14.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شما رو با دو عدد بانمک تنها میزارم😍😁
@Aghmiun
▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬
📗147
📕📘حکمت و حکایت شماره (147)
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ♡ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
●●نقل است بایزید بسطامی از عرفای بزرگ از خانه به مسجد میرفت.
●● در بین راه خانمی از پشتبام، خاکستر منقل را به کوچه ریخت، غافل از اینکه بایزید درحال عبور است!
●●فردی که همراه بایزید بود، مشاهده کرد که بایزید میخندد!
●●گفت: او خاکستر بر سر شما ریخته است و شما میخندی؟
●●بایزید فرمود: این سر و صورتی که من میشناسم، سزاوار آتش است. به خاکستری اکتفا کردهاند، شاکرم خدا را.
@Aghmiun
درخواست عجیب یک کوهنورد؛ سفارش پیتزا در ارتفاع ۳۸۰۰ متری!
یک کوهنورد ژاپنی در بالای کوه فوجی به ارتفاع حدود ۳۸۰۰ متر، از یک رستوران سفارش پیتزا میدهد که در عین ناباوری پیک ماجراجو حاضر میشود به خاطر مشتری بلندترین نقطه کشور ژاپن را فتح کند. او حدود ۶ ساعت برای تحویل دادن پیتزا وقت صرف میکند.
@Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #چشمان_زغالی #قسمت_دویستوپنجاهوچهار ریحانه مقابل آیلار ایستاد و گفت خوب
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#چشمان_زغالی
#قسمت_دویستوپنجاهوپنج
پرسیدچرا نباید زنت بیاد عروسی پسرش؟محمود پاسخ دادچرا باید بیاد میون فامیل شوهر
سابقش ؟مازار ،محمود را درک نمی کرد.تعصب احمقانه اش را نمی فهمید عصبی گفت چون مادر منه ؟نمی تونی مانع اومدنش بشی.مهران دست روی شانه پسرش گذاشت مازار آروم باش.مازار در جواب پدرش لحنش را ملایم تر کرد و گفت بابا خواهش می کنم .مهران به مادرش نگاه کرد .خانوم جون آهسته پلک زد و با نگاهش از مهران خواست آرام باشد.فرشته و شوهرش به همراه شهربانو و شوهرش که بلافاصله بعد از جا به جایی وسایل لباس عوض کردندو از خانه بیرون زدند.تا گشتی میان باغ چشمه بزنند.اما از میان آنهایی هم ، که حضور داشتند همه ساکت به صحبتهای آن دو نفر گوش می دادندخانوم جون ومهران و شهرام. به همراه شعله و بچه هایش .مازار به مادرش که در سکوت به مجادله آنها گوش می کرد نگاه کرد.از دست او بیشتر از همه عصبانی بود.نگاهش پر از رنجیدگی بود وگفت نمیخوای هیچی بگی مامان؟واقعا چون شوهرت راضی نیست ، تو هم راحت قبول کردی و نمیخوای برای عروسی پسرت بیای؟همین یک شب هم قرار نیست کنارم باشی؟اشک چشمان جمیله با همین یک جمله پسرش فرو افتاد.فقط خدا می داند چقدر آرزوی دیدن عروسی پسرش را داشت.آیلار که کنار مازار ایستاده بود جلو رفت فاصله کمی که بود را هم از بین برد بازوی مازار را گرفت و نامش را خواندمازار ؟مازار از روی شانه نگاهش کرد و عصبی گفت جان؟ مگه چی دارم میگم ؟میخوام تکلیفم با مامانم روشن بشه .دوباره نگاه مستقیمش جمیله را نشانه گرفت و گفت :شب عروسیم تنها شبیه که برای بودنت کنارم اجبارت می کنم.میخوام کنارم باشی مامان. هیچ وقت، هیچ جای زندگیم نبودی منم گلایه نکردم.اما اون شب میخوام تو باشی چون مهم ترین شب زندگیمه.تو بهتر از هر کسی میدونی من چقدر انتظار این شب رو کشیدم.الانم برای اولین بار و آخرین بار توی زندگیم میخوام بی منطق بشم مامان.اصلا برام مهم نیست که شوهرت راضیه یا نه ؟فقط این برام مهمه که به جای تمام این سالها که خواسته آقا محمود بر خواسته من ارجحیت داشت.اینبار خواسته من اهمیت داشته باشه.اگر شب عروسی نبودی دیگه من رو نمی بینی.بدون اینکه منتظر هیچ جوابی از جمیله باشدبه سمت در خروجی رفت.میانه راه برگشت دوباره به مادرش گفت نگاه نکن زنم اهل اینجاست .بخدا شبانه میارمش و شبانه هم میام دنبالش.نمیذارم چشمت بهم بیفته .مامان من همیشه تو رو توی زندگیم کم داشتم ولی دم نزدم .فقط شب عروسیم دل بده به دلم .این تنها خواسته پسرته حالا خود دانی و به سرعت از در هال خارج شدآیلار به راه رفته مازار آن هم با یک لا پیراهن خیره شد.نگاهش میان جمیله ی گریان و راهی که مازار رفته بود سرگردان بود.منصور سعی کرد جو را آرام کند و گفت بفرماییدبشینید.ریحانه جان زحمت بکش چندتا چایی بیار.آیلار به سمت آشپزخانه پا تند کرد که منصور بازویش را گرفت و کنار خودش متوقفش کرد و آهسته گفت تو کجا ؟مگه نگفتم ریحانه؟ تو برو دنبال شوهرت
آیلار دودل بود.هم دلش می خواست برود هم از عصبانیت مازار می ترسید.ترسش را برای منصور به زبان آورد:خیلی عصبانی بود.منصور آهسته بازویش را فشار داد و گفت خوب باشه.الان حق با مازاره و لازمه بدونه که تو طرف اونی.آیلار سر تکان داد. به سمت کُت و گوشی مازار رفت و آنها را برداشت.یک لحظه چشمانش به مهران افتادکنارش ایستاد و آهسته پرسیدبرم دنبالش ؟یا تنها بمونه ؟مهران با انعطاف طوری که لحن صدایش حس خوبی را به قلب آیلار سرازیر می کرد گفت برو دنبالش بابا.صحبت آیلار و مهران شاید یک دقیقه بیشتر طول نکشید.اما حواس محمود را به دو روز پیش پرت کرد. همان روزی که مهمان هایشان تازه آمده بودند.وقتی مهران عروسش را به آغوشش دعوت کرده بود آیلار جوری با شوق از این پیشنهاد استقبال کرد.انگار که او پدر واقعی دخترک است.یکی از جاهای زندگیش که عمیقا حس باختن پیدا کرد همانجا بود.دخترکش را که سالها برایش پدری نکرده بود. در عرض چند ماه به مردی غریبه باخت. به نحوی که با کمال میل به آغوشش رفت.لبخند نشسته روی لبهای آیلار،مازار و مهران را از نظر گذراند.شاید از لج همان لحظه بود که تا باجمیله تنها شد به او گفت اجازه نمی دهد برای عروسی پسرش به شیراز و میان این خانواده برود.آیلار از خانه خارج شد.باران همچنان می بارید.در حیاط هم از مازار خبری نبود.توی کوچه او را سوار بر ماشینش پیدا کرد.رسیدن آیلار همزمان شد با استارت زدنش.آیلار ماشین را دور زد و سوار شد.مازار نگاه کوتاهی به همسرش انداخت و حرکت کرد.گوشی را روی داشبورد گذاشت. هر دو در سکوت نشسته بودند.و تنها صدای حرکت چرخ ها به گوش می رسید.مازار در افکارش غوطه ور بود و آیلار هم نمی خواست حرفی بزند تا خلوت او را از بین ببرد.
ادامه دارد...
•┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈•
@Aghmiun
1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آرامش صدای طبیعت
@Aghmiun