eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.5هزار دنبال‌کننده
14.7هزار عکس
16.8هزار ویدیو
112 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
19.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نزدیک نیا با تو مرا حادثه ای نیست این آدم ویران شده از دور قشنگ است مریم_قهرمانلو @Aghmiun ‌‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‎‌‎‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‍‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‎‌‎‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‍‌‌‌‌‎‌‌‌‌
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پروردگارا 🙏 دل هایمان را پرازمحبت❤️ دست هایمان 🤲 را پراز بخشندگی لحظه هایمان را پر از آرامش و خانه هایمان را پراز حس خوشبختی بگردان🌟🙏 ✨امیدوار بمان ✨که زمین و آسمان ✨همیشه از نو روشن می شود ✨شبتـون قشنگ و رویـایی شب بخیر @Aghmiun
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌼سـلام بر خدای مهر افرین 🍁سـلام بر نگاه هایے کہ 🌼صداقت زینتشان است 🍁سـلام بر 🌼مهر و تواضع آدمے 🍁کہ بالاترین سرمایہ اوست. 🌼الهی دراین صبح پاییزی 🍁سلامتی.خیر.برکت.رفیق 🌼همیشگی زندگیتون باشه 🍁سلام 🌼صبحتون بخیر 🍁امروزتون سرشار از مهرخدا @Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #چشمان_زغالی #قسمت_دویستوچهلوپنج آیلار اگه بدونی این خانومه چه دل خونی د
دل آیلار از همان لحظه بهانه گیری را شروع کرده بودهر چند از اینکه می رفت و مادرش را بعد از چند روز می دید خوشحال بوداما شیراز در همان سفر اول چنان خاطرات خوبی برایش رقم زد و انچنان خوش از مهمانش پذیرایی کرد که دخترک دل رفتن نداشت بخصوص که مازار بخاطر کارهایش نمی توانست همراهی اش کندقرار بود شهرام آنها را برساند و مازار زمان برگشتنشان به دنبالشان برود قطره ای اشک از چشمش لغزید به یقین که قلب عاشق مازار هزار برابر بی قراری میکرداو که عشق را سالیان سال در خود جای داده و دم نزده بود.هر دو با هم ازماشین پیاده شدند مازار بعد از قفل کردن درها با ریموت گفت آیلار نری اونجا موندگار بشی .زودتر کاراتو بکن خبر بده بیام دنبالت اینجا خیلی کار داریماآیلار روسری اش را مرتب کرد سر تکان داد نه خیالت راحت .زود تموم می کنم .خریدهای بانو هم باید تموم بشه البته تا اونم برگرده باهامون . عروسی اونام دو روز با عروسی ما فاصله داره.تا مازار خواست کلید بیندازد و در را بازکند در باز شد و شهرام بیرون آمد وگفت سلام اومدین .می خواستیم بیاییم در خونه مهران دنبالت .مازار با شهرام دست داد و گفت زن من دستت امانته ها .مثل چشمات مراقبش باش.شهرام خندیدای به چشم .بعد از اینکه از زیر قرآن رد شدند و باخانوم جون و شهربانو خداحافظی کردند سوار ماشین شدندمازار دستانش را لبه پنجره گذاشت خم شد و به آیلار که روی صندلی عقب نشسته بود نگاه کرد و گفت مراقب خودت باش. ××× علیرضا توی غار بود تنهای تنها آنقدر بیمار که حتی جان نداشت آتش درست کند.غار سردتر از همیشه بود و تن او داغ تر از همیشه دانه های درشت عرق از روی پیشانی اش پایین می افتاد درد پایش امانش را بریده بودهر بار که سرفه می کرد احساس می کرد قفسه سینه اش آتش می گیردعفونت تمام بدنش را در گیر کرده بود امان از درد جانکاه استخوان هایش لبهایش خشک شده بودند و تشنه بودکاش معجزه میشد یکی می آمد و جرعه ای آب در گلوی به هم چسبیده اش می ریخت کاش یکی از راه می رسید و آتشی روشن می کرد یک دم تمام وجودش از حرارت می سوخت لحظه بعد چنان لرز بر تنش می نشست که دندان‌هایش به هم میخوردکاش مادرش پیدایش میشد قاشقی سوپ در دهانش می ریخت.هیچ معجزه ای نمیشد او بود و تب و سرما و تنهایی ... درد و غار و تنهایی.... تاریکی و مرگ و تنهایی.. او بود و تنهایی و تنهایی و تنهایی نفس زنان و وحشت زده از خواب پرید در جایش نشست و داخل اتاق چشم چرخاندتوی خانه اشان بود .سالم و میان تشک گرم و نرم کنار زن و بچه اش خوابیده بودنفس رفته اش دوباره برگشت.اما کابوس های لعنتی به قدری ملموس بودند که هنوز هم حس می کرد تب داردبدنش درد می کند و زبانش از تشنگی به حلقش چسبیده.از وقتی که سیاوش به تهران رفت زندگی دوباره شد کابوس دوباره تنها شده بود انگار باز میان غار گیر افتاده ناهید هم با صدای حرکت تند علیرضا از جا پرید کنارش نشست ، دست روی دست شوهرش گذاشت دست هایش به سردی تکه های یخ بود پرسید دوباره کابوس دیدی ؟علیرضا سرش را تکان داد زبانش توی دهانش خشک شده و نمی چرخید ناهید کمی آب توی لیوان ریخت دستش داد. هر چند شب یکبار همین کابوس های تکراری را می دیدو همان رنجی که در غار کشیده بود را دوباره تجربه می کردگاهی هم در خواب با مردی که بخاطر دارو اوردن برای او از غار بیرون زده بود در گیر میشدهمیشه او می امددعوا داشت و شماتتش می کرد که بخاطر علیرضا مرد حتی بعضی شبها خودش از قبر بیرون می آمد و علی را توی قبر هل میدادشبهایش کابوس بود و روزهایش جهنم از وقتی سیاوش جمع کرد و به تهران رفت هر روز چشمان مادرش اشکی بودو نگاه پدرش کوه غم را در خود داشت می دانست پدر و مادرش چقدر سیاوش را دوست دارند و از دوری او ناراحت هستندحتی همین حالا که سیاوش بخاطر تصادف مادر زن و پدر زنش به روستا برگشته ودوباره در خانه کنار انها بودبازهم مادرش بابت چند روز دیگر که او می رفت مدام اشک می ریخت تیشه ای بود که او با ندانم کاری به ریشه خانواده اش زدرنجی عظیم بر قلب سیاوش نشاند که آخر هم تاب ماندن نیاورد و راهی غربت شد تکاپوی خانواده عمویش را هم شاهد بودزنعمویش دخترهایش را به شهری شوهر داد که ساعتها با آنجا فاصله داشت او با دو پای فلج باید رنج دوری از دخترانش را تحمل می کردچه بلایی بر سرشان آورد علیرضا که اگر این کار را نکرده بوده شعله حداقل آیلار را کنارش داشت شعله زنی که حق مادری به گردنش داشت اما او طبل رسوایی دخترش را در کوی و برزن کوفت ادامه دارد.... •┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈• @Aghmiun
ارسالی مرکز بهداشت آغمیون @Aghmiun
🖤 پنجشنبه است یاد کنیم از عزیزانی که دربین ما نیستند و یادشان همیشه با ماست🖤 مرحوم حاج ذوالفقار میزانی مرحومه فاطمه میزانی مرحوم حاج عوض میزانی و مرحوم کربلایی یحیی میزانی که همچنین پنجمین سالگرد ایشان است روحشان شاد و یادشان گرامی