eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.4هزار دنبال‌کننده
14.7هزار عکس
16.8هزار ویدیو
112 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #چشمان_زغالی #قسمت_دویستوپنجاهوچهار ریحانه مقابل آیلار ایستاد و گفت خوب
پرسیدچرا نباید زنت بیاد عروسی پسرش؟محمود پاسخ دادچرا باید بیاد میون فامیل شوهر سابقش ؟مازار ،محمود را درک نمی کرد.تعصب احمقانه اش را نمی فهمید عصبی گفت چون مادر منه ؟نمی تونی مانع اومدنش بشی.مهران دست روی شانه پسرش گذاشت مازار آروم باش.مازار در جواب پدرش لحنش را ملایم تر کرد و گفت بابا خواهش می کنم .مهران به مادرش نگاه کرد .خانوم جون آهسته پلک زد و با نگاهش از مهران خواست آرام باشد.فرشته و شوهرش به همراه شهربانو و شوهرش که بلافاصله بعد از جا به جایی وسایل لباس عوض کردندو از خانه بیرون زدند.تا گشتی میان باغ چشمه بزنند.اما از میان آنهایی هم ، که حضور داشتند همه ساکت به صحبتهای آن دو نفر گوش می دادندخانوم جون ومهران و شهرام. به همراه شعله و بچه هایش .مازار به مادرش که در سکوت به مجادله آنها گوش می کرد نگاه کرد.از دست او بیشتر از همه عصبانی بود.نگاهش پر از رنجیدگی بود وگفت نمیخوای هیچی بگی مامان؟واقعا چون شوهرت راضی نیست ، تو هم راحت قبول کردی و نمیخوای برای عروسی پسرت بیای؟همین یک شب هم قرار نیست کنارم باشی؟اشک چشمان جمیله با همین یک جمله پسرش فرو افتاد.فقط خدا می داند چقدر آرزوی دیدن عروسی پسرش را داشت.آیلار که کنار مازار ایستاده بود جلو رفت فاصله کمی که بود را هم از بین برد بازوی مازار را گرفت و نامش را خواندمازار ؟مازار از روی شانه نگاهش کرد و عصبی گفت جان؟ مگه چی دارم میگم ؟میخوام تکلیفم با مامانم روشن بشه .دوباره نگاه مستقیمش جمیله را نشانه گرفت و گفت :شب عروسیم تنها شبیه که برای بودنت کنارم اجبارت می کنم.میخوام کنارم باشی مامان. هیچ وقت، هیچ جای زندگیم نبودی منم گلایه نکردم.اما اون شب میخوام تو باشی چون مهم ترین شب زندگیمه.تو بهتر از هر کسی میدونی من چقدر انتظار این شب رو کشیدم.الانم برای اولین بار و آخرین بار توی زندگیم میخوام بی منطق بشم مامان.اصلا برام مهم نیست که شوهرت راضیه یا نه ؟فقط این برام مهمه که به جای تمام این سالها که خواسته آقا محمود بر خواسته من ارجحیت داشت.اینبار خواسته من اهمیت داشته باشه.اگر شب عروسی نبودی دیگه من رو نمی بینی.بدون اینکه منتظر هیچ جوابی از جمیله باشدبه سمت در خروجی رفت.میانه راه برگشت دوباره به مادرش گفت نگاه نکن زنم اهل اینجاست .بخدا شبانه میارمش و شبانه هم میام دنبالش.نمیذارم چشمت بهم بیفته .مامان من همیشه تو رو توی زندگیم کم داشتم ولی دم نزدم .فقط شب عروسیم دل بده به دلم .این تنها خواسته پسرته حالا خود دانی و به سرعت از در هال خارج شدآیلار به راه رفته مازار آن هم با یک لا پیراهن خیره شد.نگاهش میان جمیله ی گریان و راهی که مازار رفته بود سرگردان بود.منصور سعی کرد جو را آرام کند و گفت بفرماییدبشینید.ریحانه جان زحمت بکش چندتا چایی بیار.آیلار به سمت آشپزخانه پا تند کرد که منصور بازویش را گرفت و کنار خودش متوقفش کرد و آهسته گفت تو کجا ؟مگه نگفتم ریحانه؟ تو برو دنبال شوهرت آیلار دودل بود.هم دلش می خواست برود هم از عصبانیت مازار می ترسید.ترسش را برای منصور به زبان آورد:خیلی عصبانی بود.منصور آهسته بازویش را فشار داد و گفت خوب باشه.الان حق با مازاره و لازمه بدونه که تو طرف اونی.آیلار سر تکان داد. به سمت کُت و گوشی مازار رفت و آنها را برداشت.یک لحظه چشمانش به مهران افتادکنارش ایستاد و آهسته پرسیدبرم دنبالش ؟یا تنها بمونه ؟مهران با انعطاف طوری که لحن صدایش حس خوبی را به قلب آیلار سرازیر می کرد گفت برو دنبالش بابا.صحبت آیلار و مهران شاید یک دقیقه بیشتر طول نکشید.اما حواس محمود را به دو روز پیش پرت کرد. همان روزی که مهمان هایشان تازه آمده بودند.وقتی مهران عروسش را به آغوشش دعوت کرده بود آیلار جوری با شوق از این پیشنهاد استقبال کرد.انگار که او پدر واقعی دخترک است.یکی از جاهای زندگیش که عمیقا حس باختن پیدا کرد همانجا بود.دخترکش را که سالها برایش پدری نکرده بود. در عرض چند ماه به مردی غریبه باخت. به نحوی که با کمال میل به آغوشش رفت.لبخند نشسته روی لبهای آیلار،مازار و مهران را از نظر گذراند.شاید از لج همان لحظه بود که تا باجمیله تنها شد به او گفت اجازه نمی دهد برای عروسی پسرش به شیراز و میان این خانواده برود.آیلار از خانه خارج شد.باران همچنان می بارید.در حیاط هم از مازار خبری نبود.توی کوچه او را سوار بر ماشینش پیدا کرد.رسیدن آیلار همزمان شد با استارت زدنش.آیلار ماشین را دور زد و سوار شد.مازار نگاه کوتاهی به همسرش انداخت و حرکت کرد.گوشی را روی داشبورد گذاشت. هر دو در سکوت نشسته بودند.و تنها صدای حرکت چرخ ها به گوش می رسید.مازار در افکارش غوطه ور بود و آیلار هم نمی خواست حرفی بزند تا خلوت او را از بین ببرد. ادامه دارد... •┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈• @Aghmiun
حاج شوکورباغنن شیرین شیرین آرمودی فرجن باغنن ترش آلما شیرین آلچاسی حاج مالاباغنن گردَکانی آلماسی مشد اژدرین اریی ساری هیواسی محی داینن بستانن خیاری خراسی حله ده وار داماغمدا داد وریر ********** کروان چایی داشاداشا گلردی سل گلنده قویون قوزی ملردی آرواد اوشاق،ایل باغینا باخاردی سلده گلیب داش دوارین ییخاردی باغدان فقط بیرقوزولوخ قالاردی ********** گیله چور همَشه سنی آخاسان من باخاندا،سنده منه باخاسان من سوایچن،سن سوورن قالاسان قاشلاریما،یاشیل سرمه یاخاسان ************ کهریزلرین سرین سوی آخاردی سوسوزاولان دوروب اونا باخاردی یاتتیخ یری قُل قاناتین آچاردی قارنین دولی بوزسوونان چاتاردی دوروب الوب رستم،الین ساتاردی! قمچی ویریپ آت یولونا چیخاردی هرکیمسنی گوروپ اونی ییخاردی چای قاباغیندابیر گون آج قالاردی! ************* 🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀 اولین قسمت از درد دل ها و خاطراتم از آغمیون که بصورت تقریبا شعر ، روی کاغذ آورده ام را تقدیم میکنم. لازم بذکر است فایل صوتی این نوشته ها چندین بار تقدیم شده است. انشاالله در آینده فایل صوتی و یا کلیپ تصویری این نوشته ها بهمراه عکس های خاطره انگیز از آغمیون تقدیم خواهد گردید .
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #چشمان_زغالی #قسمت_دویستوپنجاهوپنج پرسیدچرا نباید زنت بیاد عروسی پسرش؟مح
اما بابت اینکه منصور مجبور به آمدنش کرد از او ممنون بود.چون تا سوار شد. حس رضایت از آمدنش را از نگاه مازار دریافت کرد.حدود نیم ساعت گذشت .غروب شده بود و هوا رو به تاریکی می رفت.مازار در سکوت می راند. آیلار هم فقط گاهی نیم نگاهی حواله اش می کرد.مازار نگاهی به آیلار انداخت و با دیدن او که یک تونیک نازک بافت بیشتر بر تن نداشت، بخاری ماشین را که تا آن لحظه فراموش کرده بود روشنش کند را روشن کرد.بالاخره صدای مازار سکوت را شکست اون کتی که این طوری مچاله اش می کنی رو من تازه خریدما فعلا میخوام بپوشمش.آیلار به شوهرش که لحنش مثل زمان صحبت با محمود عصبی نبود نگاه کرد و پرسیدخوبی ؟مازار به جای جواب سوالش پرسید واقعا بنظرت حق من نیست که بخوام مادرم یک شب پا روی خواسته همه بذاره فقط به کنار من بودن فکر کنه ؟آیلار آهسته سر تکان داد وگفت چرا حقته.مازار نفس عمیقی کشید.نگاهش ،چند ثانیه خیره چشمان آیلار ماند.همان چشمان خانه خراب کنش. به جاده مقابلش چشم دوخت و باز نفس کشید. آیلار نگاهش کرد و گفت :وقتی عصبانی میشی ترسناک میشی.مازار از گوشه چشم نگاهش کرد و گفت همه آدم ها وقت عصبانیت ترسناک میشن آیلار سر تکان داد وگفت آره شاید ،ولی فکر کنم تو بیشتر از همه.مازار لبخند کم رنگی زد و گفت شایدم واسه اینه که تو اون روی عصبانی منو کم دیدی.آیلار ابرو بالا انداخت و گفت آره َاحتمالا.بعد با شیرین زبانی گفت بس که آقامون خوش اخلاقه به عصبانیتش عادت ندارم.بالاخره صدای خنده مازار در فضای ماشین پیچید.لحظاتی که گذشت.مازار به کت میان دستان آیلار اشاره کرد و گفت آخه اینجوری که ُکتم رو مچاله کردی آیلار خندید و بی مزه اش را آهسته زمزمه کرد البته به گوش مازار رسیدمازار باصدایی که چاشنی خنده داشت گفت از بس مچاله اش کردی دیگه خشک شویی هم نمی تونه کاریش کنه باید بندازمش دور.آیلار لباس را مرتب کرد و روی پایش گذاشت و گفت شما یک ُکت از من طلبکار باش.مازار نگاهش کرد و گفت من خیلی چیزا از شما طلبکارم خانوم .آیلار هنوز حرفی نزده بود.مازار به آسمان که تسلیم تاریکی شده بود نگاه کرد و گفت بریم همون تپه که اون دفعه رفتیم و انگار به آسمون خیلی نزدیکه ؟آیلار که موافقتش را اعلام کرد.مازار وارد جاده فرعی و خاکی شد تا به تپه ی دوست داشتنی هر دویشان برسند.کمی از مسیر که طی شد.ماشین آلبالویی رنگی از جاده خاکی وسط جاده سبز شد.سرعتش زیاد بود و انگار راننده تعادل نداشت. مازار سرعتش را کم کرد.آیلار خیره به ماشین رو به رو گفت این چشه ؟چرا اینجوری می کنه ؟مازار در حالی که به ماشین خیره بود گفت نمیدونم. احتمالا چیزی مصرف کرده.آیلار نگران اینکه مبادا با این نحو رانندگی زمینه تصادف را فراهم کند گفت :مازار دور بزن برگردیم.مازار بازهم از سرعتش کاست.چون جاده روستایی بود. جز خودشان ماشین دیگری در جاده نبود.در همان حالت حرکت درِ ماشین باز شد .انگار زنی می خواست خودش را از آن به بیرون پرتاب کند.مازار و آیلار مبهوت به ماشین رو به رو نگاه می کردند.مازار همونطور که حواسش به سرعتش بود گفت :اِ،اِ، این دیوونه میخواد چیکار کنه.؟! اگه خودش رو پرت کنه پایین داغون میشه!ناگهان سرعت ماشین رو به رویی کم شد .هنوز کامل از حرکت نایستاده بودکه زن خودش را از ماشین به بیرون پرتاپ کرد.مردی هم به سرعت از ماشین پیاده شد و به سمت زن دوید.هوا تاریک بود. نمیشد صورت زن و مرد را درست تشخیص داد. مرد بازوی زن را گرفت و او را از زمین بلند کرد. زن جیغ می کشید و در خواست کمک می کرد.مازار سرعت ماشینش را بیشتر کرد و به آیلار گفت گوش کن ببین چی میگم این یارو احتمالا مزاحم خانومه شده من پیاده میشم برم کمکش به محض اینکه من پیاده شدم درِ ماشین رو قفل می کنی و هر اتفاقی هم که افتاد پیاده نمیشی.آیلار با وحشت به مازار نگاه کرد و گفت خطرناکه. اصلاشاید زن و شوهر باشن.مازار زد روی ترمز و گفت نه زنه خیلی ترسیده.آیلار پیاده نشی ها.و خودش به سرعت به سمت زن و مرد در حال جدال رفت.زن جیغ می کشید.مرد کشان،کشان او را به سمت ماشین می برد.مازار به سمتشان دوید وگفت آقا چه خبره ؟ داری چیکارمی کنی ؟مرد فریاد زد:دخالت نکن.دعوا خانوادگیه.زن شروع کرد به التماس کردن دروغ میگه،دروغ میگه آقا تو رو خدا کمکم کن.صدای زن برای مازار آشنا بنظر رسید. مرد باز فریاد زدآقا برو زنمه.زن که بخاطر تقلای زیاد و افتادن روسری روی صورتش قابل رویت نبود ،روسری را از صورتش کنار زد. تا چشمش به مازار افتاد او را شناخت.دلش کمی آرام گرفت اما تقلاهایش بیشتر شد و به مازار که با مرد حرف میزد گفت آقا مازار، آقا مازار منم سحر.مازار با چشمانی از حدقه در آمده به سحر که میان دستان مرد تقلا می کردنگاه کرد. ادامه دارد... •┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈• @Aghmiun
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌷ســـــــلام 🌻صبحتون بخیر 🌷صبحانه تون سرشار از عشق 🌻فنجون عشقتون پر مهر 🌷خونه دلتون گرم 🌻دستانتون پر روزی 🌷نگاهتون قـشنگ @Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #چشمان_زغالی #قسمت_دویستوپنجاهوشش اما بابت اینکه منصور مجبور به آمدنش کر
به سمت مرد حمله ور شد و گفت:این زنته عوضی ،آشغال؟و با دست بر شانه های او کوفت. مرد سحر را رها کرد و به سمت مازار حمله کرد. مازار اینبار مشتش را توی صورت مرد خالی کرد. چون مواد مصرف کرده بودتعادل نداشت. مازار رو به سحر فریاد زدبرو توی ماشین.آیلارتو ماشینه.سحر به سمت ماشین مازار دویدمرد از فرصت استفاده کرد و مشتی به صورت مازار زد.مواد زده بود. ضربه اش جان چندانی نداشت. به جایش مازار ضربه ای محکم به صورتش کوبید. مرد اینبار نقش زمین شد. مازار روی سینه اش نشست.چند ضربه محکم به صورتش کوبید و فریاد زدآشغال...آشغال...مزاحم ناموس مردم میشی؟ بکشمت عوضی؟بکشمت جهان رو از شر کثیفت نجات بدم؟صدای فریاد آیلار به گوشش رسید مازار ولش کن بیا سحر حالش خوب نیست.آخرین ضربه را به صورتش زد. به سمت ماشین دوید.آیلار هم به اندازه مازار از دیدن سحر در آن شرایط متعجب شده بود.اما وقتی سحر گریان و نزار سوار ماشین شد و آیلار کنارش روی صندلی عقب نشست خودش را در آغوش دخترک انداخت.هیچ نپرسید فقط نوازشش کرد.مازار سوار ماشین شد و به سحر که نیمه جان در آغوش آیلار افتاده بود نگاه کرد.و پرسید:حالش خوبه ؟آیلار پاسخ داد نه خیلی ترسیده. تو خوبی؟ چیزیت نشده؟مرد جوان ماشین را روشن کرد و دنده عقب گرفت وگفت خوبم. آیلار بهش آب بده بخوره.خیلی ترسیده.خودش بطری را از روی صندلی برداشت و به آیلار داد.آیلار بطری آب را به لبهای سحر نزدیک کرد.مازار بعد از اینکه توی جاده پیچید از توی آینه به آیلار نگاه کرد و پرسید:سیاوش کجاست؟آیلار موهای توی صورت سحر را کنار زد وپرسیدسحر جان،سیاوش کجاست پس؟سحر سکسکه کنان و بی حال گفت:خونه باباش. منم خونه خودمون بودم.می خواستم برم پیش سیاوش بهش زنگ زدم بیاد دنبالم.پسر داییم خونه امون بودگفت من می رسونمت .نمی دونستم توی حال خودش نیست.به سیاوش زنگ زدم گفتم نیاد.آیلار متعجب پرسید:این پسر داییت بود؟سحر همچنان سکسه کنان و بی حال گفت آره.فکر کنم چیزی استفاده کرده بودآیلار به جاده تاریک پیش رویشان نگاهی کرد و پرسیدمازار میریم خونه عمو؟مازار سر بالا انداخت نه.میریم باغ بعد خودم میرم دنبال سیاوش.شاید سیاوش دلش نخواد کسی زنش رو توی این حال ببینه. شاید نخواد کسی بدونه چه اتفاقی افتاده.سحر می لرزید.طوری که دندان هایش به هم میخورد.آیلار کت مازار را برداشت و دور سحر که بخاطر افتادن میان آب و گل ها خیس شده بود پیچید.مازار هم درجه بخاری را بالابرد.کمی بعد توی باغ بودند. آیلار کمک کرد سحر را روی مبل نشاند.مازار به همسرش نگاه کرد و گفت یک آب قند براش درست کن بده بخوره حالش جا بیاد.یک چایی هم براش دم کن تا من برم سیاوش رو پیدا کنم.مازار که رفت.آیلار روبه روی سحر نشست و گفت لباسات خیس شده.میخوای لباس بیارم عوض کنی.سحر زد زیر گریه و هق هق کنان گفت خیلی ترسیدم آیلار. اگه شما نیومده بودین خدا میدونه چه بلایی سرم می اومد.آیلار کنارش نشست و دست دورش حلقه کرد و گفت:تموم شد سحرجان. همه چی تموم شد.آروم باش.سحر هق هق کنان گفت میخواست اذیتم کنه. خیلی ترسیدم هر چی التماسش کردم کوتاه نیومد.مواد زده بود منو نمی شناخت با دختر همسایه اشون که چند ساله عاشقشه اشتباه گرفته بود.باز شروع کرد به لرزیدن.انگار یاد آوری آنچه که از سر گذرانده بود بدجوری می ترساندش.مازار سیاوش را پیدا کرد هول و دستپاچه و سرگردان.سیاوش برایش گفته بود از وقتی که سحر زنگ زده و خبر داده که با پسر دایی اش می آید ، چیزی نزدیک دو ساعت گذشته درحالی که این مسیر ده دقیقه بیشتر نیست.سیاوش گفته بود فهمیده که اتفاقی افتاده سه بار این مسیر را رفته و برگشته و هربار که خبری نشده بیشتر نگران شده.دل توی دلش نبود.می خواست هر چه زودتر سحر راببیند و از خوب بودن حالش و اینکه آسیبی ندیده مطمئن شود.برای بار هزارم در همین مدت کوتاه از مازار پرسیدطوریش نشده ؟مازار هم برای بار چندم با حوصله در جوابش گفت نه خیالت راحت.فقط چون خودش رو از ماشین انداخته پایین یک کم کوفته اس و زخم و زیلی شده.جانش به لب رسید تا وارد باغ شدند.خون خونش را میخورد مبادا ماجرا جدی تر از این حرفها باشد.مبادا برسد و ببیند آنچه که نباید به سرش آمده.واقعا که آدم ها تا به از دست دادن چیزی نزدیک نشوند متوجه مهم بودن آن شخص در زندگیشان نمی شوند.اما حالا یک چیز را با تمام وجودش درک می کرد.اگر اتفاق ناجوری برای سحر افتاده باشد یقینا خودش هم نابود خواهدشد.روبه روی سحر که با لباس های خیس و گلی روی مبل کز کرده بود نشست.سحر با دیدن سیاوش انگار دوباره یادش آمد چه بر او گذشته زد زیر گریه.مازار به سمت آیلار که دم در آشپزخانه ایستاده بودرفت.آیلار به مازار لبخندی زدو آهسته پرسیدخوبی؟مازار سر تکان دادخوبم. ادامه دارد.... @Aghmiun
باسلام وعرض ارادت کانالهای ترحیم آغمیون بدرخواست حقیر در تلگرام وایتا ایجاد گردید که از مدیران ایندو کانال کمال تشکر را داریم . بحق ایندو کانال بیش از گروهها وپابه پای کانال آنا وطن درجذب همکتدیان عزیزم موفق بوده وبا توجه به کانالهای روستاهای اطراف من به شخصه برخود میبالم که عزیزانم وبزرگوارانم تاچه حد انسجام واتحاد وهمدلی را به نمایش میگذارند . درشهرستان سراب یک روشی برای چاپ اعلامیه ترحیم پیش گرفته اند که بسیار نافع و کاربردی بوده است . نام پدر ومادر و برادران وخواهران و باجناقها ودامادها و عمه ها وخاله ها وعمو ودائی ها وهمه وهمه را دراعلامیه درج میکنند . بالاخره مردم چندنفرشون را میشناسند ومتوفی شناخته میشود . من اغلب موارد برای جناب محمد نجفزاده عزیز پیام میدم ودرخواست معرفی متوفی را میکنم . اگر عزیزان صلاح بدانند منبعد متوفیانی را که در ۱۲۰ سالگی دنیاشون را عوض میکنند حتی به اختصار معرفی بفرمایند . ارادتمند برات پورامجد ( بیسرای )