28M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شاد و پر انرژی باشین🌸🌹
@Aghmiun
eitaa.com/Nabautقلب پروانهای - سروش صحت.mp3
زمان:
حجم:
2.8M
•|قلب پروانهای|•
🎙️ | گوینده : سروش صحت
- بشنویم از آقای صحت ..🫀🌱 -
@aghmiun
«به حرمتِ نان نمکی که با هم خوردیم
نان را تو ببر، که راهت بلند است و طاقتت کوتاه
نمک را بگذار برای من! میخواهم این زخم تا همیشه تازه بماند..»
شمس لنگرودی.
🌼🌼🌼🌼🌼
چون به پا رفتن میسر نیست ما را سوی دوست
نامه میگردیم و با بال کبوتر میرویم..
طالب آملی.
🌼🌼🌼🌼🌼
«در آینه نگاه کرد و زیر لب گفت:
آنچه که گذشت در روزگارم می ارزید..»
مَن.
🌼🌼🌼🌼🌼
میخواهی بدانی «راستی» چیست؟
آن است که دل، قبل از زبان می گوید
تذکرة الاوليا.
🌼🌼🌼🌼🌼
گاهی باید از تونل ها آموخت
که همیشه راهی برای عبور هست!
حتی از میان سنگ ها!
🌼🌼🌼🌼🌼
خصلت مردان نباشد تکیه بر دوش کسی
آسمان با آن بزرگی
بی ستون ایستاده است
🌼🌼🌼🌼🌼
ردّ پایی تازه از پشت صنوبرها گذشت
چشم آهوها هراسان شد، گمان کردم تویی
ای نسیم بی قرار روزهای عاشقی
هر کجا زلفی پریشان شد، گمان کردم تویی
باد پیراهن کشید از دست گل ها ناگهان
عطر نیلوفر فراوان شد، گمان کردم تویی
چون گلی در باغ، پیراهن دریدم در غمت
غنچه ای سر در گریبان شد، گمان کردم تویی
کشته ای در پای خود دیدی یقین کردی منم
سایه ای بر خاک مهمان شد، گمان کردم تویی
@Aghmiun
🍂🌸زندگی سخت ترین امتحانه.
بسیاری از مردم بخاطر اینکه
سعی دارند از دیگران کپی کنند
شکست میخورن
و درک نمیکنن که هرکسی
یک برگهی سوال متفاوت داره🍂🌸
@Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #چشمان_زغالی #قسمت_دویستوشصتوهفت توی خانه کارهایشان زیاد بود.وفقط یک روز
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#چشمان_زغالی
#قسمت_دویستوشصتوهشت
جمیله جسارت بیشتری به خرج دادو گفت من به فکر عروسی بچه هامون هستم. رفتن تو نه شوهر خواهرت رو زنده می کنه نه محبوبه رو شفا میده. اما مطرح کردن این خبر عروسی بچه هامون رو خراب می کنه. شبی که سالها براش آرزو داشتن و نقشه کشیدن. میدونم سخته ولی تو رو خدا محمود صبر کن فردا شب بگذره بعد خبر بده چی شده. بخدا آیلار و مازار گناه دارن. بیا اینبار به جای اینکه نگران حرف و سخن مردم باشی فقط به حال بچه هامون فکر کن. اگه بدونی چطوری برای فرداشب دوندگی می کنن....
***
ریحانه و منصور برای کمک به آپارتمان آیلار و مازار آمده بودند.عاطفه و رضا و شعله هم خانه خانوم جون مانده بودند تا در رسیدگی به مهمان ها کمک حال باشند.آیلار بعد از این که با کمک ریحانه کارهای آشپزخانه را انجام داد.یک سینی چای ریخت و منصور را که در حمام مشغول عوض کردن دوش بود صدا کرد.مازار هم تازه از نصب پرده اتاق خواب فارغ شد و بیرون آمد.دور هم برای صرف چای نشستند مازار پرسید بچه ها برای نهار چی سفارش بدم؟منصور با آستین های نم دارش دست دراز کرد و یک لیوان چای برداشت وگفت نمیدونم فرقی نمی کنه.مازار به همسرش نگاه کرد و پرسید چی بگیرم؟آیلار دستش را دور لیوان حلقه کرد و گفت این چند روزه بخاطر عروسی همش برنج خوردیم. بنظر من پیتزا خوبه. تو نظرت چیه ریحانه؟ریحانه یک شیرینی از داخل ظرف مقابلش برداشت وگفت بنظر منم خوبه مازار از جا بلند شد و گفت پس زنگ میزنم پیتزا بیارن.آیلار گفت یک زنگ به بابا بزن اگه نزدیکه برای اونم سفارش بده.مازار تلفن را برداشت و پرسیدهنوز نیومده؟آیلار پاسخ دادنه.گفت میرم یک سر به شرکت میزنم میام، فکر کنم کارش طول کشید.همان لحظه ماشین مهران توی کوچه پیچید.در کمال تعجب محمود و جمیله را دید که دم در خانه ایستاده اند.چهره هر دویشان در هم بود.جمیله آشفته ومضطرب و محمود غمگین به نظرمی رسید.توقع دیدنشان را نداشت.پیاده شد و به سمتشان رفت.با محمود سلام و علیک کرد و برای سلام و احوال پرسی به جمیله به جای نگاه کردن به او، صورت زیبای امید را خیره شد.حساسیت های محمود را می شناخت.نگاهش به صورت امید کمی، البته فقط کمی حسرت داشت.کلید انداخت در را باز کرد و گفت بفرمایید داخل. خوش آمدین.محمود همان اول کار رفت سر اصل مطلب اومدم درباره یک موضوع مهم صحبت کنم. وگرنه مزاحمتون نمی شدیم.مهران کنار ایستاد تا محمود و جمیله وارد شوند و گفت مراحمید. ان شاءالله که خیره.خودش هم پشت سر آنها وارد خانه شد.محمود آمده بود تا درباره مرگ شوهر خواهرش حرف بزند.توی راه پله بودند و مهران داشت توضیح می دادبفرمایید بچه ها بالا هستن.محمود با صورت در هم گفت میخوام اول با خودتون حرف بزنم.جمیله ملتمسانه به شوهرش نگاه کرد.حرفهایش در خانه که موثر واقع نشد.تمام مسیر را هم حرف زد که چکار به عروسی بچه ها دارد؟اگر عروسی آیلار و مازار کنسل شود چه سودی برای او دارد؟یا عروسی نگرفتن این دو جوان دم مسیحایی می شود و آن زنک شیطان صفت، دوبه همزن، ناحق گو را شفای عاجل می دهد؟محمود یادش رفته همین خواهرش بود که بر طبل بی آبرویی دو خانواده کوبید.خلاصه گفت و گفت و گفت تا رسیدند.مهران که از رفتار جمیله و محمود فهمیده بود اتفاقی افتاده سر تکان داد و گفت: در خدمتم.از پله ها بالا رفتند ودم در آپارتمان مهران ایستادند او کلید را از توی کیفش بیرون آورد و قفل در را باز کرد و تا خواست به داخل تعارفشان کند صدای خنده بلند آیلار در خانه پیچید.چون دِر آپارتمانشان باز بود به گوش آنها هم رسید.محمود به صدای خوش آهنگ خنده دخترش گوش داد. یادش نمی آمد آیلار کی این گونه خندیده.کی صدای خنده پر شور دختر کوچکش را شنیده. فقط می دانست حس خوبی از خنده آیلار گرفت.حسی مثل قرار دادن پاهایش در جوی آب خنک، وسط یک روز گرم تابستانی بعد کار حسابی در مزرعه.با شنیدن خنده شیرین دخترکش یاد بازی های او در حیاط خانه افتاد. یا وقتی که درحیاط می دوید و یا سوار تاب میشد و صدای خنده های بلندش کل حیاط را بر می داشت.با یادآوری خاطرات کودکی دخترکش حس های پدرانه اش به جوش و خروش افتادند.صدای آیلار از دم در آپارتمانش به گوش رسیدباباجون اومدی؟خودش هم در آستانه در ظاهر شد.نگاه آیلار به پایان پله روی پدر شوهرش، پدرش و جمیله بود که مقابل در آپارتمان مهران ایستاده بودند خیره ماند.غافلگیر شد.و چشمان آنها به بالای پله و آیلار که در آستانه در متعجب نگاهشان می کرد.دخترک بالاخره تعجبش را پنهان کرد و پایین رفت و سلام داد.رو به محمود و جمیله که برای بار اول بود به آن خانه پا می گذاشتند نگاه کرد و گفت چیزی شده؟ اینجا چیکار می کنیدجمیله پیش دستی کرد. قبل از اینکه محمود حرفی بزند لبخندی بر صورت نشاند و گفت اومدیم به بچه هامون سر بزنیم.
ادامه دارد..
•┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈
@Aghmiun