کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #چشمان_زغالی #قسمت_دویستوچهلویک از صبح که مهران او را به خانه خانوم جون
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#چشمان_زغالی
#قسمت_دویستوچهلودو
مازار رو به روی آیلار ایستاد چند لحظه نگاهش کرد و سپس حق به جانب پرسید شما نباید درباره رفتنت یک مشورت با من بکنی ؟آیلار نگاه رنجیده و دلتنگش را به چشمان آبی مازار داد و گفت شما بودی من مشورت نکردم؟بغض به گلوی دخترک راه یافت قطره ای اشک از سر دلتنگی بود یا رنجیدگی را خودش هم ندانست از چشمش فرو افتادلحن مازار با دیدن اشک آیلار ملایم تر شد و گفت من تونستمو و نیومدم بهت سر بزنم ؟چانه آیلار اینبار لرزیدو چشم هایش هوس باریدن کرد و گفت من از کجا می دونستم تو چه بلایی سرت اومده .تو که منو محرم ندونستی یک زنگ بزنی بگی زخمی شدم .فکر کردم قهر کردی
نگاه مازار همراه قطره های اشک همسرش روی صورتش لغزید و گفت مگه بچه ام قهر کنم ؟اگه بهت نگفتم چون نخواستم نگران بشی.آیلار گفت من فکر کردم همه چی بینمون خراب شده میدونی چقدر ترسیدم ؟بوی خوش مازار مشامش را پر کرد قلبش پر هیجان تر از همیشه می تپید و خون را با بیشترین انرژی به رگهایش می فرستاد حالا تازه فهمیده بود مازار و داشتنش چقدر برایش مهم است و نداشتن و نبودنش چه درد سختی می تواند توی زندگیش باشددلش اما ناز کردن می خواست حالا که ناز کشش بر گشته بود دلش ناز کردن می خواست پس راهش را به سمت در خانه کج کرد وگفت نخیر آقا من باهات قهرم مازار دست دراز کرد و بازویش را گرفت و کشید و گفت کجا به سلامتی خانوم ؟شما انگار یادت رفته یک توضیح مفصل به من بدهکاری آیلار به سمتش چرخید و گفت آره راست میگی باید برات توضیح بدم خجالت بکشی از اینکه از دیروز منو بی خبر گذاشتی مازار معترض گفت من نگفتم چون نمی خواستم نگرانت کنم همه چی رو به هم ربط نده آیلارهمچنان بازوی آیلار میان دستش بودبه سمت ماشین رفت و در را برایش باز کرد .آیلار که سوار شد بعد از اینکه در را برایش بست چمدان را روی صندلی عقب گذاشت خودش هم سوار شد بخاری را روشن کرد و تکیه داد و به سمت آیلار چرخید گفت من منتظرم تا توضیح بدی .هنوزم یادم که میاد چی شنیدم عصبانی میشم اما الان که زمان گذشته آروم تر شدم و راحت تر می تونم به حرفهات گوش بدم .اون حرفها چی بود اون شب به سیاوش زدی ؟آیلار هم مثل مازار به سمت او چرخید و به در تکیه داد.آیلار با دلواپسی گفت دستتو ببینم
مازار به بازویش نگاه کرد و گفت نمیشه .روی بازومه باید لباسمو در بیارمآیلار اصرار کرد خوب در بیارمازار چشم گرد کرد و گفت اینجا وسط کوچه ؟هر کی رد شد فکر کنه توی ماشین چه خبره ؟آیلار کلافه گفت اِ.مازار در بیار دستتو ببینم .میخوام بدونم باز چه بلایی سر خودت آوردی.مازار دکمه های پیراهنش را را باز کرد و دستش را از توی آستین بیرون آوردآیلار به بازوی باند پیچی شده شوهرش نگاه کرد و گفت این که هیچی معلوم نیست. مازار خندیددیگه ببخشید خانوم دکتر نمی تونم وسط ماشین باندهاشو باز کنم.آیلار با دلسوزی پرسیدخیلی درد داری؟خیلی عمیقه ؟مازار در حال پوشیدن لباسش پاسخ دادنه زیادعمیق نیست .آیلار بی هوا سوال بعدی را پرسیدچرا به اندازه اون شب عصبانی نیستی ؟توقع داشتم بازم توپ و تشر بزنی.مازار به سمت رو به رو چرخیداستارت زد و گفت چون تصمیم گرفتم اول حرفاتو گوش کنم آیلار دلخور پرسید دیگه نمیخوای قلم پامو بشکنی ؟مازار ماشین را راه انداخت و گفت :حالا من یک حرفی زدم .به قول خانوم جون توی دعوا که حلوا خیرات نمی کنن آیلار همچنان دلخور گفت خیلی ازت ناراحت شدم عمدا داشت ناز می کردوگرنه خودش خوب می دانست که حق کاملا با مازار است.مازار از کوچه خارج شد و گفت خانوم یک
جوری حرف میزنی انگار اون شب من مقصر بودم .هنوزم ازت دلخورم تا توضیح ندی چرا اون حرفها رو میزدی دست از سرت بر نمیدارم آیلار حق به جانب گفت حتی اگه حق با تو باشه بازم حق با منه مازار نتوانست خودش را کنترل کند و صدای خنده اش توی ماشین پیچیداما با یاد اوری آن شب خنده اش زود جمع شد و گفت آیلار واقعا باید حرف بزنیم .نه کوتاه میام، نه یادم میره ،نه این دلبری هات می تونه حواسمو پرت کنه صورت آیلار در هم شد و گفت تهمت نزن من قصد فرار کردن از حرف زدن ندارم .برات که بگم چی شده بابت فکری که درباره ام کردی شرمنده میشی مازار گذرا نگاهش کرد و گفت من نه بهت تهمت میزنم .نه قضاوتت می کنم .فقط بنظرم حرفهای اون شبت حرفهای درستی نبود باید درباره اش حرف بزنیم
....
هر دو کنار دریاچه ایستاده بودند آیلار خیره آب های صورتی رنگ مقابلش بودمازار کمی به سمتش چرخید و گفت خوب گوش می کنم آیلار شروع کرد به توضیح دادن اون گلسرها رو سیاوش وقتی از تهران برگشت برام سوغاتی آورده بود .همون موقع که درسش تموم شد وبرگشت ...ریحانه دیده بود قشنگه نمی دونست که از کجا
اومده .گذاشته بود توی چمدون ....
ادامه دارد...
•┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈•
@Aghmiun
از روی قهرمان آسیا رد شدیم؛
تحقیر قطر با کولاک سردار آزمون
@Aghmiun
9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
❤️❤️❤️
ثروتمندی به جیب نیست،
آدم باید قلب ثروتمندی داشته باشه❤️🙏
🌻@Aghmiun
3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اگه ازت پرسیدن عشق چیه؟
این کلیپ رو نشونش بده و بگو؛ عشق یعنی "دردِ تو، دردِ منه" ❤️
@Aghmiun
6.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
صبح آمده است
ﺑﺎﺧﻮﺩ ﻋﻬﺪ ﮐﻦ ﮐﻪ از امروز
ﺗﻤﺎﻡ ﺛﺎﻧﯿﻪﻫﺎﯾﺖ ﺭﺍ
ﺑﻪ ﺗﺒﺴﻢ ﻭ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﭘﯿﻮﻧﺪ ﺑﺰﻧﯽ
ﮔﺸﺎﺩﻩ ﺭﻭﯾﯽ می تواند
ﺳﺮﺁﻏﺎﺯ یک روز خوب عالی باشد
خنده هایتان بخیر باد
صبح پاییزیتون پرانرژی
سلام صبحتون بخیر 🌺🌺
@Aghmiun
سه سال گذشت… سال ها خواهند آمد و خواهند رفت… اما یاد تو هرگز از دلمان بیرون نمی رود. یاد تو، همراه و همدم بی کسی های فرزندانت است. مادر، بدون تو نظم زندگی به هم ریخته. ای کاش عکس هایت نفس می کشیدند.
سومین سالگرد آسمانی شدن مادر عزیز مرحومه صفیه بدلی
لطفا با قرائت فاتحه روح عزیز از دست رفته مان را شاد بفرمایید 😭🖤🖤
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #چشمان_زغالی #قسمت_دویستوچهلودو مازار رو به روی آیلار ایستاد چند لحظه نگ
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#چشمان_زغالی
#قسمت_دویستوچهلوسه
مازار با تلخی پرسیدچشمت افتاد به گلسرها یاد خاطراتون افتاده بودی اون طوری گریه می کردی ؟آیلار هم مثل مازار چرخید و کمی کج ایستادبه صورت در هم مازار نگاه کرد و گفت آره اولش.یاد خاطره اون روز افتادم .اما گریه ام بخاطر عذاب وجدان یادآوری خاطره اون روز بود نه بابت خاطره بازی .پیش خودم شرمنده شدم که با وجود شوهر داشتن داشتم به اون اتفاق فکر می کردم.مازار مستقیم نگاهش کرد و گفت چرا درباره گلسرها ازت پرسیدم راستشو نگفتی ؟آیلار با دستهایش خودش را بغل کرد و گفت فکر می کردم نگفتن از گذشته بهتره.مازار به ژست آیلار که کاملا مشخص بود سردش شده نگاه کرد وگفت فکر می کردم انقدر دوست هستیم که بتونی با خیال راحت باهام حرف بزنی.آیلار با اطمینان گفت هستیم.حق داری من اشتباه کردم تو هیچ وقت نسبت به سیاوش واکنش بدی نشون ندادی .هر وقت لازم بوده دوستانه حرف زدیم
مازار دست توی جیب شلوارش کرد و گفت خوب اون شب ؟آیلار سریع خودش ادامه دادرفتم توی پارکینگ تا گلسرها رو بهش پس بدم .گفتم نمیخوام هیچ نشونه ای از رابطه گذشته ببینمون بمونه .گفت هنوز نتوستم فراموشت کنم از این حرفا .دوباره توجه اش جلب دریاچه پیش رویش شد نگاهش رفت و رفت تا به کوه ها رسید آنقدر بزرگ نبود که انتهایش مشخص نباشدحتی سایه کوه که توی دریاچه افتاده بود را از دور میشددیدهمانطور که نگاهش به آبهای رو به رویش بود گفت منم گفتم ما دختر عمو و پسر عمو هستیم به جای تلاش برای فراموشی سعی کن مثل یک فامیل دوستم داشته باشی .همونطور که منم مثل یک پسر عموی خیلی خوب، دوستت دارم و فراموشت نکردم.نگاهش را به نگاه مازار پیوند داد و گفت مگه اون روزایی که تلفنی با هم حرف میزدیم هر بار حرف سیاوش پیش می اومد خودت بهم نمی گفتی تلاش برای فراموش کردن ،زور زدن برای پس زدن خاطرات اشتباهه .باید به مرور و توی مسیر زندگی به طور کامل از ذهنم پاکش کنم.مگه نگفتی سیاوش برام یک پسر عموی خوب باشه یک دوست بچگی باشه ؟منم همین حرفها رو به اون زدم.مازار دستهایش را روی صورتش کشید و به سمت ماشین رفت.حرفهایش را باور کرده بوداما باز هم آیلار اشتباه کرد حرفهایش را به سیاوش اشتباه زده بوداز نظر مازار نباید با گذشته ای که داشتند آن طور با صراحت می گفت دوستت دارم باید از کلمات دیگری استفاده می کردبه جای این واژه با آن بار معنایی اش.آیلار صدایش کردمازاز خان نمی خوای معذرت
خواهی کنی؟مازار به سمتش چرخید . رُک گفت وقتی می خواستی اون حرفها رو بهش بزنی نباید اینقدر صریحانه می گفتی هنوزم دوستت دارم .این واژه می تونه خیلی مفهوم داشته باشه .می تونستی از کلمه های دیگه ای استفاده کنی .بعضی کلمه ها همونقدر که اگر جای مناسبش استفاده بشن می تونن همه چیز رو آباد کنن .به همون اندازه در جای نامناسب خرابی به بار میارن. یاد بگیر همیشه مواظب کلماتی که استفاده می کنی باشی
کمترین خرابی که به بار آورد شنیده شدنش توسط من و باعث سو تفاهم شدنش بود .حرفهات درست بوده ولی در جای نامناسب و با کلمات نامناسب بیان شده.آیلار سرش را پایین انداخت وگفت درسته .من خودم همون موقع فهمیدم که رفتنم توی پارکینگ اشتباهه .شایدم باید از کلمات دیگه ای استفاده می کردم .ولی واقعا خودت می دونی که قصدم از حرفهام چی بوده .چند قدم به سمت مازار رفت فاصله ای که ایجاد شده بود را از بین برد با کمترین فاصله از مازار ایستادخیره در چشمان آبی اش که با دریاچه پشت سرش هماهنگ بود گفت من دوستت دارم مازار .به هیچ وجه نمیخوام بینمون مشکلی پیش بیادحس خوبی زیر پوست مازار نشست مردها هم دوست دارند دوستت دارم را بشنوندجنسشان که از سنگ نیست .آنها هم آدم هستند با همین یک واژه جان تازه می گیرنداین اعتراف صادقانه از زبان آیلار با چشمان سیاه نم زده.عشق همیشگی اش نسبت به او را در قلبش صد چندان کردمازار یک قدم مانده را هم برداشت.میانشان دیگر تقریبا فاصله نبودنگاهش تمام آرامش دریاچه پشت سرش را در خود داشت.آیلار دلتنگ بود رنجیدگی مازار و جدایی از او را نمی خواست دستش را روی سینه مازار گذاشت.با چشمانی به نم نشسته گفت تو همیشه برای من خوب بودی .نبودنت ونمیخوام .توی این دوشب فهمیدم که چقدر نفوذ کردی توی زندگیم توی قلبم ، نداشتنتو نمیخوام .معذرت میخوام که ناراحتت کردم.مازار دست آیلار همان که روی سینه اش گذاشته بود را گرفت.مگه قراره با هر دعوایی این رابطه تموم بشه ؟مگه آسون اومدی توی زندگیم که به این آسونی بذارم بری دختر خوب ؟ چرا حرف از نبودن و نداشتن میزنی ؟مگه ما بچه ایم که با یک دلخوری زندگیمونو خراب کنیم ؟منم معذرت میخوام که ناراحتت کردم.آیلار با صدایی که هنوز چاشنی بغض داشت پرسیدتو چرا معذرت خواهی می کنی ؟مازار پاسخ دادحتی اگه حق با منم باشه بازم حق با توعه.
ادامه دارد...
•┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈•
@Aghmiun
40.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘سفری دوسه روزه به آناوطن آغمیون.
🌼طلوع آفتاب
@Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #چشمان_زغالی #قسمت_دویستوچهلوسه مازار با تلخی پرسیدچشمت افتاد به گلسره
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#چشمان_زغالی
#قسمت_دویستوچهلوچهار
در ادامه حرفش با صدا خندید آدم هایی هم هستند که یکی بودنشان خیلی کم است از آنها باید چند نفر باشد. خدا باید چند نفر از آن یکنفر می ساخت وکنار می گذاشت هر وقت میخواست به یکی از بنده هایش جایزه ای حسابی بدهد یکی از آنها را میدادمازار از همان آدم ها بود جایزه آیلار از طرف خدا ،شاید برای پاک دامنی اش شاید برای صبوری هایش .با این مرد میشد زندگی را زیباتر از آنچه که بود ساخت و چقدر پایان بعضی قهرها زیادی زیبا بودند.نگاهی کنار دریاچه چرخاند و گفت اینجا هم خیلی قشنگه ها .کاش یک چیزی خریده بودیم نهار اینجا می خوردیم
مازار هم چرخید کنارش ایستاد شانه سمت چپ آیلار مماس با سینه اش بود
وگفت فکر بدی هم نیست میریم یک مقدار خوراکی میخریم بر می گردیم.آیلار از روی شانه نگاهش کرد و با اشتیاق گفت راست میگی ؟چه خوب دوباره به آبی های آرام رو به رویش خیره شد مازار گفت میدونستی این دریاچه تابستونا البته اگه آبی ازش بمونه صورتی میشه؟آیلار متعجب نگاهش کرد و متعجب گفت واقعا دریای صورتی ؟مازار پاسخ داد آره .بعضی از روزهای اردیبهشت هم آبش صورتی یا حتی گاهی بنفش میشه .آیلار ابرو بالا انداخت و گفت چقدر جالب .لازم شد حتما بیام ببینم . مازار سرش را به سمت آیلار خم کرد و گفت به امید
خدا تا اردیبهشت عروسی گرفتیم .دیگه همینجا هستی هر وقت دوست داشتی میاییم اینجاآیلار لبخند زدمازار دست در جیب کرد و سینه جلو داد و گفت تو نظرت چیه درباره اینکه زودتر عروسی بگیریم و
پیش هم باشیم ؟آیلار سینی چای را روی میز آشپزخانه گذاشت.یک فنجان چای مقایل مازار که سرش توی گوشی بودیک فنجان چای هم برای خودش گذاشت و روی صندلی نشست.مازار که حسابی در دنیای گوشی اش بود بنظر نمی رسید اصلا متوجه آمدن آیلار شده باشد سر بلند کرد چشمکی به دخترک زد وگفت دست خانوم خونه درد نکنه و دوباره به صفحه گوشی خیره شد قلب دختر در سینه ریزش کرد دلش برای تمام حرکات مازار تنگ شده بود بخصوص این چشمک زدن های قشنگش این اتفاق و دلخوری به او فهمانده بود که مازار در همین مدت کوتاه چطور خودش را در قلب او جا کرده.آمیزاد بنده محبت است محبت زودتر از هر چیز دیگری اثر می کندبخصوص که محبتهای مازار از دل می آمد و بر دل می نشست.آیلار لبخندی زدفنجان را به دست گرفت و برای اینکه حرف بزند تا مازار سرش را از گوشی بیرون بکشد گفت مازار نگفتی با شوهر موکلت چرا دعواتون شد؟مازار گوشی را روی میز گذاشت و گفت شوهره از این زبون نفهم های روزگاره .راضی نیست هیچ کس از حق زنش دفاع کنه .قبلا خانومش دوتا وکیل زن گرفته اما هر دوتا رو با تهدید و زور فرستاده رفتن .به خیال خودش با منم می تونه همین کارو بکنه آیلار به صندلی تکیه داد و گفت خوب مشکلشون چیه ؟مازار دستانش را روی میز در هم قفل کردگفت شوهره به بهانه فانتزی جنسی زنشو اذیت می کنه .ببین اصلا منظورم سادیسم و ازار جنسی و بیمارهای جنسی نیست .فقط به بهانه فانتزی های جنسی کارهایی رو از زنش میخواد که در توان زنش نیست .آیلار هنوز هم کمابیش از مازار خجالت می کشیدنگاهش را از ابی های مازار گرفت و به دستان در هم قفل شده اش دادمازار ادامه داد اینم آثار دیدن فیلم های پورن و داستان ها و رمان های پورنه که این روزا همه جا پر شده .یک آدم که معلوم نیست داره به چی فکر می کنه و افکارش حول چه چیزایی می چرخه میشینه چهارتا حرکت رو که توی عالم واقع احتمالش خیلی کمه توی فیلم با بازی بازیگری که بهترین کلاسهای ورزشی رفته و هزار جور آموزش دیده می سازه و پخش می کنه .مردم هم نگاه می کنن از روی جهل و نا آگاهی فکر می کنن می تونن از همسرشون توقع داشتن توانایی اون بازیگرو داشته باشن میدونی آیلار من خیلی آدم مذهبی نیستم .مذهبی بودنم در حد نماز و روزه ، همین .اما هر چی زمان می گذره بیشتر به این نتیجه می رسم *که واقعا آموزه های دینی درست و منطقی هستن .روی اصولن* به قول بابا خدایی که ما رو ساخته بهتر از خودمون می شناختتمون . وقتی دیدن این فیلم هاو عکس ها ،خوندن این رمان ها و قصه ها حرام اعلام شده چون می دونسته اینا باعث تنوع طلبی بی دلیل و نا به جا میشن .چشم انسان هرز میره جسمش سیری نا پذیر میشه.آیلار در پاسخ حرفهای مازار گفت راستش توی ده ما بخاطر نبود موبایل و اینترنت خیلی به این چیزا دسترسی نداریم اما اینطوری هم نبوده که ندیده باشیم.دخترخاله هام گاهی که می اومدن ده از این چیزا توی گوشی هاشون نشونم دادن . شاید باورت نشه که خدا رو شکر می کردم که به امکانات دسترسی نداریم و از این چیزا دوریم.مازار هم مثل آیلار به پشتی صندلی تکیه داد و گفت آره واقعا بهتر.تکنولوژی که قرار باشه ازش برای آموزش هرزگی استفاده بشه همون بهتره که به هیچ شهر و دیاری راه پیدا نکنه.
ادامه دارد....
•┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈•
@Aghmiun