eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.4هزار دنبال‌کننده
14.7هزار عکس
16.8هزار ویدیو
112 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
با صدهزار زخمِ‌زبان زنده‌ام هنوز گردون گمان نداشت به این سخت‌جانی‌ام شهریار @Aghmiun
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
+ابق لطيفًا، لا تدع العالم يُغيّرك. «مهربون بمون، نذار دنیا عوضت کنه.» 🤍 @Aghmiun
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
16.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍁صبحتون شادمان تر از هر روز 🍁الهی دلتون پر از شادی خونتون پر از عشق 🍁عشقتون پر از صداقت نونتون پر از برکت 🍁زندگيتون پر از صمیمیت و امیدتون به خدا باشه 🍁صبح پاییزیتون بخیر @Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #چشمان_زغالی #قسمت_دویستوپنجاه علیرضا سر و صدایشان راشنیده بود بالای پله
محکم گفت معلومه که هست .اگه بدونی چقدر دلتنگته .همش میگه آیلار که نیست خونه سوت و کوره .نفسش را آه گونه بیرون داد چی شده جان دلم که حالت اینجوریه ؟آیلار باز گریه کرددل پدرش را شکسته بود و دل خودش هم هزار تکه شده بودهیچ وقت فکر نمی کرد اگر روزی مقابل پدرش بایستد و حرفهای دلش را بگوید این گونه دلشکسته شودباز جمله تکراری قبل را بر زبان آورددیشب با بابام دعوام شده.مازار فهمید آیلاربیشتر از این نمیخواهد توضیح دهدسعی کرد صدایش پر از انرژی باشد و گفت همین امروز ،فردا میام .فکر می کنی زندگی بدون تو اینجا راحته ؟از وقتی رفتی دارم روز شماری می کنم برای روزی که زنگ بزنی بگی بیام دنبالت.صدایش را ملایم تر کرد و گفت مازار به فدات اینجوری گریه نکن .دورم ازت بی قرارم نکن.چانه آیلار لرزید و گفت دیشب دلشو شکستم .هر چی حرف تو دلم بود گفتم بهش ،آوار شدم سرش فکر می کردم دلم سبک میشه.مازار با ملایمت پرسید دلت سبک نشد؟آیلار هق هق کردنمیدونم .مازار گلایه بعد این همه سال چه فایده ای داره؟وقتی نه اون به اون سالها برگرده نه من ؟وقتی بچگی و نوجوونی من بر نمی گرده .چرا گفتم هم دل بابامو شکستم هم دل خودم از شکستنش شکست.مازار سعی کرد آیلار را آرام کندبعضی حرفها حتی اگه تاثیر نداشته باشه بازم لازمه گفته بشن.. کاش کنارت بودم می رفتیم روی تپه با هم آسمونو تماشا می کردیم.بالاخره تلفن را قطع کرد از جا بلند شدمازار بدون اینکه بداند چرا با پدرش دعوایش شده با حرفهایش آرامش کرده بودبرای نماز صبح از جا بلند شد تا بعد از نماز حالش با حرفهای مازار خوب بوداما وقتی که خم شدتا سجاده اش را جمع کند نگاهش به جسم مچاله شده کناری بخاری افتادپدرش بودبا همان لباس های بیرون بدون تشک و پتو سرش را روی بالش گذاشته و خوابیده بودبا دیدن او باز اشکهایش جاری شد هر چقدر هم که دلخوری داشت اما باز پدرش بود همان پدری که دیشب برای اولین بار مقابلش ایستادلبه باغچه کنار بوته های خشک شده گل ها نشسته بودکه محمود کنارش نشست.به حدی در افکارش دست و پا میزد که متوجه نشستنش نشدبا صدای پدرش از جا پریدمن امروز اگه با حرفهای همایون موافقت کردم خواستم که تو هم بشنوی چون امروز واقعا اینکه تو به خواسته دلت برسی برام مهم بودچشمان آیلار پر درد بالا آمدرنجیده گفت چی شده امروز یادت افتاده که خواسته بچه هات هم مهمه ؟محمود از این حرف آیلار جا خوردمتعجب گفت زندگی من از مادرتون سوا شد اما از شماها نه.همیشه هر چی داشتم مال شماها بودآیلار پوزخند زدواقعا اینجوری فکر می کنی ؟محمود مبهوت سر تکان داد بچه هایش همیشه سر به راه بودند هیچ وقت کسی در خانه به او و رفتارهایش اعتراضی نداشت.آیلار با دلخوری گفت سالهاست که خواسته دل ما برات مهم نیست.سالهاست که پا روی دل ما گذاشتی.بدون اینکه متوجه منظور آیلار شده باشد گفت من نمی دونستم تو وسیاوش همدیگه رو می خواید.پوزخند آیلار غلیظ تر شد و گفت الان این حرفو داری میزنی که ببخشمت ؟فکر می کنی تنها دلگیری من سیاوشه ؟اگه شما و عمو سیاوشو از من گرفتین خدا به جاش مازار رو بهم داد.اما باقی چیزا چی ؟اونا رو چطوری فراموش کنم ؟همون شبی که محبوبه خواهرت بی آبرویی منو وسط ده جار زد و شما به جای اینکه بیفتی به جون خواهرت افتادی به جون من اونم بدون سوال و جواب ،کجا از من بی آبرویی دیده بودی که ندیده و نپرسیده حرف محبوبه برات شد حجت و دست به دستش دادی برای بردن آبروی من؟ دلگیرم بابت آبرویی که پدرم می تونست جمعش کنه و نکرد.نفسش را پردرد و آه گونه بیرون فرستاد اما ادامه دادوقتی توی غار افتادی به جونم یادت میاد ؟حتی نپرسیدی دختر هوای کی تو سرته که اینجوری فراری شدی و حاضری بخاطرش به دل کوه بزنی ،یا اینکه از خودت نپرسیدی این دختر اگه واقعا نیمه شب علیرضا رو به اتاقش کشونده و تا پای بی آبرو شدن خودش و خانواده اش پیش رفته چطوره که حالا داره از ازدواج باهاش فرار میکنه؟اشکهایش درشت درشت پایین می چکید و گفت این رو ول کن بابا بریم روزهای بچگی .بعد از ازدواج با جمیله ،هفته ای چند بار اومدی اینجا ؟چند بار ما رو بردی بیرون ؟چند بار رفتیم مسافرت ؟من بچه که بودم بخاطر پاهای مامانم خجالت می کشیدم عقلم نمی رسید که فلج بودن عیب و عار نیست .بچه بودم نمی فهمیدم مادرم با همین پاهای فلجش چقدرمَرده.چند بار ازت خواهش کردم بیای مدرسه که مامان نخواد بیاد ولی نیومدی ؟سرت گرم زندگی خودت بود و باغ و زمین هات .میان اشکهایش لبخند زدمی دونی بابا مهران چند روز پیش با یک عالمه هله هوله اومد خونه .یک کیسه پر از لواشک و چیپس و پفک به قول خودش خوارکی های دخترونه خریده بود با هم نشستیم خوردیم. ادامه دارد... •┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈• @Aghmiun