ادامه جدول گذاری محله اسمعلی
https://eitaa.com/dehyariaghmiyun
دهیاری آغمیون
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #چشمان_زغالی #قسمت_دویستوچهلوهشت به سمت اتاق عمویش رفتند سیاوش هم آنجا ب
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#چشمان_زغالی
#قسمت_دویستوچهلونه
درست توی روزهایی که خانواده اش اونو به قعر چاه خاری و خفت و بی آبرویی فرستاده بودن مازار دستش و گرفت و بلندش کرد . بدون مازار آیلار چه آینده ای داشت با اون تهمت هایی که بهش زدین ؟مازار اومد و دوباره به این دختراحترام و ارزش داد .اونوقت شما میگی می فرستمش بره .یک جوری ردش می کنم بره که انگار هیچ وقت نبوده .بی سر و صدا ودرد سر .مشت به سینه اش کوفت من زن دارم .زنی که تنها گناهش اینه که عاشق من بوده .زنی که همه زورشو میزنه تا زندگی منو بسازه اون وقت شما میگی ردش می کنم بره یک جوری که انگار اصلا نبوده.مشت دیگری به سینه اش کوبید من درمیارم قلبی رو که دلش بودن با زن شوهر دارو بخواد .شما بابای منی واقعا ؟چطور می تونی از زن شوهردارخواستگاری کنی برای پسر زن دارت .تقاص این گناهی که عرش رو به لرزه در میاره چطوری میخوای پس بدی بابا ؟آیلار به آب رسیده بود ماهی بیرون افتاد از اب به اقیانوس افتاده بود.آیلار جان گرفت ماهی بیرون افتاده از آب به اقیانوس افتاده بوداو هم بلند شد ایستاد مثل سیاوش صدایش را سرش انداخت عمو بعضی کارها و پشیمونی ها باید تو وقت خودشون اتفاق بیفتن ،پارسال یک تهمتی به من زدین و امسال پشیمون هستین.که دیگه خیلی دیره چون نه آبروی رفته من بر می گرده نه محبتی که توی دلم به شما داشتم .نفسش را پر درد از سینه بیرون فرستاد .همه تلاشش را می کرد که مقابل چشمان آنها اشک نریزد اما دلش از بی رحمیشان آن هم در حق مازار عزیزش و سحر بی گناه به درد آمده بود .از اینکه درباره او وسیاوش درست مثل یک شی بی جان حرف می زدند می سوخت.انگار تنها آدم های روی کره زمین آنها بودند حق تصمیم گیری برای همه را داشتندادامه داد نمی دونم از اینکه امسال دارین از منِ شوهر دار در خواست می کنید از شوهرم بگذرم و زن پسرتون بشم تا علیرضا خان مشکل روحیشون حل بشه وپروین خانوم به قلبشون فشار نیاد کی پشبمون میشین ؟اما بیشتر از این خودتون رو از چشم من و سیاوش نندازین .بیشتر از این خودتون رو توی نگاه ما حقیر نکنید .جایی که شما به من پشت کردین و بی آبرویی من رو باور کردین همین مازار بود که به دیدنم اومد از تهمت نارواحرف زد . از اینکه باورم داره و میدونه پاکم .جایی که همخونم بهم پشت کرد مازار هفت پشت غریبه کنارم بود حالا که شده محرم زندگی و محرم دلم کنارش بذارم.برگردم به سیاوش چون حال زن و پسر شما خوب نیست . این قسمت جمله اش را تقریبا جیغ زد مثل خودشان بی رحم شده بود :خوب به درک که خوب نیست .نگاه محمود تیز رویش نشست از جایش بلند شد و با یک حرکت تند سمتش رفت.اما سیاوش سریع بین محمود و آیلار ایستاد و با محکم ترین لحن ممکن گفت دستت بهش بخوره بد می بینی عمو .بذار حرفشو بزنه همایون با سر به برادرش اشاره کرد و محمود با صورتی سرخ سر جایش نشست.صدای آیلار خش دار بود در حد فریاد بود نه جیغ و ادامه داد کی قراره حال خوب من مهم باشه ؟اصلا همون آبرویی که یک روزی بخاطرش وادارم کردین زن علی بشم امروز چطور اگه زن سیاوش بشم بر باد نمیره ؟مضحک نیست یک روز علی ،یک روز مازار ،یک روز سیاوش ؟چطوری روتون میشه به ما این حرفها رو بزنیدنگاهش را کلافه و عصبی میان جمع چهاره نفره اشان چرخاند و گفت اصلا ما هیچی به زندگی لیلا و بانو فکر کردین؟چه بلایی سر زندگی اون دوتا میادهمایون حق به جانب جواب دادما فکر همه چیزو کردیم .شما به اونا کاری نداشته باشین.سیاوش غریدچی داری میگی ؟بابا مستی ؟تو که اهل مشروب و این چیزا نبودی.همایون هم مقابله به مثل کرد و غرید این حرفا چیه که میزنی پسر ؟ما فقط میخوایم با دل شما دوتا راه بیاییم ،اشتباهمونو جبران کنیم تا آه و نفرین دل شکسته اتون دامن گیرمون نشه .کیه که ندونه چقدر دل شما دوتا گیر هم بوده سیاوش اینبار فریاد کشید دل من گیر هیچ کس غیر زنم نیست .آیلار هم هوای هیچکس جز شوهرشو به سرنداره .انگشتش را تهدید وار به سمت عمو و پدرش گرفت و گفت اون موقع که اون بلا رو سر من و آیلار آوردین .من نبودم اما الان هستم .مثل کوه پشت دختر عموم ایستادم بخدا بابا اگه بخواین یکبار دیگه با زندگی ما بازی کنید اونم حالا که با بدبختی خودمونو پیدا کردیم من دست زنمو می گیرم برای همیشه از اینجا میرم و دیگه هیچ وقت هم بر نمی گردم .حال و روز علیرضا هم برام مهم نیست .اما قبلش زنگ میزنم به مازار تا خودش بیاد تکلیف زنشو با شماها روشن کنه .ببینم شما می تونید بی سر و صدا یک بلایی سر اون بیارید یا اون و باباش می تونن از پس شماها اون طوری که لازمه بر بیان .آیلار دیگر طاقت ماندن در آن اتاق را نیاورد بدون گفتن حرف دیگری از اتاق خارج شدسیاوش هم بیرون آمدآیلار به جای خارج شدن از خانه راه پله را در پیش گرفت و رفت طبقه بالا
ادامه دارد....
•┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈•
@Aghmiun
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#چشمان_زغالی
#قسمت_دویستوپنجاه
علیرضا سر و صدایشان راشنیده بود بالای پله ها کنار زنش ایستاده بودآیلار رو به رویش ایستادنگاهش را مستقیم به او دوخت و گفت مریض نباش علیرضا ،افسرده نباش .عذاب وجدان نگیر.تو رو خدا زندگی کن تا بابات و عموت هر روز یک نقشه جدید برای ما نکشن .نفسش را پر حرص از سینه بیرون داد و گفت من تو رو بخشیدم .ازت گذشتم پس خودتو بدهکار ندون .تو هم حس کینه و انتقامت برای ما دردسر داشت هم عذاب وجدانت .حالا که داریم به آرامش می رسیم دست از سرمون بردار .به بابات و عموت هم بگو دست از سرمون بردارن .چون این دفعه اگه بلایی سر زندگیم بیارن از هیچ کدومتون نمی گذرم بدون اینکه منتظر جوابی از سوی علیرضا باشد به همان سرعتی که آمده بود از پله ها پایین رفت نگاه علیرضا مبهوت همراهش از پله ها سرازیر شدسیاوش همراه آیلار از ساختمان خارج شدآیلار با گام های بلند به سمت در حیاط می رفت که سیاوش صدایش کرددخترک سرجایش ایستاد و به سمت سیاوش برگشت.از عالم و آدم جز او شاکی بود سیاوش پرسیدخوبی ؟آیلار نفس آه گونه ای کشید اشکهایش را برای خلوتش نگه داشته بودنه توی حیاط این خانه که دیگر در و دیوار هایش بوی تعفن می دادندجوابش یک کلمه بود نه سیاوش سر پایین انداخت و شرمنده گفت ببخشیدآیلار دو قدم برداشت کمی فاصله را کمتر کرد و پرسیدبرای چی ؟سیاوش متاسف گفت برای حرفهایی که از بابا شنیدی .بخدا من بی خبر بودم وگرنه اجازه نمی دادم این حرفا رو بهت بزنن.با همه احساس بدی که داشت اماحرفهای سیاوش حس خوبی را به دلش تزریق کرده بود پس لبخند کم رنگی زد و پرسبد راست گفتی که غیر از زنت دلت گیر هیچ کس نیست؟سیاوش دست در جیبش کرد او هم چند گام به سوی آیلار برداشت.نفس پر سر و صدایی کشید و گفت شاید من هیچ وقت به اون اندازه که عاشق آیلار بودم عاشق سحر نشم.شاید هیچ وقت نتونم این عشقو فراموش کنم و ردش همیشه مثل یک زخم عمیق و کهنه روی قلبم بمونه . اما الان تنها زنی که میخوام کنارش خوشبخت بشم و خوشبختش کنم سحره و از تمام قلبم برای تو و مازار آرزوی خوشبختی و سعادت دارم .چون بنظرم تنها مردی که لیاقت داشتن تو رو داره مازاره،آیلار لبخند رضایتمندانه ای زد قلبش مالامال از حس خوبی شد یک نوع انرژی مثبت خاص از این حرفها دریافت کرداز سیاوش جدا شد بدون اینکه حرف دیگری میانشان رد و بدل شودبعد از برگشتن به خانه با بانو درد و دل کرده بود حرف زدو گریه کرد همه تنش از حرفهایی که شنیده بود درد می کرد انگار که با هر جمله یک ضربه کاری به یکی از استخوان هایش زده باشند شب تا صبح هم نخوابیده بودفقط اشک ریخته و به بی فکری پدر و عمویش اندیشیده بودصدای اذان صبح را که شنید به سمت گوشی تلفن رفت.می دانست که مازار همین حوالی برای نماز بیدار میشودبیشتر از این نمی توانست صبر کنددلتنگش بود باید صدایش را می شنید با او حرف میزد شاید قلب بی قرار شده اش کمی ارام گیردشاید حرفهای پر از آرامشش مرحمی باشد برای قلب دوباره شکسته شده اش به دست نزدیکترین افراد زندگیش.شماره اش را گرفت صدای خوب آلود مازار بعد از چند بوق توی گوشی پیچید الو ؟دلتنگ با همان صدای بغض دارش گفت مگه بابا مهران همیشه همین موقع ها واسه نماز صبح بیدارت نمی کنه چرا خوابی پس ؟مازار متعجب به گوشی نگاه کرد و دوباره آن را روی گوشش گذاشت با همان لحن پر از تعجب گفت آیلار تویی ؟چیزی شده ؟بغض شدت بیشتری گرفت گفت آره چیزی شده .خیلی دلتنگتم.خیال مازار از اینکه اتفاق بدی نیفتاده راحت شد تماس آیلار در آن ساعت از صبح نگرانش کرده بوداما هنوز هم مطمئن بود چیزی شده که صدای آیلار این همه گرفته اس و قلبش این همه بی قرار صدای بی قرار آیلار در گوشش پیچید میای دنبالم ؟باقی جهیزیه رو همون شیراز میخرم،چیز زیادی نمونده با همدیگه بخریم بهتره.مازار نفس عمیقی کشیدنگران بود مبادا دوباره برخوردی با سیاوش داشته که این همه پریشان است.اما سعی کرد آرامشش را حفظ کند آیلار به او پناه آورده بود این یعنی می خواست درد دلش را برای او بگوید پس محال بود از اینکه اطمینان کرده و درد دلش رابرای او آورده پشیمانش کند با لحنی ملایم پرسید دوست داری بهم بگی چی شده؟صدای آیلار خش داشت و گلویش از حجم بغض نشسته میان آن درد می کرد وگفت دیشب با بابام دعوام شدقطرات اشکش تند تند از چشمش پایین افتادیاد حرفهایی که به پدرش زده بود قلب خودش را هم به درد می آوردمازار سکوت کرد تا آیلار با خیال راحت گریه کند آیلار پس از لختی نامش را خواند مازار ؟دلش از این همه عجز صدای آیلار به درد آمد کاش نزدیکش بودتا همه غصه هایادش برود جوابش را دادجان دلم ؟آیلار درمانده تر از قبل پرسیدبابامهرانت ،بابای منم هست مگه نه ؟دردی عجیب از سینه اش شروع شدچه بر سر آیلارش آورده بودند که این چنین بی کس شده بود
ادامه دارد....
•┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈•
@Aghmiun
14.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آواز زیبا از استاد معین و طبیعت زیبا 🌸🌿
@Aghmiun
20.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎙رحیم شهریاری
@Aghmiun
19.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎙رحیم شهریاری و رضا رضوی
@Aghmiun
اسماعیل_حیدری_ماجرای_زندان_آخر_خنده_gF1v0jCtrQ4_140.mp3
زمان:
حجم:
12.8M
اسماعیل_حیدری_ماجرای_زندان.
@Aghmiun