eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.4هزار دنبال‌کننده
14.6هزار عکس
16.7هزار ویدیو
112 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
بیر قالین کیتاب وار، بیر قالان کیتاب یازاندا ائله یاز کیتابینی سن، قالیندان اولماسین، قالاندان اولسون...! زلیمخان یعقوب @Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #چشمان_زغالی #قسمت_دویستوسیوهشت صدای شکستن قندان تمام خانه را برداشت شکل
دهانش مثل ماهی بیرون افتاده از آب باز و بسته میشد انگار اکسیژن به مغزش نمی رسید و نمی توانست فرمان درستی صادر کند هنوز دنبال کلمات می گشت تا حرفی بزندشاید اگر کلمات را می یافت برای بوی عطر به جا مانده از مازار هم که شده توضیح میداد تا خودش را تبرئه کند اما .همانجا روی پله های سرد نشست نمی دانست باید از چه کسی ناراحت باشد خودش یا مازار ؟خودش که آن هم حماقت به خرج داد و گل سرها را در بدترین مکان و زمان به سیاوش پس داد یا مازار که این طور راحت تهمت میزدالبته احتمالا از قضا او فقط قسمتی از حرفهایش را شنیده بود که باعث سوتفاهم میشدشاید حق داشت این طور جوش بیاوردحماقت که شاخ و دم نداشت اینکه وسط مهمانی خانه پدر شوهرش و در روزهای که داشت زندگی نوپایشان را می ساختند با آن پیش زمینه ای که مازار از عشق آنها داشت برود با سیاوش خلوت کند خودش نهایت حماقتش را می رساند دیگر چه رسد به اینکه مازار درست حرفهای را بشنود که ناقص شنیدنشان می توانست بدترین سوتفاهم ها را ایجاد کند به قول مادرش خودش ،خودش را در جایگاه تهمت قرار داده بودهر وقت کسی مثل او چنین حرکات احمقانه ای میکرد مادرش همین حرف را میزد.که ادم عاقل خودش را در جایگاه تهمت قرار نمیدهدسر میز شام هم وقتی داشت نا خواسته مازار وسیاوش را مقایسه می کرد سنگینی نگاه مازار رااحساس کرده بوددقیقا همان وقتی که مغزش بی اجازه او درمقایسه سیاوش و مازار بر آمده بودو چشمانش بی محابا سمت سیاوش رفته بودند مغز هم فرمانده بی مغزی بود آخر چه معنی میداد که همین حالا یادش بیفتد این دو را با هم مقایسه کند ؟اصلا چرا باید این کار را می کرد ؟خدا لعنت کند شیطان را که عجیب ترین و کثیفترین موجود دنیاست که چشمان یک زن شوهر دار را وا می دارد به مقایسه شوهرش با مردی که روزی قرار بوده و شوهرش هم ببیند و هزار جور فکر و خیال به سرش بزند نفهمید چقدر روی پله های سرد نشسته بود که مهران امد و صدایش کرددخترم چرا نمیایی داخل ؟سر بلند کرد و نگاهش را به مهران دوخت .نگاهش پر از بی چاره گی بودمهران جلو آمد دست دور شانه اش حلقه کرد از جابلند شد و هم گام پدر شوهرش وارد آپارتمان شد مهران یک فنجان برایش روی میز گذاشت رو به رویش نشست و گفت اویل زندگی ،وقتی با هم دعواتون میشه فوری ترس به جونتون می افته که مبادا با این دعوا کار به نا کجا آباد و دادگاه و طلاق و این چیزا بکشه .اما عمر موندنتون که با هم زیادبشه می فهمید که زندگی انقدر ها هم متزلزل نیست که با یک دعوای زن و شوهری از هم بپاشه آیلار لبخند تلخی به روی مهران زداو چه خبر داشت از درون زندگی آنها ؟سحر سیستم پخش اتومبیل که با صدایش فقط روی مغز و اعصاب نداشته این روزهایش رژه می رفت دوخت و گفت نباید می رفتیم اونجا .اصلا رفتیم خونه پدر شوهر آیلار که چی بشه؟سیاوش پشت چراغ قرمز که در آن ساعت خلوت بود ایستادو گفت تعارف کردن دیگه .ندیدی خانوم جون چقدر اصرار کرد سحر که متوجه خلوت آیلار و سیاوش و البته به ریختگی سیاوش بعد از دیدن آیلار شده از طرفی این روزها بخاطر پدر و مادرش اعصاب درست و حسابی نداشت گفت نمی فهمن ما این روزا ناراحتیم .باید به زور دستمون می گرفتن می بردن پاگشا؟سیاوش همانطور که نگاهش به ثانیه شمار چراغ قرمز بود گفت سحر چرا بیخودی ایراد می گیری؟مثلا خواستن به پسر عمو و زن پسر عموی عروسشون احترام بذارن ،خواستن مهمون نوازی کنن .حالا هم چیزی نشده که سحر سعی کرد رفتن سیاوش و آیلار را از فکرش دور کند و پرسیدسیاوش واقعا قراره تا وقتی که شیراز هستیم.برای استراحت بریم خونه اینا ؟بخدا من اصلا راحت نیستم.سیاوش پاسخ داد نه میریم هتل سحر باز گفت موقع خداحافظی وقتی پدر شوهر آیلار گفت طبقه پایین خونه اش مبله اس کلا واسه مهمونه ما هم می تونیم بریم اونجا احساس کردم مازار از این پیشنهاد راضی نبودسحر باالخره بعد از کل دل دل کردن گفت تو رفتی توی پارکینگ آیلار هم پشت سرت اومد بیرون .سیاوش نگاه گذرایی به صورتش انداخت و منتظر حرفش ماند سحر نصف راه را رفته بود تصمیم گرفته ادامه را هم بگویید پرسید اومد پیش تو ؟سیاوش اینبار عمیق تر نگاهش کرد و پاسخ داد :آره سحر دستهایش را در هم تاب داد و پرسید چیکارداشت ؟سیاوش به درختان نارنج نگاه کرد و پاسخ داد حرفهای خاصی نبود .همین احوال پرسی های معمولی قوم و خویشی و انگار یکی یک تکه آهن داغ روی قلبش گذاشت از این فقط قوم و خویش بودن با آیلار برای بار هزار از آمدن به آن خانه پشیمان شد انگار امده بود تا با دستان خودش هیزم به آتش خاطرات گذشته بریزدسحر اینبار بیشتر انگشتانش را در هم فشرد و پرسیدحرفهای معمولی بود ؟چرا مازار وقتی برگشت بالا انقدر صورتش در هم بودسباوش به سرعت به سمت سحر برگشت و پرسید مازار اومد پایین ؟ ادامه دارد.. •┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈• @Aghmiun
سیب زمینی تنوری متفاوت خدمت آقای پرنده ... 📲جناب آقای محمود ساعدی @Aghmiun
🔘حکایت غریبی است حکایت این مرد که روزگاری قاری قرآن ونوحه خوان بوده و تحسین شده و حالا سر از عروسی‌ها درآورده و به خواننده جشن‌های خانوادگی تبدیل شده است. و حالا همین مرد با زندگی عجیب و غریبش که بخشی از آن در اعتیاد و کارتن خوابی هم گذشته وتاورطه مرگ کشیده شده است، باهمت واراده خود اعتیادراکنارگذاشته وبه زندگی عادی برگشته است... @Aghmiun 👇👇👇👇👇