eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.5هزار دنبال‌کننده
14.8هزار عکس
16.9هزار ویدیو
114 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
24.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
😂استنداپ کمدی اکبرخان عبدی دربرنامه خندوانه @Aghmiun
8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘دکترعلی قره داغی ❇️ مشاور خانواده وازدواج @aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #چشمان_زغالی #قسمت_دویستوشصتونه آیلار هم لبخندی پر از ناباوری بر صورتش ک
و تا خواست به سمت سحر برود مردی گفت: آیلار، آیلار جان؟با شتاب برگشت و به سمت صدا نگاه کرد.دخترک کوچکی پوشیده در لباس صورتی که موهای فِرَش به دورش رها بود به سمت مرد رفت و مرد گفت کجایی بابا؟ چرا اومدی این طرف.دخترک آیلار نام بنظرش دوست داشتنی رسید. چشم هایش را یک دور بست و باز کرد.نفسش را محکم بیرون فرستاد.هنوز چشم نگشوده بود که صدای مرد دیگری کمی آن طرف تر حواسش را به خودش کشاند: من و تو به هم نرسیدیم الهه. دیگه تموم شد من شاید وقتی از خیابون هایی که با هم رد شدیم ، رد بشم یاد تو بیفتم. شاید وقتی اسمتو یک جایی بشنوم سرم محکم به سمت صدا بچرخه، شاید وقتی چشمم به غذای مورد علاقه ات بیفته یادم بیاد چند بار باهم این غذا رو خوردیم. شاید وقتی یک جایی بوی ادکلنت رو حس کنم هنوز ته دلم بلرزه.شاید پنج سال بعد وقتی یک روز توی خیابون ببینمت از خودم بپرسم زندگیم کنار تو چه شکلی میشد اگه برای هم می موندیم. یا مثلا وقتی دخترم سه ساله شد نگاهش کنم از خودم بپرسم اگه تو مادرش بودی شکل تو میشد؟اما ته تهش فراموشت کردم. فقط یک خاطره ته نشین شده ای گوشه ذهنمه که قراره گاهی یک گوشه هایی از زندگیم یادت بیفتم . برو الهه قسمت من و تو با هم نبود. نمیدونم چرا خدا ما رو سر راه هم قرار داد شاید برای اینکه لازمه یک زخم کهنه تا آخر عمر روی قلبمون باشه. دردش رو حس کنیم و بدونیم درد چیه. برو دنبال زندگیت الهه. برو بچسب به شوهرت.دیگه هم هیچ وقت به من زنگ نزن. چون جوابت رو نمیدم نه اینکه دلم نخواد ها. نه اینکه گاهی دلم برای صدات تنگ نشه. نه اینکه همه چی به همین زودی تموم شده. فقط چون تو حیفی. حیفی که با اون همه پاکی به گناه آلوده بشی.منم حیفم واسه یک عمر حسرت خوردن ....حرفهایش زیادی شبیه حرفهای ذهن سیاوش بود.الهه ی مرد ناشناس و آیلار سیاوش رفته بودند دنبال زندگیشان و خوشبختی حقشان بود.آنها هم باید می رفتند دنبال زندگیشان تا خوشبخت می شدند. قسمت هم نبودند.خدا، تقدیر و سرنوشت، آنها را برای هم نخواسته بود. اما زندگی همچنان ادامه داشت سیاوش به سمت سحر گام برداشت. با فلاکس و دولیوان و یک ظرف پر از شکلات..مازار به پشتی مبل تکیه داده بود.دستهایش را بالای مبل پهن کرده بود به آیلار که چون طاوسی زیبا در لباس عروسش به سمت او می آمد نگاه می کرد.لبخندش عجب خواستنی و شیرینش کرده بود. هنوز هم لبخند بر لبش داشت.چال گونه اش مثل همیشه دل می برد و مازار نمی دانست کدام قسمت صورتش را مقصد نگاهش قرار دهدموهای تازه رنگ شده اش خیلی به صورتش می آمد.همین امروز صبح دم در آرایشگاه فرشته از مازار سوال کرده بود موهای آیلار را رنگ کند یا نه و مازار انتخاب را به خود آیلار واگذار کرد.شب که به دنبال عروسش رفت با این پری دریایی رو به رو شد.حالا در خانه خودشان تنها بودند و مرد خانه عزم درست کردن قهوه برای خودش کرد که آیلار مانع شد.دوست داشت اولین قهوه زندگی مشترکشان را خودش درست کند.با لباس عروس به آشپزخانه رفته بود و حالا سینی به دست خرامان خرامان گام برمی داشت و دنباله لباس توی سالن خانه مشترکشان کشیده میشد و بنظر مازار این لحظه از همه لحظه های شب زیبا تر شده بود. ادامه دارد... •┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈•
آیلار سینی را مقابل مازار روی میز گذاشت و خودش هم روی میز و روبه روی شوهرش نشست.خیره در چشمان سرخ شده مازار گفت امشب خیلی خسته شدی.لبخند آیلار بزرگتر شد و چال گونه اش عمیق تر و گفت قهوه نخور بی خواب میشی. پاشو لباس عوض کن، دوش بگیر، برو بخواب. چشمات خیلی خسته ان مازار خودش را روی مبل جلو کشید.فنجان قهوه اش را برداشت و به لب نزدیک کرد و عطرش در فضا بیشتر از قبل پیچید.کمی از قهوه اش را مزه کرد و گفت: سرم یک کم درد می کنه. قهوه بخورم بهتر میشم.آیلار از جایش بلند شد. دامن لباسش را گرفت و به سمت پنجره رفت و کنار آن ایستاد و خیره ی خیابان گفت: امشب همه چی خیلی خوب بود. بابت همه چی ممنون.مازار فنجانش را برداشت و پشت سر آیلار ایستاد و گفت: من ممنونم. هم بابت امشب. هم بابت اینکه انتخاب کردی بیای توی زندگیم.آیلار نگاهش کرد و لبخند زدو گفت بابت هدیه ات خیلی خوشحال شدم. مازار پرسید منظورت دستبندته؟آیلار پاسخ داد آره دستبندم.وقتی دیدم رفتی دستنبد رو پس گرفتی و معادلش پول دادی خیلی خوشحال شدم. واقعا دوستش دارم مازار فنجان را به لب نزدیک کرد کمی دیگر قهوه نوشید.دیگر فقط او بود و آیلار و یک مسیر طولانی برای هر روز خوشبخت تر شدن.... ×××××× همایون پشت پنجره اتاق محبوبه ایستاده بود و نگاهش می کرد.بخاطر شدت جراحات و نگرانی بابت عفونت اجازه ورود کسی را به اتاقش نمی دادند.تقریبا چیزی از صورتش مشخص نبود.همه بدن و صورتش را باند پیچی کرده بودند.شباهتش بیشتر به یک مرده کفن پیچ شده بود تا انسانی زنده.فقط هر از گاهی صدای ناله های بلندش اتاق را بر می داشت . اما با مسکن های قوی آرامش می کردندو دیگر حتی صدای فریاد هایش هم به گوش نمی رسید.باز چون مرده ای کفن پوشیده روی تخت می افتاد.تمام صورتش سوخته و چیزی از آن نمانده بود.همایون داشت فکر می کرد این آتشی که به خانه اش افتاد و تمام وجودش را سوزاند تاوان کدام آتشی بود که به زندگی اطرافیانش انداخت؟همان آتشی که به عشق او و ایران انداخت؟ایران که هیچ گناهی نداشت و فقط چون برادرش راضی نشد محبوبه را بگیرد کینه اش را به دل گرفت و آنقدر مارموز بازی در آورد، حرف وسط انداخت.آنقدر نقشه کشید و بازی در آورد تا بالاخره مادر و پدرش باور کردند دخترک، اهل نیست و هر چه همایون زد و خورد دیگر نتوانست راضیشان کند تا برای خواستگاری ایران بروند.محبوبه کینه توزانه کار را به جایی رساند که یک شب مادر همایون چادر سر کرد و به خانه مادر ایران رفت و گفت: من دخترت رو برای پسرم نمیخوام. نه الان نه هیچ وقت.بهش بگو دست از سر پسرم برداره قبل از اینکه حرفهایی که درباره اش شنیدم و چیزایی که درباره اش میدونم رو به همه بگم این شد که همایون خودش را کُشت ولی نتوانست مادر و پدر ایران را برای ازدواج راضی کند داغش یک عمر بر دلش ماند.هر چند وقتی همایون فهمید مقصر همه این اتفاقات محبوبه بوده ، که دیگر خیلی سال گذشته بود.هیچ کاری از دستش بر نمی آمد.شاید هم تاوان دل شکسته آیلار و سیاوش را پس می دادیا تاوان آبرویی که از دخترک بی گناه برد.بر سر او و محمود چه می آمد؟ آنها هم مگر در این رسوایی همراه خواهرشان نشده بودند.مگر دست در دستش نگذاشتند و آبروی آیلار را نبردند؟مگر مشت و لگدهایشان مهر تایید بر خطا کاری آیلار نبود؟مگر با رفتارشان شهادت بر هرزگی دخترک نداده بودند؟چه آتشی قرار بود بر زندگی آنها بیفتد و اینطور خاکسترشان کند؟ پایان •┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈• @Aghmiun
5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ﺩﻋﺎ کنیم هیچکس ﺩﻟﺶ ﻧﮕﯿﺮﻩ ﺩﻋﺎ کنیم ﻫﯿﭽﮑﺪﻭم از ما ﺍﺷﮑﯽ ﺍﺯ ﭼﺸﻤﺎﺵ ﻧﯿﺎﺩ ﺍگه هم  اﻭﻣﺪ ﺍﺯ ﺧﻮﺷﺤﺎﻟﯽ ﺑﺎشه شبتون سرشار از عطر خدا. @Aghmiun
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا