eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.5هزار دنبال‌کننده
14.7هزار عکس
16.7هزار ویدیو
112 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
مرحوم حاج صادق مهتابی و محمود اسماعیلی عکس بهترین یادگاری تاریخ @aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
مرحوم حاج صادق مهتابی و محمود اسماعیلی عکس بهترین یادگاری تاریخ @aghmiun
روزی هم نوبت ما خواهد شد که باید به سفر برویم یک سفر جاودانه یک سفر بی بازگشت یک سفری بدون بلیط و ویزا یک سفری که نه از روزش خبر داریم نه از ساعت حرکت اش. ولی مطمینا باید به این سفر برویم چه بخواهیم چه نخواهیم. سفریکه همه عزیزانمان بدنبال سفر کرده گریه خواهند کرددر حالیکه خود مسافر به خنده و خوشحالی به چنین مسافرتی خواهد رفت. خیلی از نزدیکان دوستان , آشنایانی را از دست دادیم و در مواقع خاص بیاد آنها می افتیم, خاطره هایی که از دوستان سفر کرده یمان داریم و با یاد آوری آنها , به پوچی و واهی بودن دنیا پی می بریم. چه روزهایی را که با عزیزانمان سپری کردیم و اکنون در فقدان و نبود آنها ارزش و منزلت آنها را در می یابیم . و با خودمان کلنجار می رویم ای کاش این کار را با فلانی انجام میدادم ای کاش فلان کار را انجام نمی دادم و فلانی را آزرده خاطر نمی کردم, ولی چه فایده کار از کار گذشته و کاری را که نباید می کردم کردیم. ولی میشود از این اعمال کرده و نکرده خودعبرت بگیریم و دو باره انجامش ندهیم . بعد از این با دوستان و آشنایان و همسایگانمان دوست باشیم و دل هایشان را بدرد نیاوریم که فردا اگر اتفاقی افتاد و کس دیگری از میانمان رفت افسوس گذشته را نخوریم. انشاالله واما یکی از مردان مهربان و نیک روزگار که چندین سال است به دیار باقی شتافته و من خاطرات اندکی با نامبرده , در مدت کوتاه آشنایی با این مرد مهربان دارم مرا بر آن داشت تا با یادی از نامبرده در این صفحه, یادش را گرامی بدارم. مرحوم حاج صادق مهتابی , چندی سال هست که از میان ما رفته است ولی خاطرات شیرین نامبرده هیچ وقت از یاد و ذهنم نخواهد رفت, حاج صادق بعد از اینکه از روستا یمان آغمیون , به تهران آمد و ساکن شدمن با نامبرده بیشتر آشنا شدم , ایامی که در آغمیون بودیم ایشان را دیده بودم ولی نمی شناختمشان. شاید اسم شان را هم نمی دانستم. از وقتی با ایشان بیشتر نشست و برخاست کردم , هر چند خداوند به نامبرده اولاد نداده بود , ولی برادر زادگانشان , عین یک فرزند در خدمتشان بودند و در تمام طول حیاتش احترام و عزت خاصی برایش قایل بودند. از وقتیکه باب آشنایی و دوستی بنده با حاج صادق درخیابان احسانی عبدل آباد باز شد بیشتر و بیشتر با اخلاق و نیت و کردار این مرد بسیار مهربان آشنا شدم چنانچه اگر روزی ایشان را نمی دیدم بلافاصله سراغش را می گرفتم , نماز اول وقت ایشان قلب ریوف و مهربان ایشان مرا به وجد می آوردخاطراتیکه از آغمیون طی چندین سال زندگی در آنجا برایم تعریف میکردچقدر حسرت میخوردم چرا قبلا با این دنیای مهر و محبت آشنا نشدم. حاج صادق قلبی صاف و سفید بر خلاف سیمای ظاهری اش داشت یک لکه سیاه در قلب این مرد مهربان وجود نداشت. برای اینکه حاج صادق حوصله اش سر نرود , و یادش هوای روستا را نکند برایش یک بساط کوچک عروسک فروشی بپا کردند تا هم رزق و روزی کند و هم سرش گرم شودیک روز وقتی از نماز ظهر برگشت , به من گفت فلانی مثل اینکه عروسک ها را دزدیده اندگفتم حاجی شاید اشتباهی شده . فردا حاجی دو باره میخواست نماز ظهر , به من سفارش کرد فلانی مواظب عروسک ها باش. گفتم چشم. ایشان ازنماز برگشتند گفتند مثل اینکه باز هم عروسک دزدیده اند.گفتم حاج صادق فردا کاملا مواظب میشوم. مجددا فردا وقت نماز شد حاجی مخواست عازم مسجد شود رو کرد به من گفت من رفتم و روی عروسک ها را با پارچه ای بزرگ می پوشانم تا خیال مان راحت باشد. گفتم حاج صادق تو داری می روی مسجد تا نماز بخوانی آیا رواست روی عروسک ها را بکشی و آن دزد بد بخت نتواند عروسک بردارد ؟شاید پولی ندارد و خرجش را با ان عروسک دزدی در می آورد. این مرد مهربان کمی تامل کرد و بعد یک لبخندی زد و پارچه را از روی عروسک ها برداشت و به من گفت نیازی نیست مواظب عروسک ها باشید بذار یارو بیاید عروسک ببرد و خرجش را در بیاورد. و سپس مسجد رفت تا اقامه نماز کند یک روز هم باهم درد و دل می کردیم از گذشته و از آغمیون از مال و منال و اولاد و غیره. یک دفعه به من گفت نگرانم وقتی از دنیا رفتم اولادی ندارم برایم قران بخواند , گفتم حاج صادق اولا که آقا جابر.علی آقاواقا نادر آقا ولی ,آقا حمیدو...همیشه عین پروانه دورت می گردندخیالت راحت باشد خدای ناکرده اتفاقی برایتان بیفتد هر کاری برای پدرشان بکنند برای تو هم انجام خواهند داد نفسی کشید و گفت می دانم.سپس گفتم حاج صادق انشاالله صد سال عمر کنیدولی اگر شما قبل از بنده فوت کردیدبرایتان قول می دهم هر پنجشنبه برایتان قران بخوانم وقتی اینها را شنید یک اطمینان خاطری پیدا کردو رویم را بوسیدو خندید مدت زیادی نگذشت بلیط سفر آخرت حاج صادق مهتابی فراهم شد و ایشان در بهت و اندوه فراوان دوستان و آشنایان مسافر دنیای آخرت و یکی از بهشتیان شد. هر وقت شب های پنجشنبه بخواهم برای والدین و درگذشتگان قران تلاوت کنم نیت نفر اولم حتما حاج صادق مهتابی است.روحش شاد مخلص محموداسماعیلی
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #چشمان_زغالی #قسمت_دویستوبیستوشش من قبلا هم بارها خدمتتون عرض کردم که پر
سحر در آشپزخانه سر گرم بودمیز شامشان را چیده بود و منتظر بود تا سیاوش برسد و غذا را بکشدست تاپ و شلوارک صورتی رنگی که چند روز پیش خریده بود را بر تن داشت سرمیز ایستاده بود و سالادش را تزیین می کرد که سیاوش در را باز کرد و وارد شد سحر.سحر خانوم .هستی ؟برگشتی؟معلوم بود سر حال است.صدایش را آهنگین بیرون داد وگفت سحر خانوم ؟چشم عسلی؟کجایی ؟سحر با تردید به سمت در آشپزخانه رفت و گفت سلام.اینجام خسته نباشی.سیاوش در حالی که دستانش پُر بود به سمت همسرش رفت و گفت ممنون .تو هم خسته نباشی.نزدیک که رفت تازه متوجه تغییرات سحر شدموهای بلندش را رنگ گذاشته و ابرو هایش را هم رنگ موهایش کرده بودآرایش زیبایی به صورت داشت ازهمه زیباتر لبهایش بود که درست همرنگ تاپش بودجلو رفت و کیسه های خرید را روی کانتر گذاشت.سر تا پای سحر را با نگاهش چرخ زد و با لبخند کجی بر لب گفت خبریه ؟سحر با اینکه متوجه منظور سیاوش شده بود بدون اینکه مستقیم نگاهش کندپرسید چه خبری ؟سیاوش یک دستش را روی کانتر گذاشت و به آن تکیه داد و گفت نمیدونم شما بگو ؟خوشکل کردی ؟ به خودت رسیدی ؟چشمکی زد و پرسید جریان چیه ؟سحر با خنده ای آغشته به خجالت گفت هیچی .فقط رفتم آرایشگاه گفتم برای تنوع یک ذره رنگ موهامو عوض کنم و به خودم برسم.سحر خیرگی نگاه سیاوش را به وضوح روی صورتش حس کرددستش را بالا برد و موهایش را که آرایشگر برایش لخت کرده بود از توی صورتش کنار زدنگاه سیاوش روی موهایش چرخید سحر با تردید پرسید رنگ موهام چطوره ؟قشنگه ؟سیاوش لبخند زد نگاهش را به چشمان عسلی سحر که در محاصره خط چشم سیاه ، زیادی زیبا شده بودند دوخت و گفت آره خیلی قشنگ شده.لبهای سحر آویزان شد و گفت ولی آرایشگره حسابی جیبمو خالی کردسیاوش به همسرش در آن ست تاپ و شلوارک صورتی و لبهای آویزان که باعث شده بود شبیه دختر بچه ها بامزه شود با صدا خندید و گفت :عزیزم خوشگلی خرج داره ؟سحر با همان لبهای آویزان پرسید الان منظورت چی بود ؟یعنی قبلا خوشکل نبودم ؟سیاوش فهمیده بود سحر برای بهتر شدن رابطه اشان تلاش می کنداو هم تصمیم گرفته بود دست در دستش بگذارد و پا به پای هم برای بهتر شدن زندگیشان تلاش کند سیاوش گفت تو همیشه خوشگل بودی.امروز خوشگل تر شدی به سمت سرویس رفت و گفت برم دست و صورتمو بشورم بیام غذا بخورم. ‌..... دروازه قرآن و آرامگاه خواجوی کرمانی در کوه نزدیک دروازه قرآن یکی از زیباترین مکان های شیرازکه در آن ترکیب زیبایی از طبیعت و معماری به چشم میخوردمازار کنار خیابان نگه داشت.هر دو با هم از اتومبیل پیاده شدند هوا سرد بودمازار ماشین را دور زد کنار آیلار ایستادهر دو کنار هم رو به روی دروازه قرآن ایستادندشب گذشته زمان ورود به شیراز آیلار خواب بود اولین باری بود که دروازه قرآن را می دیدبه مازار لبخند زدو گفت چقدر اینجا قشنگه.مازار با چشمان آبی اش که در اثر تاریکی هوا قدری تیره تر بنظر می رسیدندآیلار را نگاه کرد و گفت بریم بالا رو ببین اون بالا خیلی قشنگه.دستش را جلو برددست یخ کرده آیلارراگرفت و گفت باید بریم اون سمت خیابون.دست در دست هم از خیابان گذشتند با هم از زیر دروازه قران عبور کردند دروازه قرآن زیبا و با شکوه و پر صلابت چنان استوار ایستاده بود که انگار نه انگار قرن هااز عمرش می گذردنگاه آیلار آهسته همه جا می چرخید اولین بار بود که به این شهر آمده بود نقطه به تقطه اش برایش تازگی داشت.اما میان این همه زیبایی ناگهان چشمانش روی انواع ترشک های خوش رنگ و لعابی که مقابل مرد دست فروش روی گاری بزرگی بودند قفل شدمازار بلافاصله رد نگاهش را گرفت.با خنده گفت توی این سرما اگه از این هله هوله ها بخوری که سکته می کنی دخترآیلار خودش را لوس کرد و گفت ولی خیلی خوشمزه س.مازار با جدیت کامل سر بالا انداخت محاله .این ترشی ها رو اگه تو این سرما بخوری که حتما یک بلایی سرت میادآیلار چشم غره ای رفت و گفت نمی دونستم انقدر خسیسی.مازار دستش را کشید و گفت آره من خسیسم آیلار اعتراض کردکجا .بخدا خیلی دلم خواست.مازار باز هم کاملا جدی گفت باشه الان که نه اینجا خیلی سرده . بذار خواستیم بر گردیم میخرم توی ماشین بخورآیلار لبخند بزرگی زد.آمدده بودند خانه مازار دروازه قرآن هواخیلی سرد بود ادامه دارد... •┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈• @Aghmiun
1.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
که قلبم به تو وصل است، چنان‌که زمین به رویِش. - علاء الأديب | دلگویه♡ کاش هیچوقت نمیزاشتم‌ بری... @Aghmiun
اگه بهت احترام گذاشتن بهشون احترام بذار ... اگه بهت احترام نذاشتن هم باز بهشون احترام بذار ... اجازه نده عملكرد ديگران از ادب تو چيزى كم كنه ... چون تو نماينده وجودخودت هستى نه ديگران. @Aghmiun