🌼سـلام بر خدای مهر افرین
🍁سـلام بر نگاه هایے کہ
🌼صداقت زینتشان است
🍁سـلام بر
🌼مهر و تواضع آدمے
🍁کہ بالاترین سرمایہ اوست.
🌼الهی دراین صبح پاییزی
🍁سلامتی.خیر.برکت.رفیق
🌼همیشگی زندگیتون باشه
🍁سلام
🌼صبحتون بخیر
🍁امروزتون سرشار از مهرخدا
@Aghmiun
طلا باش... - @mer30tv.mp3
زمان:
حجم:
4M
🌼صبح 26 مهر
@Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #چشمان_زغالی #قسمت_دویستوچهلوپنج آیلار اگه بدونی این خانومه چه دل خونی د
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#چشمان_زغالی
#قسمت_دویستوچهلوشش
دل آیلار از همان لحظه بهانه گیری را شروع کرده بودهر چند از اینکه می رفت و مادرش را بعد از چند روز می دید خوشحال بوداما شیراز در همان سفر اول چنان خاطرات خوبی برایش رقم زد و انچنان خوش از مهمانش پذیرایی کرد که دخترک دل رفتن نداشت بخصوص که مازار بخاطر کارهایش نمی توانست همراهی اش کندقرار بود شهرام آنها را برساند و مازار زمان برگشتنشان به دنبالشان برود قطره ای اشک از چشمش لغزید به یقین که قلب عاشق مازار هزار برابر بی قراری میکرداو که عشق را سالیان سال در خود جای داده و دم نزده بود.هر دو با هم ازماشین پیاده شدند مازار بعد از قفل کردن درها با ریموت گفت آیلار نری اونجا موندگار بشی .زودتر کاراتو بکن خبر بده بیام دنبالت اینجا خیلی کار داریماآیلار روسری اش را مرتب کرد سر تکان داد نه خیالت راحت .زود تموم می کنم .خریدهای بانو هم باید تموم بشه البته تا اونم برگرده باهامون . عروسی اونام دو روز با عروسی ما فاصله داره.تا مازار خواست کلید بیندازد و در را بازکند در باز شد و شهرام بیرون آمد وگفت سلام اومدین .می خواستیم بیاییم در خونه مهران دنبالت .مازار با شهرام دست داد و گفت زن من دستت امانته ها .مثل چشمات مراقبش باش.شهرام خندیدای به چشم .بعد از اینکه از زیر قرآن رد شدند و باخانوم جون و شهربانو خداحافظی کردند سوار ماشین شدندمازار دستانش را لبه پنجره گذاشت خم شد و به آیلار که روی صندلی عقب نشسته بود نگاه کرد و گفت مراقب خودت باش.
×××
علیرضا توی غار بود تنهای تنها
آنقدر بیمار که حتی جان نداشت آتش درست کند.غار سردتر از همیشه بود
و تن او داغ تر از همیشه دانه های درشت عرق از روی پیشانی اش پایین می افتاد درد پایش امانش را بریده بودهر بار که سرفه می کرد احساس می کرد قفسه سینه اش آتش می گیردعفونت تمام بدنش را در گیر کرده بود امان از درد جانکاه استخوان هایش لبهایش خشک شده بودند و تشنه بودکاش معجزه میشد یکی می آمد و جرعه ای آب در گلوی به هم چسبیده اش می ریخت کاش یکی از راه می رسید و آتشی روشن می کرد یک دم تمام وجودش از حرارت می سوخت لحظه بعد چنان لرز بر تنش می نشست که دندانهایش به هم میخوردکاش مادرش پیدایش میشد قاشقی سوپ در دهانش می ریخت.هیچ معجزه ای نمیشد او بود و تب و سرما و تنهایی ... درد و غار و تنهایی.... تاریکی و مرگ و تنهایی.. او بود و تنهایی و تنهایی و تنهایی نفس زنان و وحشت زده از خواب پرید در جایش نشست و داخل اتاق چشم چرخاندتوی خانه اشان بود .سالم و میان تشک گرم و نرم کنار زن و بچه اش خوابیده بودنفس رفته اش دوباره برگشت.اما کابوس های لعنتی به قدری ملموس بودند که هنوز هم حس می کرد تب داردبدنش درد می کند و زبانش از تشنگی به حلقش چسبیده.از وقتی که سیاوش به تهران رفت زندگی دوباره شد کابوس دوباره تنها شده بود انگار باز میان غار گیر افتاده ناهید هم با صدای حرکت تند علیرضا از جا پرید کنارش نشست ، دست روی دست شوهرش گذاشت دست هایش به سردی تکه های یخ بود پرسید دوباره کابوس دیدی ؟علیرضا سرش را تکان داد زبانش توی دهانش خشک شده و نمی چرخید ناهید کمی آب توی لیوان ریخت دستش داد.
هر چند شب یکبار همین کابوس های تکراری را می دیدو همان رنجی که در غار کشیده بود را دوباره تجربه می کردگاهی هم در خواب با مردی که بخاطر دارو اوردن برای او از غار بیرون زده بود در گیر میشدهمیشه او می امددعوا داشت و شماتتش می کرد که بخاطر علیرضا مرد
حتی بعضی شبها خودش از قبر بیرون می آمد و علی را توی قبر هل میدادشبهایش کابوس بود و روزهایش جهنم از وقتی سیاوش جمع کرد و به تهران رفت هر روز چشمان مادرش اشکی بودو نگاه پدرش کوه غم را در خود داشت می دانست پدر و مادرش چقدر سیاوش را دوست دارند و از دوری او ناراحت هستندحتی همین حالا که سیاوش بخاطر تصادف مادر زن و پدر زنش به روستا برگشته ودوباره در خانه کنار انها بودبازهم مادرش بابت چند روز دیگر که او می رفت مدام اشک می ریخت تیشه ای بود که او با ندانم کاری به ریشه خانواده اش زدرنجی عظیم بر قلب سیاوش نشاند که آخر هم تاب ماندن نیاورد و راهی غربت شد تکاپوی خانواده عمویش را هم شاهد بودزنعمویش دخترهایش را به شهری شوهر داد که ساعتها با آنجا فاصله داشت او با دو پای فلج باید رنج دوری از دخترانش را تحمل می کردچه بلایی بر سرشان آورد علیرضا
که اگر این کار را نکرده بوده شعله حداقل آیلار را کنارش داشت شعله زنی که حق مادری به گردنش داشت اما او طبل رسوایی دخترش را در کوی و برزن کوفت
ادامه دارد....
•┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈•
@Aghmiun
بنفشه طاهریان1_4970071923695288518.mp3
زمان:
حجم:
51.3M
#قسمت_هجدهم داستان خسرو و شیرین
@Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #چشمان_زغالی #قسمت_دویستوچهلوشش دل آیلار از همان لحظه بهانه گیری را شروع
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#چشمان_زغالی
#قسمت_دویستوچهلوهفت
بانو پشت دار قالی نشسته بود دستهایش تند تند کار می کرد این قالی را باید زودتر تمام می کرد آیلار ظرفهای نهار را شست و کنار خواهرش نشست و او هم مشغول کار شددستش را روی قالی که رو به اتمام بودکشید و گفت وقتی اینو شروع کردی کی فکر می کردیم زندگیمون اینجوری رقم بخوره و روزهای خوب بیان ؟ بانو به خواهر عزیزش لبخند زد و گفت چقدر خوبه که روزهای خوب اومدن .و همانطور که نگاه پر محبتش روی صورت آیلار بود گفت این دیگه تمومه .میخوام هدیه اش بدم به تو برای خونه ات آیلار متعجب شد و گفت چرا من ؟ قالی به این قشنگی بافتی حق خودت و خونه خودته.بانو نوازش وار دستش را روی پرزهای فرش دستبافت خودش کشید و گفت آیلار با تمام وجودم خوشحالم که حالت خوبه و خوشبختی.آیلار لبخند زد دستش را از روی فرش برداشت روی صورت بانو کشید و گفت منم برای تو خوشحالم.وقتی می بینم کنار شهرام انقدر خوبی دلم حال میاد.بانو آهسته پلک زدچشمان آیلار با یاد آوری سیاوش رنگ غم گرفت و گفت بانو ،سیاوش هم خوشبخت میشه مگه نه ؟حال دلش خوب میشه مگه نه ؟ اینبار بانو بود که دستش را روی صورت آیلار گذاشت و با لحنی آرام گفت آدمیزاد به همه چی عادت میکنه.سیاوش اگه هنوز نتوسته کنار بیاد شاید برای اینه که خودشو مقصر میدونه .شاید فکر می کنه اگه برای ازدواج عجله نکرده بود می تونست تو رو به دست بیاره.آیلار همانطور که گردنش را کج کرده بود و صورتش را به دست بانو می مالیدگفت ما دیگه نمی تونستیم با هم باشیم.خیلی احمقانه بود اگه امروز زن علی بودم و فردا زن سیاوش .من همون روز که سر سفره عقد علیرضا نشستم از سیاوش دست شستم .نفسش را آه گونه بیرون فرستاد و گفت نگرانشم بانو،بانو هم نفس عمیق کشیدسیاوش خوب خودشو جمع و جور کرده آیلار .شاید برای اون که مرده کمی بیشتر زمان ببره اما اونم کنارمیاد .همینطور که خودت می بینی حالا هم تقریبا خوب کنار اومده .زمان همه چیو حل می کنه آیلار ،زندگی همینه پر از بالا و پایین و اتفاقات غیر قابل پیش بینی .باید پذیرفت تسلیم شد و زندگی کرد .صدای زنگ تلفن مانع از ادامه حرفهایشان شدآیلار از جا بلند شد و به هال رفت وگوشی را برداشت بله بفرماییدصدای پر انرژی شهرام توی تلفن پیچید و آیلار هم از صدایش انرژی گرفت وقتی که گفت سلام علیکم نون زیر کباب .حالت چطوره ؟آیلار خندید سلام فامیل شوهر من خوبم شما چطوری ؟شهرام باز پر انرژی گفت منم خوبم .آقاتون هم خوبه همین امروز دیدمش ملالی نداشت جز دوری شما . که ان شاءالله به زودی برطرف میشه .خانوم من کجاست ؟آیلار بلبل زبانی کرد خانومت پای دار قالی .میخواد زودتر تمومش کنه که به من هدیه اش بده.شهرام گفت بیخود .بگو ضعیفه تو این گرونی تو رو چه به این بخشش های بیخودی .ما خودمون فرش نداریم.میخوایم برای خونه امون موکت بخریم اونوقت این ضعیفه فرش دستباف پیش کشی خواهرش می کنه .کمر بند لازم شده باز ؟آیلار تهدید گونه پرسید جلوی خودش هم جرات داری اینجوری بگی ؟شهرام در پاسخ خواهر زنش گفت جلوی خودشم معلومه که..جرات ندارم بگم صدای بلند خنده آیلار توی هال پیچیدبانو پرسید کیه آیلارآیلار باهمان خنده پاسخ داد آقاتون .بیا که میخواد از پشت تلفن ادبت کنه.تا بانو بیاید پرسید واقعا امروز مازار و دیدی ؟شهرام گفت آره صبح کارش داشتم پیشش بودم .خوب خوب بودبانو آمد و ایلار به عموی شوهرش گفت بانو اومد ازمن خداحافظ ،به بابا مهران و خانوم جون هم سلام برسون.شهرام هم مودبانه گفت باشه حتما .تو هم به مادرت سلام برسون.صدای در که به گوش رسید آیلار گوشی تلفن را به بانو داد و رفت تا در را باز کند
محمود پشت در بودآیلار سلام داد و جواب شنید محمود گفت آماده شو بیا بریم خونه عموت باهات کار داره.آیلار جا خوردعمویش با او چکار داشت که خواسته بود همراه پدرش برودپرسیدعمو با من و شما چیکار داره ؟ محمود پاسخ دادبیا میخواد باهات حرف بزنه.بیشتر تعجب کرد همایون چه حرفی با او داشت بوهای خوبی به مشامش نمی رسید خدا می داند باز چه خوابی برایش دیده بودند لباس مناسبی پوشید و همراه پدرش راه افتاد در ذهنش هزار جور فکر رژه می رفت از این دعوت حس بدی گرفته بود اصلا انگار هر چیزی که به خانه عمویش مربوط
میشد به او احساس بدی میداد وارد خانه که شدند قبل از هر کسی چشمش به ناهید افتادبچه به بغل در حال راه رفتن وخواندن لالایی بود ناهید هم از دیدن آیلار جا خورد آیلار بی حرف برایش سری تکان داد قبل از اینکه هووی هم باشند دختر عمه و دختر دایی خوبی بودنداما بعد از آن شب کذایی آیلار فقط برای ناهید هوو بودناهید هم متعاقبا حرکت او را انجام داد بی حرف سری تکان داد همین و بس چاق سلامتی فامیلیشان در همین حرکت خلاصه شد
ادامه دارد...
•┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈•
@Aghmiun
3.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂صبح
☕️سرآغاز دفتر زندگی است
🍂يكروز خوب و بانشاط
☕️ازيك صبح خوب آغاز میشود
🍂ازيك سلام تازه
☕️ويك لبخنددوست داشتنی
🍂سلام
☕️سلامی گرم و صمیمی
🍂باآرزوی
☕️صبحی بخیر و بانشاط
🍂برای شما عزیزان
@Aghmiun
مغرور نباش... - @mer30tv.mp3
زمان:
حجم:
5.7M
🌼صبح 27 مهر
@Aghmiun