کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #چشمان_زغالی #قسمت_دویستوشصتوچهار آخ روزهای نوجوانی، عصر های تابستانی چه
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#چشمان_زغالی
#قسمت_دویستوشصتوپنج
توی اتاق خوابیده بود.شب گذشته مثل خیلی از روزهای دیگر یک دعوای اساسی با شوهرش کرده بودند.بعد از تحمل یک سر درد و فشار عصبی طولانی ، چند قرص از همان قرص هایی که دکتر برای خوابیدنش تجویز کرده را خورد و خوابید.دقایقی میشد که با بوی دود و احساس گرما مغزش فعال شده بود.اما بخاطر مصرف قرص ها هنوز گیج و منگ بود وچیزی را درک نمی کرد.نمی دانست منشا این بوی تند دود و گرمای شدید کجاست؟راه نفسش کم کم داشت تنگ میشد.سرفه های پی در پی میزد و سینه اش از حجم دود می سوخت.احساس می کرد تمام بدنش عرق کرده و پوست صورتش می سوزدبه سختی چشمانش را بازکرد.منظره پیش رویش زیادی ترسناک بود جوری که کل مغزش یکباره فعال شد.اثر قرص ها از بین رفت. کل خانه اش در آتشی بزرگ می سوخت.شعله های آتش در و دیوار خانه اش را به تسخیر خودشان در آورده بودند.ناباور و مبهوت چند لحظه در اتاق چشم چرخاند شاید راه نجاتی پیدا کند.اما تنها در اتاق ، در آتش و در حال سوختن بود. جیغ کشید و شوهرش را صدا زد.ولی جز صدای سوختن وسایل هیچ صدای دیگری به گوش نمی رسید.هیچ راه فراری نداشت.داخل اتاق با کوهی از آتش اسیر شده بود.فقط جیغ می کشید و هر چند لحظه یکنفر را صدا می کرد شاید کسی صدایش را بشنود و به فریادش برسد.ناهید دخترش را خواند. برادر هایش همایون و محمود را صدا زد.... بارها و بارها نام شوهرش را فریاد کشید شاید صدایش را بشنود و به فریادش برسد.وقتی تقلاها و فریادهایش بی جواب ماند به سمت در اتاق دوید اما شعله های آتش برای در آغوش کشیدنش زبانه می کشیدند.عقب رفت پارچ آب را روی پتو خالی کرد و آن را دور خودش پیچید و به سمت در اتاق دوید.بی فایده بود یک پارچ آب تحمل مقاومت در برابر این حجم از حرارت را نداشت.تا پتو آتش گرفت آن را از دور خودش رها کرد و دوباره به جای قبلی اش یعنی گوشه اتاق برگشت.تقلا ها و جبغ هایش به همراه دود و گرما بالاخره او را اسیر خود کردند و از پا افتاد و نقش زمین شد.سوختن پوستش و تمام شدن هوا را به وضوح حس می کرد.فرش زیر پایش هر لحظه می سوخت و بیشتر به سمتش می آمد.شراره های آتش که به دست و پایش رسید را به وضوح حس کرد.فرش در اثر شدت حرارت زیر صورتش آب شد و گوشت صورتش را سوزاند.بوی گوشت سوخته زیر بینی اش پیچید.هوا هر لحظه کم تر و کم تر میشد و ریه هایش برای اکسیژن به التماس افتاده بودند.پشت هم سرفه میزد. چشمانش می سوخت.یک دستش که به فرش چسبیده بود را به سختی بلند کرد و به سینه اش که برای جذب هوا به خس خس افتاده بود چنگ زد.دست دیگرش روی ریشه های موهایش نشست.همسایه ها دور تا دور خانه محبوبه حلقه زده بودند و شاهد سوختن خانه در آتش بودند.اوایل صبح بود و کم کم مردم تازه متوجه شده بودند که خانه همسایه اشان در حال سوختن است.یکی از مردان همسایه به سوی خانه همایون رفت تا خبر آتش سوزی را به گوش او برساند.فقط چند دقیقه طول کشید تا همایون و پروین به همراه علیرضا و ناهید خودشان را به خانه محبوبه رساندند.ناهید با دیدن شراره های آتش شروع به جیغ کشیدن و فریاد زدن کرد.از این آتش احتمال اینکه کسی زنده بیرون آید زیاد نبود.مردم که خیلی هایشان با دیدن آن حجم عظیم از دود به این سو آمده بودند سعی داشتند آتش را خاموش کنند.عده ای سطل آب بر آتش می ریختند و عده ای هم سطل های خاک.ناهید بر سر و صورتش می کوبید و برای رفتن به داخل خانه تلاش می کرد اما توسط چند تن از زنان روستا مهار شده بود.یکسره جیغ می کشید و فریاد میزد.کل پوست صورتش از ضربه های دستش سرخ شده بود.از چشمانش خون می بارید.حتی فکر اینکه پدر و مادرش وسط این آتش باشند برای مردنش کافی بود چه رسد به تماشایش آنقدر آب و خاک بر خانه ریختند تا بالاخره آتش نشانی که ایستگاهش با روستای انها فاصله زیادی داشت از راه رسید.وقتی آتش را خاموش کردند دیگر تقریبا چیزی از خانه نمانده بود.جز چند دیوار سیاه و سقف.همان یک ساعت اول زیر آوار ها جنازه پدر ناهید سوخته و مچاله پیدا شد.همه خوب می دانستند که مرد بیچاره اگرچه وحشتناک مرد اما با وجود داشتن همسری چون محبوبه به معنای واقعی کلمه راحت شد.این مرد تمام زندگی اش با محبوبه را به جنگ و دعوا و خفت کشیدن گذرانده بود.محبوبه هر روز کوچکش می کرد.هر روز اعتیادش را چوب می کرد و در فرق سرش می کوفت.
ادامه دارد...
@Aghmiun
بنفشه طاهریان1_5152197898758258958.mp3
زمان:
حجم:
44.3M
#قسمت_بیست_و_چهارم داستان خسرو و شیرین
@Aghmiun
4.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چندروز پیش سالگرد مرگ قذافی بود❗️
دیکتاتوری که انقدر زنده موند تا مردم باهاش تسویه حساب کنن...
🔘داستان زندگی جناب سرهنگ! قذافی تقدیم علاقمندان میگردد.
@Aghmiun
Rokh Podcast2fac0de73469f0e27dde21aca1ee6d64.mp3
زمان:
حجم:
60.3M
🔘داستان زندگی قذافی بخش اول
@Aghmiun
Rokh Podcast2cff3575d45189cf5857ed1c2e8a63d3.mp3
زمان:
حجم:
63M
🔘داستان زندگی قذافی بخش دوم
@Aghmiun
پنجشنبه ها
چه خوشحال می شوند
عزیزانی که
دستشان از دنیا کوتاه است
و منتظر مهرتان هستند
جایشان تا ابد در قلبمان خالیست
با فاتحه و صلوات یادآورشان باشیم
@aghmiun
همیشه مونس و یاورم پدرم بود
به وقت رنج و غمخوارم پدرم بود
چو پروانه اگر بال و پرم سوخت
ولی شمع شب تارم پدر بود
چهاردهمین سالگرد پدر بزرگوارم رو تسلیت عرض میکنم
روحش شاد ویادش گرام
روح برادر گرامی وعزیز دلم حسین ساعدی هم شاد
🖤🖤🖤🖤
@Aghmiun
ارسالی آقای کریم ساعدی
4.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
@Aghmiun
ارسالی کربلای عین اله اشرف زاده