eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.5هزار دنبال‌کننده
14.7هزار عکس
16.8هزار ویدیو
112 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
هادی فرجی'حاج علی'محمود فقیهی'اقا جواد'کربلای یعقوب @Aghmiun
19.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گزارش کوتاه از پست بانک روستای آغمیون آقای مهدی فرجی مسئول پست بانک آغمیون در مورد وظایف و امکانات پست بانک توضیحاتی دادند که قابل توجه هست. اقای فرجی یاد آور شدند پست بانک صرفا و فقط برای پرداخت قبوض نیست خدمات زیادی به مراجعه کنندگان ارائه میدهد،از قبیل افتتاح حساب قرض الحسنه '، حساب جاری، ارائه وام های مختلف با سود کمتر، و ارائه انواع خدمات بانکی ، انجام کلیه خدمات چکی، و خیلی خدمات دیگر که اقای فرجی در فیلم به آنها اشاره کرده اند. انشاالله اهالی با حمایت های مالی و فکری کمک شایانی در استمرار خدمات بانکی داشته باشند . @Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #چشمان_زغالی #قسمت_دویستوچهلوچهار در ادامه حرفش با صدا خندید آدم هایی هم
آیلار اگه بدونی این خانومه چه دل خونی داشت .بیچاره چون دوباره وکیل خانوم گرفته و شوهرش اذیتشون کرده مجبور شد بیاد سراغ وکیل مرد .با هزار جور رنگ به رنگ شدن برام از اذیت های شوهرش می گفت.مرد جوان روی تخت نشسته بودتا آیلار را دید خندید و دستش را به طرفش دراز کرد و گفت بیا پیش خودم بشین مازار گفت راستی آیلار اون شب می خواستی یک چیزی بهم بگی .چی بود چندبار می خواستم ازت بپرسم.با یاد آوری پیشنهادی که می خواست به مازار بدهد چشمانش برق زدبا اشتیاق گفت آره یک پیشنهادی دارم .میخوام ببینم نظرت چیه ؟سه نفری دور میز شام نشسته بودند آیلار برای شامشان ماکارونی درست کرده بودمازار گفت بابا آیلار براتون یک پیشنهاد داره .مهران به صورت عروس زیبایش نگاه کرداز عصر که آن دو را در ان حالت دیده بود حس خوبی داشت.انگار شور و حال زندگی به خانه اشان برگشته بودصدای جیغ جیغ های آیلار حتی توی راه پله هم به گوش می رسیدالبته که فکر نمی کرد با این صحنه مواجه شود وگرنه داخل نمی آمد چون از حیای پسر و عروسش خبر داشت به آیلار گفت خوب چه پیشنهادی داری گل دختر ؟آیلار سرش را پایین انداخت و گفت بابا نظرتون چیه ما به جای آپارتمان مازار بعد عروسی اینجا زندگی کنیم ،طبقه بالا .اینجوری دور هم هستیم .چشمان مهران هم مثل چشمان پسرش از شنیدن این پیشنهاد برق زدبا اشتیاقی عجیب گفت من که از خدامه شما پیش خودم باشید .اگه مطرح نکردم ، گفتم شاید تو هم دوست داشته باشی مثل بقیه دخترها دور از پدر شوهر و مادر شوهر زندگی کنی آیلار به مهران مهربانش گفت نه من دوست دارم نزدیک شما باشم.مگه من غیر شما کیو دارم توی این شهر .مهران شامش را نیمه رها کردبه سمت تلفن رفت و گفت پس من زنگ بزنم بگم دیگه واسه بالا مستاجر نفرستن مهران که رفت مازار گفت هر دومون رو خیلی خوشحال کردی آیلار هم خوشحال بوداو سالهامیشد که جای خالی پدرش را در زندگی حس می کرددر کنار مهران می توانست کمبود هایش را جبران کند و از محبت های پدرانه اش بهره بگیرد.بوی بهار در شیراز به وضوح حس میشد چیزی به عید نمانده بودآیلار و مازار که تصمیمشان برای زودتر برگزار کردن جشن عروسی با موافقت خانواده هایشان رو به رو شده بوددر تدارک کارهای عروسیشان بودندیعضی کارهایشان را هم انجام داده بودندبعد از اینکه کمی از کارهایشان جلو افتادآیلار تصمیم گرفت همراه بانو و شهرام راهی باغ چشمه شود تا جهیزیه اش را تکمیل و وسایلش را هم جمع کند سر میز صبحانه نشسته بودندمهران از آیلار پرسید حالا حتما امروز میخوای بری ؟ این چند وقته که اینجا بودی حسابی بهت عادت کرده بودم .آیلار با محبت نگاهش کرد و گفت آره حالا که شهرام و بانو میخوان برن منم همراهشون برم که هم یک مقدار از وسایل جهیزیه که مونده رو بخرم هم جمع و جور کنم.مازار کره را روی نان تست کشید و گفت بابا این سری که آیلار بیاد دیگه واسه همیشه اینجا می مونه.مهران پر اشتیاق گفت ان شاءالله.از وقتی ایلار اومده این خونه تازه حس و حال خونه بودن به خودش گرفته.مازار خندید و شیطنت کرد :هزار بار بهت گفتم زن بگیر از تنهایی در بیای قبول نکردی .مهران هم با خنده سری از روی تاسف برای پسرش تکان دادآیلار دیگر به شوخی هایشان عادت کرده بودکمی که گذشت آیلار به شوهرش نگاه کرد و گفت مازار تو رو خدا تا من نیومدم نری دنبال خرید پرده و مبل واین چیزا بذار خودم بیام میخوام خودم انتخاب کنم.مازار جواب داد خیالت راحت هر چی کم داریم میذارم خودت بیای انتخاب کنی ،آیلار تو هم حواست باشه زیاد شلوغش نکنی کلی وسیله هم از آپارتمان خودم میاد اینجامهران فنجان چای میان دستش را روی میز گذاشت و پرسید راستی مازار برای آپارتمانت با بنگاه هماهنگ کردی ؟مازار در جواب پدرش گفت نه بعد عروسی می سپرم برای اجاره . میخوام صبر کنم که سر فرصت اسباب جابه جا کنیم بعدآیلار از جایش بلند شد و گفت:مازار بریم ؟ نمیخوام معطل من بشن.مازار از جا بلند شدکتش را از پشت صندلی و کیفش را از روی زمین برداشت و گفت بریم.مهران هم بلند شد ایستاد آیلار به آغوش گرمش رفت و گفت خوب باباجون دیگه با من کاری ندارید ؟مهران دلتنگ نگاهش کرد برو به سلامت دخترم . منتظرتم که زودتر برگردی آیلار هم به مهران وابسته شده بوداما سعی کرد اوضاع را کنترل کند لبخند زد و گفت زود بر می گردم میام ور دل خودتون می مونم.مهران آهسته به کمر آیلار ضربه زد و گفت :سفرتون بی خطر دخترم آیلار بعد از اینکه از مهران جدا شد گفت براتون نهار درست کردم توی یخچاله .مهران تشکر کرد دست گلت درد نکنه که مثل همیشه زحمت کشیدی .زود برگرد که با وجود دستپخت تو فکر نکنم این پسر دیگه دستپخت منو بخوره ادامه دارد... •┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈• @Aghmiun
19.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نزدیک نیا با تو مرا حادثه ای نیست این آدم ویران شده از دور قشنگ است مریم_قهرمانلو @Aghmiun ‌‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‎‌‎‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‍‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‎‌‎‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‍‌‌‌‌‎‌‌‌‌
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پروردگارا 🙏 دل هایمان را پرازمحبت❤️ دست هایمان 🤲 را پراز بخشندگی لحظه هایمان را پر از آرامش و خانه هایمان را پراز حس خوشبختی بگردان🌟🙏 ✨امیدوار بمان ✨که زمین و آسمان ✨همیشه از نو روشن می شود ✨شبتـون قشنگ و رویـایی شب بخیر @Aghmiun
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌼سـلام بر خدای مهر افرین 🍁سـلام بر نگاه هایے کہ 🌼صداقت زینتشان است 🍁سـلام بر 🌼مهر و تواضع آدمے 🍁کہ بالاترین سرمایہ اوست. 🌼الهی دراین صبح پاییزی 🍁سلامتی.خیر.برکت.رفیق 🌼همیشگی زندگیتون باشه 🍁سلام 🌼صبحتون بخیر 🍁امروزتون سرشار از مهرخدا @Aghmiun