ملکا ذکر تو گویم که تو پاکی و خدایی
نروم جز به همان ره که توام راه نمایی
همه درگاه تو جویم همه از فضل تو پویم
همه توحید تو گویم که به توحید سزایی
سنائی
صبحتون پر از مهرو نیکبختی🌻☀️
شما لایق عشق و شادی هستید🌸
@Aghmiun
hesamoddin.serajhesamoddin.seraj.maleka(128).mp3
زمان:
حجم:
10.9M
🔘ملکاذکرتوگویم.
🎙حسام الدین سراج
@Aghmiun
💐ولادت امام حسن عسکری علیه السلام را بر امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف و تمام شیعیان و دوست داران حضرتش تبریک عرض مینماییم. 💐
@Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #چشمان_زغالی #قسمت_دویستوسی شعله متعجب گفت شیراز چرا ؟اونا اینجا چیکارم
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#چشمان_زغالی
#قسمت_دویستوسیویک
او که از اتاق خارج شد اشکهای آیلار باز فرو چکید یاد آوری خاطرات مردی دیگر ظلم بزرگی در حق او بود.شب را مهمان خانه شهربانو بودند به قول خودشان مراسم پاگشا امشب در خانه شهربانو بوداما بابت در گیری پسرها در بیمارستان دیر راه افتادندمازار بعد از اتمام کارش به شهرام زنگ زده بود تا او هم به آنها ملحق شود اماشهرام پیشنهاد داده بود او برود دنبال خانومها ببردشان منزل شهربانو مازار دم در اتاق آیلار منتظر ایستاده بود تا او آماده شود آیلار دست زیر موهایش برد و آنها را جمع کرد مازار خیره موهای سیاه و بلند آیلار گفت :گل سرهای که امروز توی دستت بود خیلی قشنگ بودن .اون بزن روی موهات آیلارلبخند معذبی زد دستهایش همانجا روی موهایش ماند نگاهش را از مازار گرفت و به صورت خودش در آینه دوخت وگفت باشه بعد ،حالا عجله داریم نگاهش در به در دنبال کش مویش می گشت اما پیدایش نمی کرد دستش از بالا نگه داشتن موهایش درد گرفته بود بی حوصله گفت :اَه لعنتی ،معلوم نیست کش موهامو کجا گذاشتم مازار جلو رفت و پشت سرش رو به رویی آینهایستادآیلار کلافه موهایش را رها کردموهای سیاهش روی شانه اش روان شد نگاه مازار همراه موهای همسرش تا روی شانه های دخترک لغزیدپنجه میان موهای او کشیدهمانطور که ارتباط چشمی اشان از طریق آینه برقرار بود گفت می دونی چرا موهات اِنقدر بلند و پر پشته ؟آیلار سر تکان داد یعنی نه مازارنگاهش را در نگاه آیلار گره زد و گفت چون خدا خواسته یک چشمه از حجم دوست داشتن منو نشونت بده...من به اندازه تار تار موهات دوستت دارم پشت بند حرفش هم چشمکی در آینه حواله دخترک کرد قلب آیلار در سینه لرزیدمردک انگار عادت داشت بی هوا ابراز عشق کند وسط حرفهای معمولیشان یکهو یک جمله می گفت و دل دخترک را در سینه می لرزاندسعی کرد کلافگی و بی حوصله گی اش را به گوشه ای ترین قسمت ذهنش پرتاب کند با این مرد فقط باید خوب بودبه سمتش چرخید یکی از دستهایش را میان زلفهای شب رنگ مازار فرستاد و پرسید اون وقت موهای تو چرا انقدر پر پشته؟ مازار با لحنی پر از اطمینان گفت چون قرار تو اندازه تارتار موهام عاشق بشی ؟آیلار با محبت خندید و گفت آره ؟مازار گفت آره..مازار:میخوای موهاتو برات ببافم ؟آیلار ناباور نگاهش کرد و پرسید مگه بلدی ؟مازار دستش روی شانه ی او گذاشت و او را چرخاند در حالی که موهایش را شانه می کشید گفت :آره که بلدم .بچه که بودیم خانوم جون یادم داد . خیلی وقتا من موهای فرشته رو می بافتم .تازه چند بار هم موهای هاله و هلیا رو بافتم هاله و هلیا دخترهای عمه شهربانو بودند آیلار دست به کمر زد و گفت به به چشمم روشن خوب، دیگه اعتراف کن .دیگه چی ؟مازار مشغول بافتن موهای آیلار شد و گفت والاجونم برات بگه تا دوازده ،سیزده سالگی کلا دستم توی موهای دخترای مردم بود . موهای دخترای محلو من شونه میکردم ،من می بافتم ....دستم به خیر بود خلاصه و چشمک دیگری به آیلار زدمردک وقیح چه راحت از شیطنت های دوران نوجوانی اش می گفت آیلار با چشمانی وق زده جیغ زد و گفت خیلی بی شعوری مازار ...و با همان شانه ای که تا چند دقیقه قبل داشت به موهایش می کشید توی بازوی مازار کوبیدمازار سر تکان داد و گفت نچ نچ ،هم بی ادبی هم دست بزن داری ..آیلار به مازار توی آینه چشم غره رفت و گفت حقته .اِ،اِ راست راست تو چشم من نگاه می کنه میگه با دخترا می پلکیدم مازار خندید و گفت خوب گناه من چیه ؟خوشگل بودم دخترا می اومدن سراغم آیلار حرصی گفت:چی بهت بگم مازار ... چی ؟مازار گردن کشیدکنار گوشش گفت فعلا که سند شش دنگ قلب من به نام شماست خانوم. بالاخره سوار ماشین ها شدنند و راه افتادند فرشته و خانوم جون و شعله سوار اتومبیل مهران شدنند آیلار و بانو و ریحانه و عاطفه هم داخل ماشین مازار نشستند دو قلوهای فرشته هم که چون روز بعد امتحان داشتند هر چه کردنند نتوانستند مادرشان را راضی کنند تا به مهمانی بیایند وقرار شد خانه خانوم جون پیش نبات بمانند و او مواظب درس خواندنشان باشد مازار بعد از حرکت کمی صدای آهنگ را بلند کرد سپس به آیلار نگاه کرد و آهسته پرسید عصری واسه چی گریه می کردی ؟آیلا از دروغ گفتن آن هم به مازار متنفر بود اما نتوانست دلیل گریه اش رابگوییددستانش را در هم قفل کرد و گفت چیز مهمی نبود ؟مازار دوباره نگاهش کرد و پرسید چیزی ناراحتت کرده ؟آیلار خیره اش شد و پرسید مثلا چی ؟نگاه مازار بین آیلار و خیابان پیش رویش در گردش بود و گفت نمیدونم .تو بگو امروز عصر چی اشکتو در آورد ؟آیلار نگاهش را به دستان در هم قفل شده اش داد و گفت گفتم که چیز مهمی نبود
ادامه دارد...
•┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈•
@Aghmiun
بنفشه طاهریان1_5165921049413419259.mp3
زمان:
حجم:
33.6M
#قسمت_پانزدهم داستان خسرو و شیرین
@Aghmiun
#انگیزشی
آرزوها و چیزهایی را که دوست دارید یادداشت کنید...
خلقت هستی هرگز چیزی را از قلم نخواهد انداخت..
آرزوی شما در بهترین مکان و بهترین زمان برآورده خواهد شد..
مسیر برای شما بازخواهد شد..
آنچه که باید بدانید بر شما آشکار خواهد شد...
به زندگی خویش بنگر چیزهایی را خواهی دید که روزی آرزویش را داشتی..وشاید آگاه نباشی که روزی آرزویت بوده ...
به کاری که شاید حسرتش را می داشتی ...
اما این نکته را فراموش نکن...
همیشه آرزوی حقیقی و الهی را طلب کن...
خیلی آرزوها هستند که تو می خواستی ولی هم اکنون شاید از آنها ناراضی باشی..🌱
@Aghmiun
DrAzizi@DinVaRavan-DrAzizi.mp3
زمان:
حجم:
3.2M
💠بچه هامون رو آدم حساب کنیم.
#دکتر_سعید_عزیزی
@Aghmiun
27.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
(Lite dodi)لیته دودی😋🍲
🥣مواد لازم👇🏻
گوجه سبز🍅
نعنا☘
پونه کوهی🌿
چوچاق🌱
ریحون🍀
سوسنبر🎋
سیر🧄
فلفل تند🌶
بادمجان🍆
دلمه🫑
سرکه🫗
نمک🧂
-بزارید سه روز بمونه و بعد مصرف کنید💛
@Aghmiun
تشکر و اعتذار
خداوند متعال را سپاس گذاریم که ما را در غمناک ترین روزهای زندگی از نعمت حضور دوستان و سرورانی بهره مند ساخت که همدردی شان التیامی بود بر دلهای داغدیده مان...
بدینوسیله از کلیه دوستان ، آشنایان، همسایگان،همشهریان، اقوام، که با حضور گرم خویش در مراسم تشیع ، تدفین، شام غریبان و مجلس ترحیم مرحوم شادروان کربلای بهروز قرایی ، ابراز همدردی نموده و موجب تسلی خاطربازماندگان داغدار شدند و یا با ارسال پیام یا تاج گل و یا تماس تلفنی و یا درج پیام تسلیت در کانال های آغمیون، ما را مرهون الطاف خویش قرار دادند صمیمانه سپاسگزاریم.
از خداوند متعال برای یکایک شما عزیزان و خانواده های گرامی تان سلامتی و شادکامی مسئلت می نماییم.
از طرف خانواده های قرایی و خلیلیان