eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.5هزار دنبال‌کننده
14.7هزار عکس
16.8هزار ویدیو
112 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
ﻣﺮﺩﯼ ﺑﺎ ﻟﺒﺎﺱ ﻭ ﮐﻔﺸﻬﺎیﮔﺮﺍﻧﻘﯿﻤﺖ ﺑﻪ ﺩﯾﻮﺍﺭﯼ ﺧﯿﺮﻩ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻣﯿﮕﺮﯾﺴﺖ. ﻧﺰﺩﯾﮑﺶ ﺷﺪﻡ ﻭ ﺑﻪ ﻧﻘﻄﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﺧﯿﺮﻩ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺑﺎ ﺩﻗﺖ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩﻡ، ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ : "ﺍﯾﻦ ﻫﻢ ﻣﯿﮕﺬﺭﺩ" ﻋﻠﺖ ﺭﺍ ﭘﺮﺳﯿﺪﻡﮔﻔﺖ: ﺍﯾﻦ ﺩﺳﺖ ﺧﻂ ﻣﻦ ﺍﺳﺖ. ﭼﻨﺪﺳﺎﻝ ﭘﯿﺶ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻧﻘﻄﻪ ﻫﯿﺰﻡ ﻣﯿﻔﺮﻭﺧﺘﻢ.......... ﺣﺎﻝ ﺻﺎﺣﺐ ﭼﻨﺪﯾﻦ ﮐﺎﺭﺧﺎﻧﻪ ﺍﻡ . ﭘﺮﺳﯿﺪﻡ: ﭘﺲ ﭼﺮﺍ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺑﻪ ﺍﯾﻨﺠﺎﺑﺮﮔﺸﺘﯽ؟ ﮔﻔﺖ: ﺁﻣﺪﻡ ﺗﺎ ﺑﺎﺯ ﺑﻨﻮﯾﺴﻢ : "ﺍﯾﻦ ﻫﻢ ﻣﯿﮕﺬﺭﺩ" گر به دولت برسی، مست نگردی مردی گر به ذلت برسی، پست نگردی مردی اهل عالم همه بازیچه دست هوسند گر تو بازیچه این دست نگردی مردی... @Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #چشمان_زغالی #قسمت_دویستوچهلویک از صبح که مهران او را به خانه خانوم جون
مازار رو به روی آیلار ایستاد چند لحظه نگاهش کرد و سپس حق به جانب پرسید شما نباید درباره رفتنت یک مشورت با من بکنی ؟آیلار نگاه رنجیده و دلتنگش را به چشمان آبی مازار داد و گفت شما بودی من مشورت نکردم؟بغض به گلوی دخترک راه یافت قطره ای اشک از سر دلتنگی بود یا رنجیدگی را خودش هم ندانست از چشمش فرو افتادلحن مازار با دیدن اشک آیلار ملایم تر شد و گفت من تونستمو و نیومدم بهت سر بزنم ؟چانه آیلار اینبار لرزیدو چشم هایش هوس باریدن کرد و گفت من از کجا می دونستم تو چه بلایی سرت اومده .تو که منو محرم ندونستی یک زنگ بزنی بگی زخمی شدم .فکر کردم قهر کردی نگاه مازار همراه قطره های اشک همسرش روی صورتش لغزید و گفت مگه بچه ام قهر کنم ؟اگه بهت نگفتم چون نخواستم نگران بشی.آیلار گفت من فکر کردم همه چی بینمون خراب شده میدونی چقدر ترسیدم ؟بوی خوش مازار مشامش را پر کرد قلبش پر هیجان تر از همیشه می تپید و خون را با بیشترین انرژی به رگهایش می فرستاد حالا تازه فهمیده بود مازار و داشتنش چقدر برایش مهم است و نداشتن و نبودنش چه درد سختی می تواند توی زندگیش باشددلش اما ناز کردن می خواست حالا که ناز کشش بر گشته بود دلش ناز کردن می خواست پس راهش را به سمت در خانه کج کرد وگفت نخیر آقا من باهات قهرم مازار دست دراز کرد و بازویش را گرفت و کشید و گفت کجا به سلامتی خانوم ؟شما انگار یادت رفته یک توضیح مفصل به من بدهکاری آیلار به سمتش چرخید و گفت آره راست میگی باید برات توضیح بدم خجالت بکشی از اینکه از دیروز منو بی خبر گذاشتی مازار معترض گفت من نگفتم چون نمی خواستم نگرانت کنم همه چی رو به هم ربط نده آیلارهمچنان بازوی آیلار میان دستش بودبه سمت ماشین رفت و در را برایش باز کرد .آیلار که سوار شد بعد از اینکه در را برایش بست چمدان را روی صندلی عقب گذاشت خودش هم سوار شد بخاری را روشن کرد و تکیه داد و به سمت آیلار چرخید گفت من منتظرم تا توضیح بدی .هنوزم یادم که میاد چی شنیدم عصبانی میشم اما الان که زمان گذشته آروم تر شدم و راحت تر می تونم به حرفهات گوش بدم .اون حرفها چی بود اون شب به سیاوش زدی ؟آیلار هم مثل مازار به سمت او چرخید و به در تکیه داد.آیلار با دلواپسی گفت دستتو ببینم مازار به بازویش نگاه کرد و گفت نمیشه .روی بازومه باید لباسمو در بیارم‌آیلار اصرار کرد خوب در بیارمازار چشم گرد کرد و گفت اینجا وسط کوچه ؟هر کی رد شد فکر کنه توی ماشین چه خبره ؟آیلار کلافه گفت اِ.مازار در بیار دستتو ببینم .میخوام بدونم باز چه بلایی سر خودت آوردی.مازار دکمه های پیراهنش را را باز کرد و دستش را از توی آستین بیرون آوردآیلار به بازوی باند پیچی شده شوهرش نگاه کرد و گفت این که هیچی معلوم نیست. مازار خندیددیگه ببخشید خانوم دکتر نمی تونم وسط ماشین باندهاشو باز کنم.آیلار با دلسوزی پرسیدخیلی درد داری؟خیلی عمیقه ؟مازار در حال پوشیدن لباسش پاسخ دادنه زیادعمیق نیست .آیلار بی هوا سوال بعدی را پرسیدچرا به اندازه اون شب عصبانی نیستی ؟توقع داشتم بازم توپ و تشر بزنی.مازار به سمت رو به رو چرخیداستارت زد و گفت چون تصمیم گرفتم اول حرفاتو گوش کنم آیلار دلخور پرسید دیگه نمیخوای قلم پامو بشکنی ؟مازار ماشین را راه انداخت و گفت :حالا من یک حرفی زدم .به قول خانوم جون توی دعوا که حلوا خیرات نمی کنن آیلار همچنان دلخور گفت خیلی ازت ناراحت شدم عمدا داشت ناز می کردوگرنه خودش خوب می دانست که حق کاملا با مازار است.مازار از کوچه خارج شد و گفت خانوم یک جوری حرف میزنی انگار اون شب من مقصر بودم .هنوزم ازت دلخورم تا توضیح ندی چرا اون حرفها رو میزدی دست از سرت بر نمیدارم آیلار حق به جانب گفت حتی اگه حق با تو باشه بازم حق با منه مازار نتوانست خودش را کنترل کند و صدای خنده اش توی ماشین پیچیداما با یاد اوری آن شب خنده اش زود جمع شد و گفت آیلار واقعا باید حرف بزنیم .نه کوتاه میام، نه یادم میره ،نه این دلبری هات می تونه حواسمو پرت کنه صورت آیلار در هم شد و گفت تهمت نزن من قصد فرار کردن از حرف زدن ندارم .برات که بگم چی شده بابت فکری که درباره ام کردی شرمنده میشی مازار گذرا نگاهش کرد و گفت من نه بهت تهمت میزنم .نه قضاوتت می کنم .فقط بنظرم حرفهای اون شبت حرفهای درستی نبود باید درباره اش حرف بزنیم .... هر دو کنار دریاچه ایستاده بودند آیلار خیره آب های صورتی رنگ مقابلش بودمازار کمی به سمتش چرخید و گفت خوب گوش می کنم آیلار شروع کرد به توضیح دادن اون گلسرها رو سیاوش وقتی از تهران برگشت برام سوغاتی آورده بود .همون موقع که درسش تموم شد وبرگشت ...ریحانه دیده بود قشنگه نمی دونست که از کجا اومده .گذاشته بود توی چمدون .... ادامه دارد... •┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈• @Aghmiun
از روی قهرمان آسیا رد شدیم؛ تحقیر قطر با کولاک سردار آزمون @Aghmiun
9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
❤️❤️❤️ ثروتمندی به جیب نیست، آدم باید قلب ثروتمندی داشته باشه❤️🙏 ‌ 🌻@Aghmiun
3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اگه ازت پرسیدن عشق چیه؟ این کلیپ رو نشونش بده و بگو؛ عشق یعنی "دردِ تو، دردِ منه" ❤️ ‎@Aghmiun
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
6.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
صبح آمده است ﺑﺎﺧﻮﺩ ﻋﻬﺪ ﮐﻦ ﮐﻪ از امروز ﺗﻤﺎﻡ ﺛﺎﻧﯿﻪ‌ﻫﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺗﺒﺴﻢ ﻭ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﭘﯿﻮﻧﺪ ﺑﺰﻧﯽ ﮔﺸﺎﺩﻩ ﺭﻭﯾﯽ می تواند ﺳﺮﺁﻏﺎﺯ یک روز خوب عالی باشد خنده هایتان بخیر باد صبح پاییزیتون پرانرژی سلام صبحتون بخیر 🌺🌺 @Aghmiun
سه سال گذشت… سال ها خواهند آمد و خواهند رفت… اما یاد تو هرگز از دلمان بیرون نمی رود. یاد تو، همراه و همدم بی کسی های فرزندانت است. مادر، بدون تو نظم زندگی به هم ریخته. ای کاش عکس هایت نفس می کشیدند. سومین سالگرد آسمانی شدن مادر عزیز مرحومه صفیه بدلی لطفا با قرائت فاتحه روح عزیز از دست رفته مان را شاد بفرمایید 😭🖤🖤