#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#چشمان_زغالی
#قسمت_آخر
آیلار سینی را مقابل مازار روی میز گذاشت و خودش هم روی میز و روبه روی شوهرش نشست.خیره در چشمان سرخ شده مازار گفت امشب خیلی خسته شدی.لبخند آیلار بزرگتر شد و چال گونه اش عمیق تر و گفت قهوه نخور بی خواب میشی. پاشو لباس عوض کن، دوش بگیر، برو بخواب. چشمات خیلی خسته ان
مازار خودش را روی مبل جلو کشید.فنجان قهوه اش را برداشت و به لب نزدیک کرد و عطرش در فضا بیشتر از قبل پیچید.کمی از قهوه اش را مزه کرد و گفت: سرم یک کم درد می کنه. قهوه بخورم بهتر میشم.آیلار از جایش بلند شد. دامن لباسش را گرفت و به سمت پنجره رفت و کنار آن ایستاد و خیره ی خیابان گفت: امشب همه چی خیلی خوب بود. بابت همه چی ممنون.مازار فنجانش را برداشت و پشت سر آیلار ایستاد و گفت: من ممنونم. هم بابت امشب. هم بابت اینکه انتخاب کردی بیای توی زندگیم.آیلار نگاهش کرد و لبخند زدو گفت بابت هدیه ات خیلی خوشحال شدم. مازار پرسید منظورت دستبندته؟آیلار پاسخ داد آره دستبندم.وقتی دیدم رفتی دستنبد رو پس گرفتی و معادلش پول دادی خیلی خوشحال شدم. واقعا دوستش دارم مازار فنجان را به لب نزدیک کرد کمی دیگر قهوه نوشید.دیگر فقط او بود و آیلار و یک مسیر طولانی برای هر روز خوشبخت تر شدن....
××××××
همایون پشت پنجره اتاق محبوبه ایستاده بود و نگاهش می کرد.بخاطر شدت جراحات و نگرانی بابت عفونت اجازه ورود کسی را به اتاقش نمی دادند.تقریبا چیزی از صورتش مشخص نبود.همه بدن و صورتش را باند پیچی کرده بودند.شباهتش بیشتر به یک مرده کفن پیچ شده بود تا انسانی زنده.فقط هر از گاهی صدای ناله های بلندش اتاق را بر می داشت . اما با مسکن های قوی آرامش می کردندو دیگر حتی صدای فریاد هایش هم به گوش نمی رسید.باز چون مرده ای کفن پوشیده روی تخت می افتاد.تمام صورتش سوخته و چیزی از آن نمانده بود.همایون داشت فکر می کرد این آتشی که به خانه اش افتاد و تمام وجودش را سوزاند تاوان کدام آتشی بود که به زندگی اطرافیانش انداخت؟همان آتشی که به عشق او و ایران انداخت؟ایران که هیچ گناهی نداشت و فقط چون برادرش راضی نشد محبوبه را بگیرد کینه اش را به دل گرفت و آنقدر مارموز بازی در آورد، حرف وسط انداخت.آنقدر نقشه کشید و بازی در آورد تا بالاخره مادر و پدرش باور کردند دخترک، اهل نیست و هر چه همایون زد و خورد دیگر نتوانست راضیشان کند تا برای خواستگاری ایران بروند.محبوبه کینه توزانه کار را به جایی رساند که یک شب مادر همایون چادر سر کرد و به خانه مادر ایران رفت و گفت: من دخترت رو برای پسرم نمیخوام. نه الان نه هیچ وقت.بهش بگو دست از سر پسرم برداره قبل از اینکه حرفهایی که درباره اش شنیدم و چیزایی که درباره اش میدونم رو به همه بگم این شد که همایون خودش را کُشت ولی نتوانست مادر و پدر ایران را برای ازدواج راضی کند داغش یک عمر بر دلش ماند.هر چند وقتی همایون فهمید مقصر همه این اتفاقات محبوبه بوده ، که دیگر خیلی سال گذشته بود.هیچ کاری از دستش بر نمی آمد.شاید هم تاوان دل شکسته آیلار و سیاوش را پس می دادیا تاوان آبرویی که از دخترک بی گناه برد.بر سر او و محمود چه می آمد؟ آنها هم مگر در این رسوایی همراه خواهرشان نشده بودند.مگر دست در دستش نگذاشتند و آبروی آیلار را نبردند؟مگر مشت و لگدهایشان مهر تایید بر خطا کاری آیلار نبود؟مگر با رفتارشان شهادت بر هرزگی دخترک نداده بودند؟چه آتشی قرار بود بر زندگی آنها بیفتد و اینطور
خاکسترشان کند؟
پایان
•┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈•
@Aghmiun
5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ﺩﻋﺎ کنیم هیچکس ﺩﻟﺶ ﻧﮕﯿﺮﻩ
ﺩﻋﺎ کنیم
ﻫﯿﭽﮑﺪﻭم از ما ﺍﺷﮑﯽ ﺍﺯ ﭼﺸﻤﺎﺵ ﻧﯿﺎﺩ ﺍگه هم اﻭﻣﺪ
ﺍﺯ ﺧﻮﺷﺤﺎﻟﯽ ﺑﺎشه
شبتون سرشار از عطر خدا.
@Aghmiun
#داستان_شب 💫
سالها پیش وقتی یکی از دانشجویان انسانشناسی از "مارگارت مید" پرسید که نخستین نشانهی تمدن در یک فرهنگ چیست، دانشجو انتظار داشت تا مید درباره قلابهای ماهیگیری، کاسههای سفالین یا سنگهای آسیاب حرف بزند.
ولی نه. مید گفت که نخستین نشانهی تمدن در یک فرهنگ باستانی، استخوانِ رانی بوده که شکسته شده و سپس جوش خورده است.
مید توضیح داد که چنانچه پای شما در یک قلمرو حیوانی بشکند، شما میمیرید.شما نمیتوانید از خطر بگریزید، برای نوشیدن به رودخانه بزنید یا برای غذا شکار کنید. شما خوراکی هستید برای جانوران پرسهزن. هیچ حیوانی با پای شکسته آنقدر دوام نمیآورد تا استخوانش جوش بخورد.
استخوان شکستهی رانی که جوش خورده است گواهی است بر اینکه کسی زمان صرف کرده تا با شخص پاشکسته همراهی کند، محلِ جراحت را بسته است، شخص را نگهداری و تیمار کرده تا سلامت و بهبودی پیدا کند. مید گفت: "کمک به دیگری در عینِ دشواری، همانجایی است که تمدن آغاز میشود."
پی نوشت : ما وقتی در اوجِ شکوفایی خود هستیم که به دیگران یاری میرسانیم.
@Aaghmiun
به قدرت صبر و امید ایمان داشته باشید...💫
شبتون زیبا🌹
@Aghmiun
T.me/HashtMin4_5882234230456455949.mp3
زمان:
حجم:
9.6M
- #محمد_رضا_شجریان، #نامجو، #هوشنگ_ابتهاج؛
بگذار سر به سينه من تا بگويمت
اندوه چيست، عشق كدام است غم كجاست؟!
• به لازمه چَسبِ زَخم!❤️🩹
@Aghmiun
T.me/HashtMin4_5809677479614355885.mp3
زمان:
حجم:
17.9M
«از درد ترک خورده و از زخم کبودیم
کوهیم و تماشاگرِ رقصیدنِ رودیم.»
#حامد_عسگری
@Aghmiun