eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.4هزار دنبال‌کننده
14.7هزار عکس
16.8هزار ویدیو
112 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌷ســـــــلام 🌻صبحتون بخیر 🌷صبحانه تون سرشار از عشق 🌻فنجون عشقتون پر مهر 🌷خونه دلتون گرم 🌻دستانتون پر روزی 🌷نگاهتون قـشنگ @Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #چشمان_زغالی #قسمت_دویستوپنجاهوشش اما بابت اینکه منصور مجبور به آمدنش کر
به سمت مرد حمله ور شد و گفت:این زنته عوضی ،آشغال؟و با دست بر شانه های او کوفت. مرد سحر را رها کرد و به سمت مازار حمله کرد. مازار اینبار مشتش را توی صورت مرد خالی کرد. چون مواد مصرف کرده بودتعادل نداشت. مازار رو به سحر فریاد زدبرو توی ماشین.آیلارتو ماشینه.سحر به سمت ماشین مازار دویدمرد از فرصت استفاده کرد و مشتی به صورت مازار زد.مواد زده بود. ضربه اش جان چندانی نداشت. به جایش مازار ضربه ای محکم به صورتش کوبید. مرد اینبار نقش زمین شد. مازار روی سینه اش نشست.چند ضربه محکم به صورتش کوبید و فریاد زدآشغال...آشغال...مزاحم ناموس مردم میشی؟ بکشمت عوضی؟بکشمت جهان رو از شر کثیفت نجات بدم؟صدای فریاد آیلار به گوشش رسید مازار ولش کن بیا سحر حالش خوب نیست.آخرین ضربه را به صورتش زد. به سمت ماشین دوید.آیلار هم به اندازه مازار از دیدن سحر در آن شرایط متعجب شده بود.اما وقتی سحر گریان و نزار سوار ماشین شد و آیلار کنارش روی صندلی عقب نشست خودش را در آغوش دخترک انداخت.هیچ نپرسید فقط نوازشش کرد.مازار سوار ماشین شد و به سحر که نیمه جان در آغوش آیلار افتاده بود نگاه کرد.و پرسید:حالش خوبه ؟آیلار پاسخ داد نه خیلی ترسیده. تو خوبی؟ چیزیت نشده؟مرد جوان ماشین را روشن کرد و دنده عقب گرفت وگفت خوبم. آیلار بهش آب بده بخوره.خیلی ترسیده.خودش بطری را از روی صندلی برداشت و به آیلار داد.آیلار بطری آب را به لبهای سحر نزدیک کرد.مازار بعد از اینکه توی جاده پیچید از توی آینه به آیلار نگاه کرد و پرسید:سیاوش کجاست؟آیلار موهای توی صورت سحر را کنار زد وپرسیدسحر جان،سیاوش کجاست پس؟سحر سکسکه کنان و بی حال گفت:خونه باباش. منم خونه خودمون بودم.می خواستم برم پیش سیاوش بهش زنگ زدم بیاد دنبالم.پسر داییم خونه امون بودگفت من می رسونمت .نمی دونستم توی حال خودش نیست.به سیاوش زنگ زدم گفتم نیاد.آیلار متعجب پرسید:این پسر داییت بود؟سحر همچنان سکسه کنان و بی حال گفت آره.فکر کنم چیزی استفاده کرده بودآیلار به جاده تاریک پیش رویشان نگاهی کرد و پرسیدمازار میریم خونه عمو؟مازار سر بالا انداخت نه.میریم باغ بعد خودم میرم دنبال سیاوش.شاید سیاوش دلش نخواد کسی زنش رو توی این حال ببینه. شاید نخواد کسی بدونه چه اتفاقی افتاده.سحر می لرزید.طوری که دندان هایش به هم میخورد.آیلار کت مازار را برداشت و دور سحر که بخاطر افتادن میان آب و گل ها خیس شده بود پیچید.مازار هم درجه بخاری را بالابرد.کمی بعد توی باغ بودند. آیلار کمک کرد سحر را روی مبل نشاند.مازار به همسرش نگاه کرد و گفت یک آب قند براش درست کن بده بخوره حالش جا بیاد.یک چایی هم براش دم کن تا من برم سیاوش رو پیدا کنم.مازار که رفت.آیلار روبه روی سحر نشست و گفت لباسات خیس شده.میخوای لباس بیارم عوض کنی.سحر زد زیر گریه و هق هق کنان گفت خیلی ترسیدم آیلار. اگه شما نیومده بودین خدا میدونه چه بلایی سرم می اومد.آیلار کنارش نشست و دست دورش حلقه کرد و گفت:تموم شد سحرجان. همه چی تموم شد.آروم باش.سحر هق هق کنان گفت میخواست اذیتم کنه. خیلی ترسیدم هر چی التماسش کردم کوتاه نیومد.مواد زده بود منو نمی شناخت با دختر همسایه اشون که چند ساله عاشقشه اشتباه گرفته بود.باز شروع کرد به لرزیدن.انگار یاد آوری آنچه که از سر گذرانده بود بدجوری می ترساندش.مازار سیاوش را پیدا کرد هول و دستپاچه و سرگردان.سیاوش برایش گفته بود از وقتی که سحر زنگ زده و خبر داده که با پسر دایی اش می آید ، چیزی نزدیک دو ساعت گذشته درحالی که این مسیر ده دقیقه بیشتر نیست.سیاوش گفته بود فهمیده که اتفاقی افتاده سه بار این مسیر را رفته و برگشته و هربار که خبری نشده بیشتر نگران شده.دل توی دلش نبود.می خواست هر چه زودتر سحر راببیند و از خوب بودن حالش و اینکه آسیبی ندیده مطمئن شود.برای بار هزارم در همین مدت کوتاه از مازار پرسیدطوریش نشده ؟مازار هم برای بار چندم با حوصله در جوابش گفت نه خیالت راحت.فقط چون خودش رو از ماشین انداخته پایین یک کم کوفته اس و زخم و زیلی شده.جانش به لب رسید تا وارد باغ شدند.خون خونش را میخورد مبادا ماجرا جدی تر از این حرفها باشد.مبادا برسد و ببیند آنچه که نباید به سرش آمده.واقعا که آدم ها تا به از دست دادن چیزی نزدیک نشوند متوجه مهم بودن آن شخص در زندگیشان نمی شوند.اما حالا یک چیز را با تمام وجودش درک می کرد.اگر اتفاق ناجوری برای سحر افتاده باشد یقینا خودش هم نابود خواهدشد.روبه روی سحر که با لباس های خیس و گلی روی مبل کز کرده بود نشست.سحر با دیدن سیاوش انگار دوباره یادش آمد چه بر او گذشته زد زیر گریه.مازار به سمت آیلار که دم در آشپزخانه ایستاده بودرفت.آیلار به مازار لبخندی زدو آهسته پرسیدخوبی؟مازار سر تکان دادخوبم. ادامه دارد.... @Aghmiun
باسلام وعرض ارادت کانالهای ترحیم آغمیون بدرخواست حقیر در تلگرام وایتا ایجاد گردید که از مدیران ایندو کانال کمال تشکر را داریم . بحق ایندو کانال بیش از گروهها وپابه پای کانال آنا وطن درجذب همکتدیان عزیزم موفق بوده وبا توجه به کانالهای روستاهای اطراف من به شخصه برخود میبالم که عزیزانم وبزرگوارانم تاچه حد انسجام واتحاد وهمدلی را به نمایش میگذارند . درشهرستان سراب یک روشی برای چاپ اعلامیه ترحیم پیش گرفته اند که بسیار نافع و کاربردی بوده است . نام پدر ومادر و برادران وخواهران و باجناقها ودامادها و عمه ها وخاله ها وعمو ودائی ها وهمه وهمه را دراعلامیه درج میکنند . بالاخره مردم چندنفرشون را میشناسند ومتوفی شناخته میشود . من اغلب موارد برای جناب محمد نجفزاده عزیز پیام میدم ودرخواست معرفی متوفی را میکنم . اگر عزیزان صلاح بدانند منبعد متوفیانی را که در ۱۲۰ سالگی دنیاشون را عوض میکنند حتی به اختصار معرفی بفرمایند . ارادتمند برات پورامجد ( بیسرای )
3.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یه وقتایی یه ذره تلخ شو... ببین چندتاآدمِ واقعی توزندگیت داری؟؟ به حرف نیست که به حرف باشه،همه هم رفیقن... هم بامرامن هم عاشقن! ولی حرف روکه همه بلدن بزنن... ببین وقتش که رسید کی اثباتش میکنه؟! @Aghmiun
حكيم عمر خيام حدود هزار سال پيش در حاليكه تنها یک جوان 32 ساله بود، تقويمى را تدوين كرد. تقويمى كه به عنوان دقيق ترين تقويم جهان شناخته میشود. و آن هم تقویم هجری خورشیدی است. @Aghmiun
،،،،،تُن ماهی،،،،، 😂😂😂 از جواد فرج‌پور چندیست که فَکّم نجویده تُن ِماهی از سفره‌ی ما رخت کشیده تن ماهی دارای رکورد‌ست به‌مانند یوسِن بولت در رشته‌ی صد متر دویده تن ماهی این توسن وحشی نشود رام به هرحال وحشی شده افسار دریده تن ماهی دیروز دِسر بود برای سگ و گربه امروز به افلاک رسیده تن ماهی جلدش شده چون کرگدن از فرط کلفتی از بس بد و بیراه شنیده تن ماهی گفتیم به سلطان نخود دشمن تو کیست؟ گفتا که همین خیر ندیده، تن ماهی صادر شده از بندر لنگه به گوانژو از مانعِ تحریم پریده تن ماهی کمپانی ِ بُزمجّه‌ی چینی عوض موش یک کشتی دربست خریده تن ماهی بالای سر ِ بحر خزر خرس گریزلی در کاخ کرملین پزیده تن ماهی دکتر عَلفی توصیه کرده، نخوریدش چون کوکتِلِ نیترات و اسیده تن ماهی با این‌ همه، نقّاش تهیدست و جگرخون بر ساحل افکار، کشیده تن ماهی ای تاجر باهوش، شد این قافیه مخدوش از آب گل‌آلوده نگیری تنِ ماهی!! @Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #چشمان_زغالی #قسمت_دویستوپنجاهوهفت به سمت مرد حمله ور شد و گفت:این زنته
چای گذاشتی؟آیلار سر تکان داد:اوهوم.مازار در حالی که پا درون آشپزخانه گذاشت و گفت بریم ببینیم چی داریم واسه پذیرایی از مهمونامون.آیلار برای سحر و سیاوش که رو به روی هم نشسته بودند چای برد.سحر با گریه در حال تعریف کردن ماجرا بود.از اصرار پسر دایی اش برای رساندنش به خانه همایون گفت. و حرفهای نامناسبی که در ماشین زده بود.از تلاش برای پیاده شدن وسط راه و اینکه پسر دایی اش درها را قفل کرده بود.گفته بود نفهمیده چقدر گذشته فقط او تلاش کرده بود پیاده شود و پسر دایی اش توی جاده های فرعی مختلف دنبال زمان و مکان مناسب برای رسیدن به هدفش بوده.آخر کار هم انقدر به سر و صورت او چنگ زده تا توانسته دستهایش را مهار کند و قفل در را بزند.باقی ماجرا همان بود که آیلار و مازار شاهدش بودند و فرشته نجاتش شدند.سیاوش با اخم های در هم به حرفهایش گوش می داد.همزمان نگاهش روی زخم های صورت سحر می چرخید.باید بعد از اینکه آرام می شد به زخم هایش رسیدگی می کرد.بعد هم می رفت سراغ آن عوضی.آیلار فنجان های چای را مقابلش گذاشت.سیاوش سر بلند کرد و گفت:دستت درد نکنه.زحمت کشیدی.آیلار لبخند زد کاری نکردم. سحر جان بخور یک ذره گرم بشی.سحر با چشم های اشکی به آیلار نگاه کرد و گفت‌دستت درد نکنه.ببخشید برای شما هم دردسر درست کردم.لبخند آیلار اینبار بزرگتر شد و گفت: این چه حرفیه عزیزم.مازار فنجان چای به دست دم درآشپزخانه ایستاد و گفت سیاوش شما که فعلا اینجا هستید.من برم یک سری به اون پسره بزنم ببینم چی به سرش اومده؟سیاوش بلندشد و گفت منم میام.مازار سویچ را از روی میز برداشت وگفت نه تو پیش زنت بمون. حالش خوب نیست.سیاوش به سحر نگاه کرد و در جواب مازار گفت‌باهات میام.نگاهش رابه آیلار داد و گفت میشه کمک کنی سحر یک دوش بگیره؟آیلار سر تکان داد آره من حواسم بهش هست.سیاوش رو به همسرش گفت دوش بگیر. میام به زخم های صورتت می رسم.بدنت کوفته شده دوش آب گرم دردت رو تسکین میده.آیلار به سمت مازار رفت و آهسته تر پرسید لازمه این وقت شب بری اونجا.مازار نگاهش را همسرش چرخاند وگفت آره عزیزم. بریم ببینیم یک وقت بلایی سرش نیومده باشه.آیلار که به اینجای کار فکر نکرده بود وحشت زده پرسید یعنی ممکنه بلایی سرش اومده باشه؟!مازار لبخند آرامش بخشی زد و گفت نه، نه عزیزم. اما بریم ببینیم همونجا هست یا رفته؟بالاخره ما ولش کردیم وسط بیابون اومدیم.همان لحظه سحر هم رو به روی سیاوش ایستاده بودسیاوش تو روخدا نرواونجا.یک وقت یک کاری می کنی پشیمونی به بار میاره.سیاوش پالتویش را پوشید و گفت نترس اگه هنوز اونجا باشه که مطمئنا نیست فقط میدمش دست پلیس تا دمار از روزگارش دربیارن.سحر بازوی سیاوش را چسبید و گفت نه تو رو خدا. این جوری دهن به دهن می گرده حالا فامیل فکر می کنن چی شده.هزار جور حرف برام در میارن.سیاوش به چشمان عسلی همسرش که حالا دو کاسه خون بود نگاه کرد وگفت باشه. نگران نباش.مازار و سیاوش که به سمت در خروجی رفتند.آیلار نزدیکشان ایستاد و گفت تو رو خدا زود برگردین دلم شور میزنه.مازار نگاهش کرد و گفت: باشه. نگران هیچ چی نباش. برو کمک کن سحر خانوم دوش بگیره.آیلار به ابی های همیشه آرام مازار چشم دوخت ودلواپس گفت هر چی شدبهم زنگ بزن.مازار برای اینکه آرامش کند خندید و پرسید با چی زنگ بزنم قربونت برم؟اینجا موبایل آنتن نمیده.آیلار پوف کلافه ای کشید.مازار دست روی بازویش گذاشت و مهربان گفت نمیخوایم بریم جنگ که. باید بریم ببینیم یک وقت این یارو بلایی سرش نیومده باشه.سیاوش و مازار خداحافظی کردند و رفتند.آیلار کنار سحر نشست و گفت:چایت رو بخور. تا برات لباس بیارم دوش بگیری.سحر فنجان را برداشت و به لبهایش نزدیک کرد.چایش را آهسته آهسته با دستانی که هنوز می لرزید نوشید. کاملا مشخص بود ساعات پر دردی را سپری کرده.بعد از چای که فقط توانست کمی بیشتر گرمش کند و سرمای نفوذ کرده در استخوان هایش را که بیشتر بخاطر ترس بود کمی تقلیل دهد ،به حمام رفت تا دوش بگیرد.آیلار برایش یک دست از لباس های خودش را گذاشت.لباس های سحر را هم شست و کنار بخاری پهن کردتا خشک شود.سحر از حمام بیرون آمد. آیلار حال پریشانش را درک می کرد. او هم یکبار چیزی شبیه این ماجرای سحر را از سر گذرانده بود.با این تفاوت که بعد از حادثه او را زیر مشت و لگد انداختند و هیچ کس از بی گناهی اش نپرسیدو یک شبه آوازه هرزه گیش روستا را برداشت.کنار سحر نشست و صورتش را نوازش کرد.زن جوان چشم گشودسحر سعی کرد به روی آیلار لبخند بزند چند لحظه بعد اشک از چشمانش جاری شد.آیلار دستش را در دست فشرد و سحر گفت میخواست لمسم کنه. من گریه می کردم و بهش التماس می کردم. اما اون اصلا نمی فهمید چی میگم.صدای گریه اش بلند تر شد. ادامه‌ دارد.... @Aghmiun