اگه قرار بود
هرڪس بزرگترین غمش رو برداره
و ببره تحویل بده،
با دیدن غمهای دیگران
آهسته غمش رو
توی جیبش میگذاشت و
به خونه برمیگشت،
باور ڪن.☘
@Aghmiun
🔘عده ای به اصرار از چرچیل خواستند که سیاست را تعریف کند.
چرچیل به ناچار دایره ای کشید و خروسی در آن انداخت و گفت: خروس را بدون آن که از دایره خارج شود، بگیرید!
این عده هرچه تلاش کردند نتوانستند و خروس از دایره بیرون می رفت.
آخر از چرچیل خواستند که این کار را خود انجام دهد.
چرچیل خروسی دیگر کنار خروس اولی گذاشت و این دو شروع به جنگیدن کردند.
آنگاه چرچیل دو خروس را از گردن گرفت و بلند کرد و گفت:
این سیاست است!
@Aghmiun
به قول حسین منزوی:
آشفته ترین رودم در جاری انسانها....
@Aghmiun
T.me/HashtMin4_6028389004011904584.mp3
زمان:
حجم:
16M
- #شهرام_ناظری؛
چه دانستم
که این سودا مرا زین سان کند مجنون
دلم را دوزخی سازد دو چشمم راکند جیحون
@Aghmiun
9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
صبح یعنى صراحت ابراز عشق
به آنهایی که دوستشان داریم..
امروز همه را دوست بدار..
ببخش..
ایمان داشته باش..
ترسها را بیرون بریز..
خدا را صدا بزن..
سلام صبح پاییزتون بخیر☕️🍁
@Aghmiun
نور دل.... - @mer30tv.mp3
زمان:
حجم:
5.1M
🌼صبح 24 مهر
@Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #چشمان_زغالی #قسمت_دویستوسیونه دهانش مثل ماهی بیرون افتاده از آب باز
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#چشمان_زغالی
#قسمت_دویستوچهل
سحر پاسخ داد آره .بهش تلفن شد اومد پایین بعد هم با حال به هم ریخته برگشت بالا .البته من فقط متوجه شدم چون همه حواسم بهش بودسیاوش ابرو بالا انداخت و گفت لابد اونم مثل تو با دیدن آیلار توی پارکینگ خیال واهی کرده اما بلافاصله از ذهنش گذشت مبادا آن سایه ای که او وسط حرفهای آیلار دید همان مازار بوده باشد مبادا حرفهایشان را نصفه و نیمه شنیده باشد فکر و خیال بیخود به سرش بزند ؟به هیچ عنوان نمی خواست باعث آسیب به زندگی آیلار شود ذهنش بیشتر آشفته شد بی دلیل به سحر نگاه کرد و پرسیدبریم هتل یا بریم سحر پاسخ داد نه برو هتل .این موقع که بیمارستان راه نمیدن .میگم سیاوش اگه بتونیم یک خونه مبله که به مسافرها اجاره میدن بگیریم بهتره تا هتل .بتونم برای مامان و بابا یک ذره غذای مقوی درست کنم .سیاوش گفت باشه امشب که دیگه دیره بریم هتل فردا یک فکری می کنم
.....
آیلار پشت پنجره اتاق مازار ایستادو بیرون را تماشا می کرد نیمه شب بود جز تاریکی و چراغ های که هر لحظه تعدادشان کمتر میشد چیزی نمی دیدصدای هر اتومبیلی که می شنید دقت می کرد به امیداینکه مازار باشد مازار یک سره رانندگی می کرد و خیابان های شهر را می گشت در ذهنش طوفانی به پا بود که بیا و ببین.عمدا از خانه بیرون زد تا مانع هر گونه تنش بشود نفهمید کی سر از بلوار چمران در آورد اتومبیل را به گوشه ای خلوت راند مشغول قدم زدن شد باید قبل از هر چیز خودش را آرام می کردافکار به هم ریخته مغزش را سر و سامان می دادراه رفت ،راه رفت ،راه رفت و تمام مدتی که راه می رفت ان اعتماد درونی که نسبت به آیلار داشت با حرفهای که آن شب شنیده بود به جان هم افتاده بودنند هی اعتماد می آمد و برایش دلیل و برهان می آورد هی شک می امد و به رویش پوزخند میزد حرفهای آیلار را به صورتش می کوبیدشیطان فرصت طلب سنگینی نگاه آیلار سر میز شام روی سیاوش َ را چکش می کرد وسط سرش فرو می آورد هر چه تلاش می کرد به اعتمادش اجازه پیش روی بیشتری دهد نگاه سنگین سر میز و حرفهای آیلار توی پارکینگ راه هر حرکتی را برایش می بست با خودش در گیر بود نمی خواست با یکبار اشتباه تمام اعتمادش را از دست بدهد می دانست باید به آیلار فرصت حرف زدن بدهدهر دو خسته شده بودند آیلار از پشت پنجره ایستادن و چشم به راه ماندن و مازار از راه رفتن و شاخ برگ دادن به افکار توی مغزش آیلار به سمت تلفن همراهش رفت با همان دست کندش توی تایپ نوشت:سلام .کجایی؟چرا نمیایی خونه ؟بیا حرف میزنیم مازار به صفحه گوشی نگاه کرد و پیام را دیدسر داد گوشی را توی جیبش ُبه سمت اتومبیلش برگشت و سوار شد پلکهای آیلار داشت روی هم می افتادهر چه کرد نتوانست مانع خوابیدنش شود روز پر جنب و جوشی را گذرانده حاال که نزدیک صبح بود دیگر نمی توانست بیدار بماند در آخرین لحظاتی که خواب داشت به آغوشش میکشیدصدای آمدن اتومبیلی را در کوچه شنیددیگر نتوانست مقاومت کند بالافاصله تسلیم خواب شد فقط وقتی که مازار پا به اتاق گذاشت برای چند لحظه پلکهای خسته اش را از هم فاصله داد و نامش را خواند مازار ؟مرد جوان نگاهش کرد چشمان دخترک سرخ سرخ بودآیلار قبل از هر گونه جوابی از سوی مرد جوان دوباره پلکهایش روی هم افتاد و به خواب رفت همه چیز با یک شب پر استرس و گریه ختم شد پس دیگر جانی نداشت صبح زود قبل از بیدار شدن آیلار ،مازار از خانه بیرون رفت .خیلی کار داشت و نمی توانست منتظر بیدار شدن آیلار بماندجلسه دادگاه و قاضی کاری به مشکلات خانوادگی او نداشتند آیلار که بیدار شد ساعت از نه گذشته بود جای مازار هم توی اتاق خالی از اتاق خارج شدبعد از اینکه دست و صورتش را شست به آشپزخانه رفت مهران توی آشپزخانه پشت میز نشسته بود دم در ایستاد و گفت سلام .صبحتون بخیرمهران گفت سلام صبح عروس سحرخیزم بخیرآیلار با خجالت لبخند زد و گفت ببخشید دیشب خیلی دیر خوابیدم مهران پر محبت خندید و گفت شوخی می کنم عزیزم.بیا بشین صبحانه بخور آیلار صندلی را عقب کشید و پرسید نرفتین سرکار ؟مهران پاسخ داد:نه دیدم اگه منم برم تو تنها میمونی به شهرام زنگ زدم خبر دادم که دیرتر میرم آیلار تکه ای نان جدا کرد و گفت ببخشید .بخاطر من از کارتون افتادین .مهران گفت این چه حرفیه .اتفاقا بد هم نشد همین الآن از آژانس زنگ زدن که یکی میخوادوبیاد طبقه بالا رو برای اجاره ببینه آیلار کمی دل .دل کرد و پرسیدمازار کی رفت ؟ مهران برای عروسش چای ریخت دوباره پشت میز نشست و مقابل او گذاشت آیلار لبخند زد و تشکر کرد مهران گفت صبح زود رفت .گفت امروز سرش شلوغه .بهم سپرد قبل رفتن تو رو ببرم خونه خانوم جون تا اینجا تنها نمونی .آیلار معنی این حرف مازار را نمی فهمیدواقعانگران تنهایی اش بود یا می خواست او را بفرستد تا از جلو چشمانش دور کند؟
ادامه دارد...
•┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈•
@Aghmiun