eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.4هزار دنبال‌کننده
14.6هزار عکس
16.7هزار ویدیو
112 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
آرزوها و چیزهایی را که دوست دارید یادداشت کنید... خلقت هستی هرگز چیزی را از قلم نخواهد انداخت.. آرزوی شما در بهترین مکان و بهترین زمان برآورده خواهد شد.. مسیر برای شما بازخواهد شد.. آنچه که باید بدانید بر شما آشکار خواهد شد... به زندگی خویش بنگر چیزهایی را خواهی دید که روزی آرزویش را داشتی..وشاید آگاه نباشی که روزی آرزویت بوده ... به کاری که شاید حسرتش را می داشتی ... اما این نکته را فراموش نکن... همیشه آرزوی حقیقی و الهی را طلب کن... خیلی آرزوها هستند که تو می خواستی ولی هم اکنون شاید از آنها ناراضی باشی..🌱 @Aghmiun
27.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
(Lite dodi)لیته دودی😋🍲 🥣مواد لازم👇🏻 گوجه سبز🍅 نعنا☘ پونه کوهی🌿 چوچاق🌱 ریحون🍀 سوسنبر🎋 سیر🧄 فلفل تند🌶 بادمجان🍆 دلمه🫑 سرکه🫗 نمک🧂 -بزارید سه روز بمونه و بعد مصرف کنید💛 @Aghmiun
تشکر و اعتذار خداوند متعال را سپاس گذاریم که ما را در غمناک ترین روزهای زندگی از نعمت حضور دوستان و سرورانی بهره مند ساخت که همدردی شان التیامی بود بر دلهای داغدیده مان... بدینوسیله از کلیه دوستان ، آشنایان، همسایگان،همشهریان، اقوام، که با حضور گرم خویش در مراسم تشیع ، تدفین، شام غریبان و مجلس ترحیم مرحوم شادروان کربلای بهروز قرایی ، ابراز همدردی نموده و موجب تسلی خاطربازماندگان داغدار شدند و یا با ارسال پیام یا تاج گل و یا تماس تلفنی و یا درج پیام تسلیت در کانال های آغمیون، ما را مرهون الطاف خویش قرار دادند صمیمانه سپاسگزاریم. از خداوند متعال برای یکایک شما عزیزان و خانواده های گرامی تان سلامتی و شادکامی مسئلت می نماییم. از طرف خانواده های قرایی و خلیلیان
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #چشمان_زغالی #قسمت_دویستوسیویک او که از اتاق خارج شد اشکهای آیلار باز فر
نگاه مازار این بار کمی بیشتر روی صورت همسرش ماند اگر خوب دقت می کردی انگار کمی دلخوری داشت اما به روی خودش نیاورد و صحبت را عوض کرد وگفت راستی یادم رفت بهت بگم نظرت چیه امشب بریم خونه بابا واسه فردا که مهمون داره یک کم توی پخت غذا کمکش کنیم ...صدایش با چاشنی خنده همراه شد و گفت نمیخوام جلو خانواده زنم آبروم بره .بریم سه تایی سنگ تموم بذاریم ؟پیشنهاد خوبی بود امشب را دوست نداشت خانه خانوم جون باشدمی ترسید سیاوش و سحر بیایندآیلارحس می کرد فعلا تمایلی برای دیدن آنها ندارداز طرفی هم دوست داشت کنار مهران باشد در کارها به او کمک کند هر چند مهران قرار بود کارگرخبر کند اما آیلار حس می کرد بودن کنار او و آشپزی کردن پا به پایش باید خیلی لذت بخش باشد موافقتش را که اعالم کرد مازار گفت باشه پس .برگشتنی بریم یکی ،دو دست لباس راحتی برادر مهمانی در منزل شهربانو هم بسیار عالی بود شوهر شهربانو آقای معتمد استاد ادبیات فارسی بود از آن مردهای نیک روزگار از آنها که دلت می خواست ساعت ها بنشینی تا برایت حرف بزند هاله و هلیا دخترهایش هم خوب بودنند هاله شوهر داشت و یکسالی از ازدواجش می گذشت آیلار او را در مهمانی شب گذشته دیده بود اما هلیا در اصفهان درس می خواند اولین دیدارشان همان شب در خانه شهربانو بودکمی شیطنت داشت ،و البته بسیار خونگرم و مهربان بماند که کودک درونش هنوز حسابی فعالیت می کرد مهم ترین وجه اشتراکش با آیلار اینکه هم سن و سال بودنند موهایش را دم اسبی بسته خیلی هم اهمیتی به حجاب و این حرفها نمی داد حتی با حضور مازار و شوهر خواهرش با یک تیشرت و شلوار توی خانه می چرخیدآیلار از خودش می پرسید حالا از همه چی گذشته سردش نیست مازار که از در آشپزخانه خارج شد همزمان هلیا هم داشت پا درون آشپزخانه می گذاشت آهسته گفت زنت قشنگه ها .عمرا فکر نمی کردم به تو بد اخلاق همچین زنی بدن مازار آرام به کمرش کوبید و هلیا گفت اهای .چته درداومد ...میگما مازار ،گوش کن ببین چی میگم آیلار هم سن منه شوهر کرده .وقتشه منم شوهر کنم ،توی اون رفیقای خوشکل و خوشتیپت بگرد یک کیس خوب برام پیدا کن.مازار نگاه کوتاهی به سمت آیلار که نگاهش می کرد انداخت چشمکی برایش زد و دو باره به هلیا نگاه کرد گفت خوشتیپ ترینشون خودم بودم که الحمدلله خدا نخواست و قسمت تو نشدم هلیا نیشگونی از بازویی پسر دایی اش گرفت و گفت گمشووو بیشعور من عمرا زن یکی مثل تو بشم .حاکم شهری که مرغابی بود.مازار تکه ای از موهای هلیا را گرفت و کشید و گفت بیا برو یک روسری بکش روی این شوید هات .الان پسرا پیداشون میشه هلیا اینبار واقعا حرصی شد و با جیغ رو به مهران گفت دایی به این پسرت بگو به موهای من نگه شوید.صدبار گفتم بدم میاد .بعد هم بهش بگو حالا که زن گرفته بره این غیرت های خرکی خرج زنش کنه مهران خندید به سمت آقای معتمد نگاه کرد آقای معتمد ادامه حرفش را زد انگار نه انگار که این وسط هلیا چطور عصبانی شده بود معلوم بود اعضای این خانواده به رفتارهای هلیا و مازار عادت داشتند حدود یکساعت بعد بالاخره پسرها هم رسیدنددور هم که نشستند شعله پرسید خوب منصورجان حالشون چطور بود؟منصور با جرعه ای چای گلویش را تازه کرد وگفت شریفه خانوم فقط دستش شکسته و یک مقدار زخمی و کوفته اس .اما آقا محمد چند شکستگی داره ...داشتن می رفتن بوشهر خونه خواهر شریفه خانوم که این بلا سرشون اومده آقای معتمد با ناراحتی سر تکان دادبندگان خدا ،مسافرت به کامشون زهر شد هلیا که به زور مازار شالی نیم بند روی سرش کشیده و لباس مناسب تری پوشیده بود گفت همون بلاییکه سر ما هم اومد نگاهش را به بانو داد و گفت زندایی جون فکر نکن ما نمی خواستیم برای عقدتون نیاییم ها .چرا اتفاقا کلی هم برنامه داشتیم ولی ماماجون ...مادر بابامو میگم ،حالش بد شد افتاد بیمارستان ما هم نتونستیم.بیاییم آقای معتمد به شعله نگاه کرد و گفت آره اتفاقا منم می خواستم ازتون معذرت خواهی کنم بیماری مادرم مانع از آمدن ما شد شعله متواضعانه لبخند زد و گفت ان شاللا هر وقت خواستید تشریف بیارید قدمتون روی چشم هلیا که کنار آیلار نشسته بود خندید و گفت البته فک کنم مامان جون خودشو زد به مریضی تا ما واسه عقد نیاییم آخه خودش یک نوه داشت که دلش میخواست مازار با اون ازدواج کنه مازار که صدای هلیا را می شنید چشم غره رفت هلیا...هلیا ریز خندید و آیلار اعتراض کرد چیکارش داری بذار ببینم ماجرا چی بوده هلیا تکه ای سیب به دهان گذاشت و گفت سرفرصت بهت میگم.مازار باز چپ چپ به دختر عمه اش نگاه کرد و گفت یک ذره بزرگ بشی بد نیستا هلیا با سر خوشی خندید دیگه از این بزرگتر.نترس با حرفام زنتو نمی پرونم .فقط میخوام براش بگم ماجرایی مریضی مامان جون چی بوده چقدر سخت می گیری تو . ادامه دارد.... •┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈• @Aghmiun
وَٱصۡبِرۡ لِحُكۡمِ رَبِّكَ فَإِنَّكَ بِأَعۡيُنِنَاۖ به خاطر من صبوری کن ، من دارم نگات میکنم .... (سوره طور آیه ۴۸) @Aghmiun
7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
. 💞اثرات سجده و نماز از زبان شیوای 💚 ⚡️نمیشه هم ادعای روشن فکری کرد هم نماز نخوند و اعتقاد به اذکار نداشت...⚡️ @Aghmiun
021.Anbia.Ali.Maleki.mp3
زمان: حجم: 9.6M
1️⃣2️⃣🍀🍂 ترجمه سوره انبیا 🍂به صورت داستانی گوینده استاد علی ملکی    @Aghmiun