eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.4هزار دنبال‌کننده
14.6هزار عکس
16.7هزار ویدیو
112 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
🔆کم کم ، موبایلها حذف خواهند شد ! ⁉️🤔 جایگزین موبایل 👆 *از Ai Pin چه می‌دانید؟* آی‌پین (سنجاق هوش مصنوعی) تا قبل از پایان امسال (سال میلادی) روانه بازار گردیده و جایگزین گوشی‌های موبایل می‌گردد ‌⬅️ یادتونه در روایات میخوندیم ،در آخرالزمان مردم در کف دست ، همه چیز را می بینند... @Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #چشمان_زغالی #قسمت_دویستوبیستونه سحر با صدای آب بیدار شد در جایش غلتی زد
شعله متعجب گفت شیراز چرا ؟اونا اینجا چیکارمنصورگفت نمیدونم .برای منم عجیبه.شاید فامیلی ،کسی اینجا دارن از جایش بلند شد و گفت با اجازه اتون من برم.سیاوش ازم خواسته برم بهشون سر بزنم ریحانه به شوهرش نگاه کرد و گفت منم باهات بیام؟منصور پاسخ داد نه لازم نیست .خودم میرم رضا هم ایستاد منم باهات میام،شهرام هم بالافاصله برای همراهی اش اعلام آمادگی کردمازار اما رو به منصور گفت شرمنده منصور جان نیم ساعت دیگه با موکلم قرار دارم وگرنه باهات می اومدم منصور دست روی شانه دامادش گذاشت دمت گرم برو به کارت برس مازار گفت کارم زیاد طول نمی کشه بعد میام اون وری خانوم جون پرسید منصور جان ، آقا سیاوش با کی میاد ؟منصور پاسخ داد با زنش خانوم جون خانوم جون رو به پسرها گفت یکیشون باهاش همانگ باشین رسیدن شیراز بیاریدشون اینجا بچه غریبه عاطفه به پیر زن نگاه کرد و گفت ممنون خانوم جون ما که خودمون به اندازه کافی بهتون زحمت میدیم.پیرزن با مهربانی ذاتی اش گفت مهمون حبیب خداست دخترم .یک اتاق براشون آماده می کنیم بیان همینجا .این خونه پر از اتاقه طبقه بالا هم که هست.پدرو مادرش تصادف کردن شما ها آشناش هستین دورش باشین غصه نخوره بهتره. گناه داره دختر مردم شعله لبخند زد دستتون درد می کنه .زحمت می کشین تنها فرد ناراضی جمع آیلار بودبه محض اینکه خبر آمدن سیاوش راشنیدن،استرس تلخی به جانش افتادهیچ میلی برای طوفانی شدن دوباره ذهنش نداشت او تازه داشت به آرامش می رسیدنه اینکه از سیاوش َبدش بیاید یا از او کینه ای به دل داشته باشداصلا این گونه نبوداو هیچ وقت هیچ حس بدی نسبت به سیاوش نداشت فقط از دیدنش می ترسیدنگران واکنش خودش بودنگران قلبی که هنوز از یکدست شدنش اطمینان نداشت این دوری تازه داشت خاطرات را در ذهنش کم رنگ می کردآرام ،آرام با زندگی جدیدش خو گرفته بودترجیح میدادملاقاتشان با فاصله بیشتری رخ دهدوقتی که خاطراتش خیلی کم رنگ تر شده باشند اماحالا...مازار که خدا حافظی کرد و رفت تا به قرارش باموکلش برسدآیلاروارد اتاق مشترکش با بانو شدشب منزل شهربانو مهمان بودندباید لباس مناسبی برای شب کنار می گذاشت درحال جستجو کردن چمدانش بود که دستش به شی سردی برخورد کردآن را که از زیر لباس هایش بیرون کشیدتازه متوجه شد چیست تل سر هدیه سیاوش همان که برایش از تهران سوغات آورده بودهمان دو پروانه طلا که دور تا دور بال هایش پر ازنگین های درشت قرمز و وسطشان نگین های رزسفید کاشته شده بودندآن روز را یادش آمدکناررودخانه ،بازی انگشتان سیاوش میان موهایش از نقشه هایش گفته بود انگارگفته بود میخواهد هر شب خودش موهایش را شانه بکشدگفته بود این گل سرها از جنس طلاست و اگر فلزی گران قیمت تر وجود داشت آن را می خریدخیلی چیزها گفته بود و نقشه ها کشیده بود ..اشک چشمانش را سوزاند چشم هایش را بست صورت لبخند به لب مازار پشت پلکهای بسته اش نمایان شد صدایش در سرش پیچید بخشیدم همه ی من مال تو ....تو هم ببخش همه خودتو به من اشکهایش از پلکهای بسته اش هم راه پیدا کردندروی صورتش غلتیدنداز خودش متنفر شد که با وجود داشتن مازار با یادآوری سیاوش قلبش تیر کشیده بودحال بدی داشت میان حس بدی دست و پا میزدخدا خاطرات را لعنت کند که گاهی زبان نفهم میشدندو با بی فکری خودشان را به در و دیوار مغز آدم میکوبیدند.مطمئن بود این گل سرها را خودش توی چمدان نگذاشته تا خواست از جا بلند شود بانو در را باز کرد و وارد اتاق شدبه آیلارو چشمان خیسش نگاه کرد و حیرت زده پرسیدچیزی شده ؟آیلاربه جای جواب سوالش گل سرها را نشانش داد و گفت اینا رو تو گذاشتی توی چمدون من ؟بانو با دیدن سوغاتی های سیاوش دلیل تَر شدن چشمان خواهرش را فهمیدبا افسوس سر تکان داد و گفت نه .شاید ریحانه گذاشته .حتما دیده قشنگه فکر کرده بیاری اینجااستفاده کنی آیلار پوزخند زد هنوز هیچ کدامشان حرفی نزده بودند که مازار در اتاق را باز کرد آیلار اینجایی؟تا بانو را دید لبخندی ِ زد و گفت ا.تو ،هم اینجایی ببخشید فکر کردم آیلارتنهاست بانو از جا بلند شد نه اشکال نداره بیا تو نگاه مازار روی چشمان خیس آیلارمتوقف شدند و پرسید چیزی شده ؟آیلاربخند زد و سر تکان داد چشمان مازار از صورت آیلار به گل سرهای توی دستش رسیدنداما کنجکاوی نکرد و به جایش پرسید گوشی منو ندیدی ؟جا گذاشتم آیلار بغض کرده بود بانو بلند شد و در حالی که به سمت در اتاق می رفت گفت من برات میارمش روی میز وسط سالن بود بانو که از اتاق خارج شد مازار لبه تخت کنار آیلارنشست و پرسیدخوبی ؟آیلاردوباره لبخند زد و سرتکان داد و گفت آره خوبم میخوای پیشت بمونم آیلار پاسخ داد نه برو به کارت برس .و برای عوض کردن بحث این گونه ادامه داد فقط دیر نکنی ها خونه عمه شهر بانو دعوتیم مازار گفت ای به چشم ادامه دارد... •┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈• @Aghmiun
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ملکا ذکر تو گویم که تو پاکی و خدایی نروم جز به همان ره که توام راه نمایی همه درگاه تو جویم همه از فضل تو پویم همه توحید تو گویم که به توحید سزایی سنائی صبحتون پر از مهرو نیکبختی🌻☀️ شما لایق عشق و شادی هستید🌸 @Aghmiun
💐ولادت امام حسن عسکری علیه السلام را بر امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف و تمام شیعیان و دوست داران حضرتش تبریک عرض مینماییم. 💐 @Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #چشمان_زغالی #قسمت_دویستوسی شعله متعجب گفت شیراز چرا ؟اونا اینجا چیکارم
او که از اتاق خارج شد اشکهای آیلار باز فرو چکید یاد آوری خاطرات مردی دیگر ظلم بزرگی در حق او بود.شب را مهمان خانه شهربانو بودند به قول خودشان مراسم پاگشا امشب در خانه شهربانو بوداما بابت در گیری پسرها در بیمارستان دیر راه افتادندمازار بعد از اتمام کارش به شهرام زنگ زده بود تا او هم به آنها ملحق شود اماشهرام پیشنهاد داده بود او برود دنبال خانومها ببردشان منزل شهربانو مازار دم در اتاق آیلار منتظر ایستاده بود تا او آماده شود آیلار دست زیر موهایش برد و آنها را جمع کرد مازار خیره موهای سیاه و بلند آیلار گفت :گل سرهای که امروز توی دستت بود خیلی قشنگ بودن .اون بزن روی موهات آیلارلبخند معذبی زد دستهایش همانجا روی موهایش ماند نگاهش را از مازار گرفت و به صورت خودش در آینه دوخت وگفت باشه بعد ،حالا عجله داریم نگاهش در به در دنبال کش مویش می گشت اما پیدایش نمی کرد دستش از بالا نگه داشتن موهایش درد گرفته بود بی حوصله گفت :اَه لعنتی ،معلوم نیست کش موهامو کجا گذاشتم مازار جلو رفت و پشت سرش رو به رویی آینهایستادآیلار کلافه موهایش را رها کردموهای سیاهش روی شانه اش روان شد نگاه مازار همراه موهای همسرش تا روی شانه های دخترک لغزیدپنجه میان موهای او کشیدهمانطور که ارتباط چشمی اشان از طریق آینه برقرار بود گفت می دونی چرا موهات اِنقدر بلند و پر پشته ؟آیلار سر تکان داد یعنی نه مازارنگاهش را در نگاه آیلار گره زد و گفت چون خدا خواسته یک چشمه از حجم دوست داشتن منو نشونت بده...من به اندازه تار تار موهات دوستت دارم پشت بند حرفش هم چشمکی در آینه حواله دخترک کرد قلب آیلار در سینه لرزیدمردک انگار عادت داشت بی هوا ابراز عشق کند وسط حرفهای معمولیشان یکهو یک جمله می گفت و دل دخترک را در سینه می لرزاندسعی کرد کلافگی و بی حوصله گی اش را به گوشه ای ترین قسمت ذهنش پرتاب کند با این مرد فقط باید خوب بودبه سمتش چرخید یکی از دستهایش را میان زلفهای شب رنگ مازار فرستاد و پرسید اون وقت موهای تو چرا انقدر پر پشته؟ مازار با لحنی پر از اطمینان گفت چون قرار تو اندازه تارتار موهام عاشق بشی ؟آیلار با محبت خندید و گفت آره ؟مازار گفت آره..مازار:میخوای موهاتو برات ببافم ؟آیلار ناباور نگاهش کرد و پرسید مگه بلدی ؟مازار دستش روی شانه ی او گذاشت و او را چرخاند در حالی که موهایش را شانه می کشید گفت :آره که بلدم .بچه که بودیم خانوم جون یادم داد . خیلی وقتا من موهای فرشته رو می بافتم .تازه چند بار هم موهای هاله و هلیا رو بافتم هاله و هلیا دخترهای عمه شهربانو بودند آیلار دست به کمر زد و گفت به به چشمم روشن خوب، دیگه اعتراف کن .دیگه چی ؟مازار مشغول بافتن موهای آیلار شد و گفت والاجونم برات بگه تا دوازده ،سیزده سالگی کلا دستم توی موهای دخترای مردم بود . موهای دخترای محلو من شونه میکردم ،من می بافتم ....دستم به خیر بود خلاصه و چشمک دیگری به آیلار زدمردک وقیح چه راحت از شیطنت های دوران نوجوانی اش می گفت آیلار با چشمانی وق زده جیغ زد و گفت خیلی بی شعوری مازار ...و با همان شانه ای که تا چند دقیقه قبل داشت به موهایش می کشید توی بازوی مازار کوبیدمازار سر تکان داد و گفت نچ نچ ،هم بی ادبی هم دست بزن داری ..آیلار به مازار توی آینه چشم غره رفت و گفت حقته .اِ،اِ راست راست تو چشم من نگاه می کنه میگه با دخترا می پلکیدم مازار خندید و گفت خوب گناه من چیه ؟خوشگل بودم دخترا می اومدن سراغم آیلار حرصی گفت:چی بهت بگم مازار ... چی ؟مازار گردن کشیدکنار گوشش گفت فعلا که سند شش دنگ قلب من به نام شماست خانوم. بالاخره سوار ماشین ها شدنند و راه افتادند فرشته و خانوم جون و شعله سوار اتومبیل مهران شدنند آیلار و بانو و ریحانه و عاطفه هم داخل ماشین مازار نشستند دو قلوهای فرشته هم که چون روز بعد امتحان داشتند هر چه کردنند نتوانستند مادرشان را راضی کنند تا به مهمانی بیایند وقرار شد خانه خانوم جون پیش نبات بمانند و او مواظب درس خواندنشان باشد مازار بعد از حرکت کمی صدای آهنگ را بلند کرد سپس به آیلار نگاه کرد و آهسته پرسید عصری واسه چی گریه می کردی ؟آیلا از دروغ گفتن آن هم به مازار متنفر بود اما نتوانست دلیل گریه اش رابگوییددستانش را در هم قفل کرد و گفت چیز مهمی نبود ؟مازار دوباره نگاهش کرد و پرسید چیزی ناراحتت کرده ؟آیلار خیره اش شد و پرسید مثلا چی ؟نگاه مازار بین آیلار و خیابان پیش رویش در گردش بود و گفت نمیدونم .تو بگو امروز عصر چی اشکتو در آورد ؟آیلار نگاهش را به دستان در هم قفل شده اش داد و گفت گفتم که چیز مهمی نبود ادامه دارد... •┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈• @Aghmiun
آرزوها و چیزهایی را که دوست دارید یادداشت کنید... خلقت هستی هرگز چیزی را از قلم نخواهد انداخت.. آرزوی شما در بهترین مکان و بهترین زمان برآورده خواهد شد.. مسیر برای شما بازخواهد شد.. آنچه که باید بدانید بر شما آشکار خواهد شد... به زندگی خویش بنگر چیزهایی را خواهی دید که روزی آرزویش را داشتی..وشاید آگاه نباشی که روزی آرزویت بوده ... به کاری که شاید حسرتش را می داشتی ... اما این نکته را فراموش نکن... همیشه آرزوی حقیقی و الهی را طلب کن... خیلی آرزوها هستند که تو می خواستی ولی هم اکنون شاید از آنها ناراضی باشی..🌱 @Aghmiun