 'نصف شب زنگ میزدم خدمتش و راهنمایی میگرفتم .
تمام مطالب و عکس های ارسالی شان در آرشیو کانال آناوطن آغمیون بیاد گار خواهند ماند .
روحش شاد و یادش همیشه گرامی
برای شادی روح کربلای بهروز لطف کنید صلوات و فاتحه ای قرائت بفرمایید.
@Aghmiun
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
صبح آمده است
ﺑﺎﺧﻮﺩ ﻋﻬﺪ ﮐﻦ ﮐﻪ از امروز
ﺗﻤﺎﻡ ﺛﺎﻧﯿﻪﻫﺎﯾﺖ ﺭﺍ
ﺑﻪ ﺗﺒﺴﻢ ﻭ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﭘﯿﻮﻧﺪ ﺑﺰﻧﯽ
ﮔﺸﺎﺩﻩ ﺭﻭﯾﯽ می تواند
ﺳﺮﺁﻏﺎﺯ یک روز خوب عالی باشد
خنده هایتان بخیر باد
صبح پاییزیتون پرانرژی
سلام صبحتون بخیر 🌺🌺
@Aghmiun
احساسات.... - @mer30tv.mp3
زمان:
حجم:
5.2M
🌼صبح 19 مهر
@Aghmiun
دعا میکنم با آدمهای خوب مواجه شوی و با آدمهای خوب تعامل کنی و با آدمهای خوب هممسیر شوی.
هرکجا رفتی و هرکجا گذارت افتاد و هرکجا که کارت گیر افتاد عزیزم، دعا میکنم گیرِ آدمِ نانجیب نیفتی!
👤نرگس صرافیان طوفان
@Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #چشمان_زغالی #قسمت_دویستوبیستوپنج بعد از اینکه شال سحر را برداشت دستی می
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#چشمان_زغالی
#قسمت_دویستوبیستوشش
من قبلا هم بارها خدمتتون عرض کردم که پرهام با یک کوه عذاب وجدان در گیره و همیشه میگه هیچ وقت خودشو بابت این اتفاق نمی بخشه.پسر آقای رنجبر فقط گوش میداد معلوم بود حال خرابی دارد پدرش گفت ولی برای این رضایت یک شرط دارم.مازار با دقت نگاهش کرد تا شرطش را بگوید و آقای رنجبر گفت باید یک کار خیر بزرگ انجام بده .تحقیق می کنم ببینم یک کار بزرگ میذارم جلوی پاش نمیدونم جهيزيه خریدنه یا ساخت پرورشگاه یا مدرسه میخوام اول حسابی تحقیق کنم ولی اگه آزاد بشه و بیاد اون کاری که من براش مشخص می کنم انجام نده تا آخر عمرش مدیون من و امیده.مازار سر تکان داد به روی چشمم من بهشون خبر میدم که شما به یک شرط از پسرشون گذشتین .هم خبر بزرگواری که در حقشون کردین بهشون می رسونم هم شرطی که گذاشتین بهشون میگم .قبل از هر چیزی هم از طرف خودم و از طرف خانواده پرهام ازتون ممنونم.پیر مرد سر تکان دادمازار از جایش بلند شد و آیلار هم به تبعیت از او ایستادهر دو رنجبر هم در جایشان ایستادندمازار ابتدا به طرف پیرمرد دست دراز کرد و گفت اگه اجازه بدین ما از خدمتتون مرخص بشیم.آقای رنجبر با هر دو دستش ،دست مازار را فشرد وگفت برو به سلامت .تو وکیل خوب و کار درستی هستی .حلال و حروم سرت میشه .خدا نگهت داره برای پدر و مادرت و خانومت.مازار لبخند کم رنگی زد سپس با رنجبر پسر هم دست داد و بعد از تشکر و خداحافظی دوباره به سمت در خروجی نمایشگاه رفتندآیلار وقتی داشت از میان اتومبیل های آخرین قیمتی که حتی نام خیلی هایشان را هم نمی دانست رد میشداز خودش پرسیدپیر مرد بزرگ منشی که پشت سر آنها روی صندلی اش نشسته بود و رفتنشان را تماشا می کردیا حتی همین رنجبر جوانی که تا دم درهمراهیشان کرده بودآیا حاضر بودند کل این نمایشگاه را با همه اتومبیل هایش بدهند اما امیدشان برگرددیا حتی همه زندگیشان رابدهندساکن یک خانه ۵۰ متری در پایین ترین قسمت شهر باشند اما سر سفره که می نشینند جای امیدشان خالی نباشد؟یقینا حاضر بودند با تمام وجود .اما افسوس که اگر تمام دنیا را هم گرو می گذاشتند امید دیگر برگشتنی نبود.وقتی سوار شدند و حرکت کردند مازار بالاخره از قالب مازار سرکار و کمی خشک و منظم در آمدبه مازار واقعی تبدیل شد و در حالی که تمام شادی اش را در صدایش ریخته بودگفت واقعا دمشون گرم .خدا رحمت کنه پسرشو خیلی َمرده...آیلار خیلی مردهِ ها .اینکه از خون پسرش گذشت خیلی مردونگی میخواد ...آیلار خیلی خوشحالما بخدا خیلی خوشحالم .آیلار میان شادی مازار خندید و گفت ببین چقدر خوش قدم بودم.مازار هم در حالی که خوشحالی از تمام حرکاتش مشخص بود گفت الهی من فدای خودتو و قدمت .قربون خانوم خوش قدم خودم.اینکه مازار با چه حال خوشی به خانه علی پور رفت و خبر رضایت رنجبرها را داداینکه آنها چه حال خوشی پیدا کردند هیچ کدام در وصف نگنجدنه گفتنی ست و نه شنیدنی آیلار هم همراه مازار رفته بودخدا می داند که پدر و مادر پرهام در همان لحظه و با شنیدن این خبر ده سال جوان شدندمادرش با همان چادر سیاهی که به سر داشت وسط سالن سجده شکر گذاشت.پدرش نتوانست اشکهایش را کنترل کند و اشک شوق ریخت.امان از خواهر پرهام که کف خانه روی زمین زانو زده بود و درحالی که صورتش را پشت دستهایش پنهان کرده بود های های می گریست.یکی از زیباترین لحظاتی بود که آیلار در عمرش می دیدخانواده ای امید جوانشان را زیر خروار خروار خاک دفن کرده بودند اما با جوانمردی و گذشت امید را به خانه ای دیگر برگردانده بودندو چقدر دیدن اینکه هنوز هم در دنیا آدمهای خوب هستند لذت بخش بودبعد از خانه علی پور دیگر نوبت خلوت دونفره اشان بودبا خستگی زیاداما فکری که دیگر در گیر پرهام و چشمان نا امیدش نبودمازار بعد از اینکه حرکت کرد به آیلار نگاه کرد و پرسید خوب حالا کجا بریم ؟آیلار خیره به دریای آبی پر از آرامش چشمان مازار گفت نمیدونم .خودت دوست داری شیرینی امشبو کجا بهم بدی.مازار سرخوشانه گفت شیرینی خریدن برای تو که زیره به کرمون بردنه ،آخه مگه از تو شیرین تر هم چیزی هست .آیلار لبخند زد و سر تکان داد وپرسیدخوب برنامه ات چیه کجا بریم ؟بریم خونه خانوم جون ؟مازار خیره خیابان شلوغ پیش رویش گفت نه واسه خونه رفتن که زوده .پس از چند ثانیه مکث پرسیدبریم دروازه قرآن ،یکی از جاهای درجه یک شیرازه که من خیلی دوستش دارم.آیلار سر تکان داد نمیدونم .اگه قشنگه بریم .من که تا حالا هیچ جای شیراز رو ندیدم.مازار آینه اش را کمی تنظیم کرد و گفت با همدیگه وجب به وجبشو می گردیم شیراز کنار تو دوباره ،سه باره ،هزار باره گشتن و دیدن داره و از ذهنش گذشت ((شیراز باشد ،توباشی ،یک خیابان بی انتها ،به دنیا می گویم خداحافظ))
ادامه دارد....
@Aghmiun
بنفشه طاهریان1_5076088235004788951.mp3
زمان:
حجم:
38.3M
#قسمت_دوازدهم داستان خسرو و شیرین
@Aghmiun