eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.4هزار دنبال‌کننده
14.7هزار عکس
16.8هزار ویدیو
112 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
علیرضا سر و صدایشان راشنیده بود بالای پله ها کنار زنش ایستاده بودآیلار رو به رویش ایستادنگاهش را مستقیم به او دوخت و گفت مریض نباش علیرضا ،افسرده نباش .عذاب وجدان نگیر.تو رو خدا زندگی کن تا بابات و عموت هر روز یک نقشه جدید برای ما نکشن .نفسش را پر حرص از سینه بیرون داد و گفت من تو رو بخشیدم .ازت گذشتم پس خودتو بدهکار ندون .تو هم حس کینه و انتقامت برای ما دردسر داشت هم عذاب وجدانت .حالا که داریم به آرامش می رسیم دست از سرمون بردار .به بابات و عموت هم بگو دست از سرمون بردارن .چون این دفعه اگه بلایی سر زندگیم بیارن از هیچ کدومتون نمی گذرم بدون اینکه منتظر جوابی از سوی علیرضا باشد به همان سرعتی که آمده بود از پله ها پایین رفت نگاه علیرضا مبهوت همراهش از پله ها سرازیر شدسیاوش همراه آیلار از ساختمان خارج شدآیلار با گام های بلند به سمت در حیاط می رفت که سیاوش صدایش کرددخترک سرجایش ایستاد و به سمت سیاوش برگشت.از عالم و آدم جز او شاکی بود سیاوش پرسیدخوبی ؟آیلار نفس آه گونه ای کشید اشکهایش را برای خلوتش نگه داشته بودنه توی حیاط این خانه که دیگر در و دیوار هایش بوی تعفن می دادندجوابش یک کلمه بود نه سیاوش سر پایین انداخت و شرمنده گفت ببخشیدآیلار دو قدم برداشت کمی فاصله را کمتر کرد و پرسیدبرای چی ؟سیاوش متاسف گفت برای حرفهایی که از بابا شنیدی .بخدا من بی خبر بودم وگرنه اجازه نمی دادم این حرفا رو بهت بزنن.با همه احساس بدی که داشت اماحرفهای سیاوش حس خوبی را به دلش تزریق کرده بود پس لبخند کم رنگی زد و پرسبد راست گفتی که غیر از زنت دلت گیر هیچ کس نیست؟سیاوش دست در جیبش کرد او هم چند گام به سوی آیلار برداشت.نفس پر سر و صدایی کشید و گفت شاید من هیچ وقت به اون اندازه که عاشق آیلار بودم عاشق سحر نشم.شاید هیچ وقت نتونم این عشقو فراموش کنم و ردش همیشه مثل یک زخم عمیق و کهنه روی قلبم بمونه . اما الان تنها زنی که میخوام کنارش خوشبخت بشم و خوشبختش کنم سحره و از تمام قلبم برای تو و مازار آرزوی خوشبختی و سعادت دارم .چون بنظرم تنها مردی که لیاقت داشتن تو رو داره مازاره،آیلار لبخند رضایتمندانه ای زد قلبش مالامال از حس خوبی شد یک نوع انرژی مثبت خاص از این حرفها دریافت کرداز سیاوش جدا شد بدون اینکه حرف دیگری میانشان رد و بدل شودبعد از برگشتن به خانه با بانو درد و دل کرده بود حرف زدو گریه کرد همه تنش از حرفهایی که شنیده بود درد می کرد انگار که با هر جمله یک ضربه کاری به یکی از استخوان هایش زده باشند شب تا صبح هم نخوابیده بودفقط اشک ریخته و به بی فکری پدر و عمویش اندیشیده بودصدای اذان صبح را که شنید به سمت گوشی تلفن رفت.می دانست که مازار همین حوالی برای نماز بیدار میشودبیشتر از این نمی توانست صبر کنددلتنگش بود باید صدایش را می شنید با او حرف میزد شاید قلب بی قرار شده اش کمی ارام گیردشاید حرفهای پر از آرامشش مرحمی باشد برای قلب دوباره شکسته شده اش به دست نزدیکترین افراد زندگیش.شماره اش را گرفت صدای خوب آلود مازار بعد از چند بوق توی گوشی پیچید الو ؟دلتنگ با همان صدای بغض دارش گفت مگه بابا مهران همیشه همین موقع ها واسه نماز صبح بیدارت نمی کنه چرا خوابی پس ؟مازار متعجب به گوشی نگاه کرد و دوباره آن را روی گوشش گذاشت با همان لحن پر از تعجب گفت آیلار تویی ؟چیزی شده ؟بغض شدت بیشتری گرفت گفت آره چیزی شده .خیلی دلتنگتم.خیال مازار از اینکه اتفاق بدی نیفتاده راحت شد تماس آیلار در آن ساعت از صبح نگرانش کرده بوداما هنوز هم مطمئن بود چیزی شده که صدای آیلار این همه گرفته اس و قلبش این همه بی قرار صدای بی قرار آیلار در گوشش پیچید میای دنبالم ؟باقی جهیزیه رو همون شیراز میخرم،چیز زیادی نمونده با همدیگه بخریم بهتره.مازار نفس عمیقی کشیدنگران بود مبادا دوباره برخوردی با سیاوش داشته که این همه پریشان است.اما سعی کرد آرامشش را حفظ کند آیلار به او پناه آورده بود این یعنی می خواست درد دلش را برای او بگوید پس محال بود از اینکه اطمینان کرده و درد دلش رابرای او آورده پشیمانش کند با لحنی ملایم پرسید دوست داری بهم بگی چی شده؟صدای آیلار خش داشت و گلویش از حجم بغض نشسته میان آن درد می کرد وگفت دیشب با بابام دعوام شدقطرات اشکش تند تند از چشمش پایین افتادیاد حرفهایی که به پدرش زده بود قلب خودش را هم به درد می آوردمازار سکوت کرد تا آیلار با خیال راحت گریه کند آیلار پس از لختی نامش را خواند مازار ؟دلش از این همه عجز صدای آیلار به درد آمد کاش نزدیکش بودتا همه غصه هایادش برود جوابش را دادجان دلم ؟آیلار درمانده تر از قبل پرسیدبابامهرانت ،بابای منم هست مگه نه ؟دردی عجیب از سینه اش شروع شدچه بر سر آیلارش آورده بودند که این چنین بی کس شده بود ادامه دارد.... •┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈• @Aghmiun
49.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘گشتی دوباره در آلبوم عکس آغمیون 🌼چقدرزوددیرمیشود... 🌺قدرهمدیگروبدونیم. ⭐️ 11 @aghmiun
🔘قدرت از برنده شدن حاصل نمی شود. وقتی شما از سختی ها عبور می کنید و تصمیم بگیرید که تسلیم نشوید، این قدرت است. 🔘نباید ایمان خود به انسانیت و بشریت را از دست بدهید، بشریت یک اقیانوس است، اگر چند قطره از اقیانوس آلوده شود اقیانوس آلوده نخواهد شد. @Aghmiun