eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.5هزار دنبال‌کننده
14.8هزار عکس
16.9هزار ویدیو
114 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
به نقطه آرامش که برسی آرامش وجودت را فرا میگیرد نه براحتی میرنجی و نه به آسانی میرنجانی آرامش سهم دلهایی ست که نگاهشان به نگاه خـداست...♡ سلام صبح زیباتون بخیروخوشی @Aghmiun ‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #نگار #قسمت_هشتم مامانم برای خونه تلفن خرید خیلی ذوق داشتم ولی هربارکه ت
گلنار از اتاق رفت بیرون ،دست هام رو توی هم گره زدم و شروع کردم توی اتاق راه رفتن،صدای صحبت کردنشون میومد،خیلی لحجه داشتن،من حتی نمیدونستم این پسره کجایی هست،به در اتاق نزدیک شدم و فال گوش ایستادم،فقط صدای غلام بود که میشنیدم ،هیچی از حرف های اونارو نمیفهمیدم ،از در فاصله گرفتم و همونجا نشستم و به دیوار تکیه دادم ،فکرم خیلی درگیر شده بود ؛۲ ساعتی توی اتاق نشسته بودم که بلاخره غلام اسمم رو صدا زد از جام بلند شدم و از اتاق رفتم بیرون ،مهمون ها رفته بودن،حتی پسر عموم هم نبود ،همشون خندون دور هم نشسته بودن و فقط غفار بود که با اخم به زمین خیره شده بود ،حدس میزدم که از پسره خوشش نیومده ،غلام از جاش بلند شد و دوتا دستش رو به هم کوبید و به من گفت _مبارک باشه نگار ،خوشبخت بشی.تا اومدم دهن باز کنم غفار از جاش بلند شد و با عصبانیت به سمتش رفت و یقه ی پیرهنش رو چنگ زد : _معلوم هست داری چیکار میکنی غلام؟این پسره کیه برداشتی آوردیش توی این خونه ؟اصلا تو اینو میشناسی میدونی با کیا میگرده؟ عباس از جاش بلند شد ودست های غفار رو گرفت و از غلام جداش کرد، غلام سیلی توی صورت غفار زد و گفت : _دفعه ی آخرت باشه با من اینجوری حرف میزنی ،به تو هیچ ربطی نداره ،من واسه نگار تصمیم میگیرم و من میگم که کی خوبه کی بده ،پس دهنتو ببند و حرف مفت هم نزن بغضم رو قورت دادم و رفتم کنار زن داداشم نشستم ،چرا غفار اینقدر مخالفت میکرد ؟مگه پسره رو میشناخت،چرا اینجوری میکرد ،چرا باید به جای من تصمیم بگیره گلنار با غر غر بلند شد و به عباس گفت که بریم و بعدش هم زن داداشم بلند شد چادرش رو سر کرد ،دم رفتن غلام برگشت و بهم گفت فردا میان ببرنت آزمایش خون و کارهای نامزدی رو انجام میدیم ، من صلاحت رو میخوام تو با رضا خوشبخت میشی،وقتی رفتن غفار فحش زیر لبی گفت مامان که برای بدرقشون رفته بود اومد تو و در رو بست و به غفار گفت: _مادر مگه چی از پسره دیدی که اینجوری میگی ؟مگه تو اونو میشناسیش _مامان این پسره دختر بازه ، من میشناسمش از مغازم وسیله میخرن من میدونم که این چه آدمیه سرش رو سمت من چرخوند و گفت _نگار الان دارم میگم این پسر بدبختت میکنه نگی نگفتی ،حرف آخرم رو زدم.گفت و رفت توی اتاق ،خیلی اعصابم خُرد بود و ناراحت بودم،بدون اینکه چیزی به مامان بگم استکان هارو با بشقاب های میوه جمع کردم و بردم توی آشپزخونه ، غفار مثل همیشه میخواد ساز مخالف بزنه به هر چی که مربوط به منه ،خسته شدم دیگه از دستش ،چرا نظر من رو نمیخوان آخه ،همیشه شکاکه و به همه تهمت میزنه،تا صبح بیدار موندم و فکر کردم،من تصمیمم رو گرفته بودم نمیدونم روی لج بازی با غفار بود یا واقعا دلم رضا رو میخواست ،فقط میخواستم که ازدواج کنم و به هیچ نحوی حرف های غفار توی گوشم نمیرفت ،نمیخواستم‌که حرف هاش رو باور کنم ،صبح رضا و مادرش اومدن دنبالمون و منم با مامان رفتیم آزمایش خون و بعدشم خرید برای لباس نامزدی ،من حتی جواب مثبت هم نداده بودم غلام نظر من‌رو نپرسید و خودش قرار مدار هارو گذاشته بود ،ولی من هیچ مخالفتی نکردم چون دلم به این ازدواج بود ،خیلی زود همه چیز اتفاق افتاد ،کارهای نامزدی و رو انجام دادن ، مامانم پوله زیادی نداشت ولی غفار و غلام هم کمک میکردن،غفار هیچ چیزی به من نمیگفت حتی دیگه یه کلمه حرف هم باهام نزد ولی هر کاری از دستش میومد و انجام میداد ،امشب قرار بود که نامزد بشیم،چقدر دلم میخواست محسن هم توی این شب کنارم بود ،مامان که فامیلی نداشت ، پدر و مادرش فوت کرده بودن و فقط خواهر برادراش بودن که اونم هر کدوم توی یه شهری زندگی میکردن و باهاشون رابطه ای نداشتیم ...!!از جام بلند شدم و رفتم بیرون که دختر های خواهرم و بقیه نشسته بودن و میگفتن و میخندیدن ،با دیدن من شروع کردن کل زدن و مسخره بازی در آوردن ،یه حسی ته دلم بود،از اینکه از همشون داشتم زودتر ازدواج میکردم خوشحال بودم،تا شب تموم کار هارو هممون با کمک هم‌ انجام دادیم و خونه رو تمیز کردیم ،سبزی هارو پاک کردیم و غذا رو هم غلام داده بود به آشپزی ،نزدیک های غروب بود که از خستگی نمیتونستم روی پاهام بایستم ،نشسته بودم و پاهام رو دراز کرده بودم ،به دور تا دور خونه نگاه کردم که از تمیزی برق میزد، زن داداشم از توی حیاط زد به شیشه ی پنجره و گفت: _وا خدا مرگم بده نگار پاشو دیگه چرا نشستی حالا میانشون.سری تکون دادم و با تموم خستگی که توی تنم بود از جام بلند شدم و رفتم توی اتاق و کت سفیدم و شلوار مشکی که خریده بودیم رو پوشیدم ، روسری سفید ساتنم رو هم سرم کردم،هیچ آرایشی نکردم چون تا قبل از عقد دختر نباید حتی کرم هم به صورتش میزد ، دستی به لباس هام کشیدم و از اتاق بیرون اومدم که مهمون ها هم صدای کل زدنشون میومد. ادامه دارد... •┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈• @Aghmiun
☘️خــدایــا شـلـوغــی‌هــای روزگــارم را اگــر بــرای رسـیـدن بــه تــوست پــر رنــگ و اگــر مـسبـب جــدایی اســت خـلـوتــش کــن… مـشـغـله‌هــای بــی‌تــو هــمـان بـهـتر کـه پـاک شـونــد☘️ کانالی پر از مطالب و کلیپ های مذهبی 👇( لینک عضویت ) 👇 https://eitaa.com/khodakafisttt 📲همراهان گرامی
736.6K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بارش باران شدید خیابان های مکه را عین رودخانه کرد ..... @Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #نگار #قسمت_نهم گلنار از اتاق رفت بیرون ،دست هام رو توی هم گره زدم و شرو
ذوق و شوقم بیشتر شد ،نگاهی به مامان انداختم که دم در ایستاده بود و خوش آمد میگفت ،یکی یکی مهمون ها اومدن و بهم تبریک گفتن ،چقدر هم زیاد بودن،انگار جشن عروسی بود ، بیشترشون لباس های محلی به تن داشتن،از زن داداش شنیدم که رضا اینا از لر های الیگودرز هستن و چند سالی میشه که تهران زندگی میکنن ،فرشته مادر رضا اومد نزدیکم و صورتم رو بوسید و به زبون لُری چیزی بهم گفت و رفت نشست پیش فامیل هاش ،منم رفتم و گوشه ای نشستم ،زن داداشم و گلنار چایی و میوه اوردن و پذیرایی کردن ،بعد از خوردن میوه و چایی ،بزرگ های مجلس رو به روی من‌نشستن وبا زبون محلی شروع به خوندن کردن، اینقدر غمگین میخوندن که انگار توی مسجد داشتی نوحه گوش میدادی اشکم داشت در میومد ،نگاهی به گلنار انداختم که یهو از جاش بلند شد و رفت به مادر رضا گفت این چیه میخونین دلمون گرفت ،به سمت طاقچه رفت و نوار کاست رو توی ضبط گذاشت و خودش اول از همه شروع کرد رقصیدن و بعدش هم دختر هاش و بقیه بلند شدن،کم کم داشت بغضم میترکید که گلنار به دادم رسید ،نمیدونم این چه رسم و رسومی بود که داشتن،دو تا از خانم ها بلند شدن ورفتن بیرون و چند دیقه بعد با چند تا سینی بزرگ استیل که پر از وسیله بود اومدن ، سینی هارو روی سرشون گذاشته بودن و کِل میزدن و با اون لباس های محلی و دامن های چین دار وسط سالن میرقصیدن،خودم رو که توی اون لباس ها تصور میکردم احساس خفگی بهم دست میداد ،سینی هارو وسط سالن گذاشتن و یکیشون که خیلی شبیه رضا هم بود وسایل سینی رو بیرون آورد و به بقیه نشون داد ،یه چادر رنگی گلدار و ،یه بلوز و دامن لَمه و روسری و یه انگشتر ،جعبه ی انگشتر رو توی سینی انداخت و با لبخند نزدیک من شد جلوم نشست و انگشتر رو توی انگشتم کرد،صورتم رو بوسید و گفت _زن داداش من صَنمم خواهراولیه رضا ،انشالله به پای هم پیر بشین .... لبخندی به روش زدم و تشکری کردم، از جاش بلند شدو رفت سر جاش نشست همشون شروع کردن به دست زدن و نقل پاشیدن سرم.بعد از شام همه ی مهمون ها رفتن و گلنار و زن داداش پیشمون موندن،دیر وقت بود و مامان نذاشت که برن خونشون ،زن داداش توی اتاق من خوابید و تا صبح با هم حرف زدیم،از رضا و غلام گفت که چند سالیه با هم دوستن و زن داداش کاملا اون هارو میشناخت از همه چیزشون برام گفت،اینکه ۱۴ تا بچن،رضا اولیه و صنم دومی ، محمد برادر رضا بچه سومی و ۲ سال کوچیک تر از صنمه و باقیشونم کوچیکن و قد و نیم قد ، از شنیدن این حرف ها کلی تعجب کردم قبلا هم شنیده بودم که ۱۴ تا خواهر برادرن ولی چطور این همه بچه به دنیا آورده بود ، زن داداش میگفت که وضع مالیشون بد نیست و همین که دستشون جلوی کسی دراز نیست خودش جای شکر داره رضا تو یه کارخونه کار میکرد و گاهی هم میرفته توی ورزشگاه دوستش ،از خودش خونه ای نداره البته کمتر کسی خونه داشت و بعضی از تازه عروس ها باید چند سالی پیش مادرشوهر زندگی میکردن ،ولی رضا حتی ماشین هم نداشت و فقط یه موتور داشت،به زن داداشم گفتم پس اینکه هیچی نداره چطور قبول کردین که بیاد خواستگاری من شما که میدونستین ولی اون گفت اینا خوشبختی نمیاره رضا پسر خوبیه و تو رو خوشبخت میکنه،آدم باید تو زندگیش آرامش داشته باشه،نگاهی به النگو های توی دستش انداختم،و یاد روزی افتادم که با غلام دعوا میکرد برای خونه ،حتی برای خواهرش هم که خواستگار میاد شرط میزارن که خونه از خودش داشته باشه ،بعد به من که میرسه زندگی باید آرامش داشته باشه،ولی باز هم جای شکر داشت اینجور که زن داداش زهرا میگفت اخلاق فرشته هم خوبه و خانواده ی مهربونی هستن..! چند روزی از نامزدی من و رضا میگذشت ،پاییز بود و سوز بدی میومد ،مامان مرخصیش تموم شد و رفت سر کار ،مامانِ رضا ۲.۳ باری با صنم اومدن به دیدنم ،مادر و دختر مینشستن و فقط از رضا تعریف میکردن و از اخلاقش که چقدر توی خونه از من حرف میزنه ، رضا توی این مدت اصلا نیومده بود خونمون چون میدونست مامان‌میره سر کار و من‌تنهام ولی به جاش مامانش اینارو میفرستاد به دیدنم ،مامانم این چند روز به جای مرخصیش که گرفته بود اضافه کار وایمیستاد ولی دیشب زنگ زد به رضا و برای شام امشب دعوتش کرد ،میگفت زشته توی این مدت دعوتش نکردیم و یه وقت فکر میکنه بهش بی احترامی کردیم ،رضا هم که از خدا خواسته فورا قبول کرد ، خیلی استرس داشتم.از اون بدتر شام امشب رو مامان به من سپرده بود و همش میترسیدم که از دست پختم خوشش نیاد یا اینکه بد بپزم،نفس عمیقی کشیدم و رفتم توی آشپزخونه و مشغول آشپزی شدم،۱ ساعتی طول کشید تا غذا رو پختم..قابلمه ی برنج رو روی شعله پخش کن گذاشتم و رفتم که آماده بشم به ساعت چوبی روی دیوار نگاه کردم که ۵ رو نشون میداد ..مامان هم دیگه باید پیداش بشه، ادامه دارد... @Aghmiun
در مسیر برگشت از کربلا عده‌ای از زائران اهل‌خیر کاروان را مهمان کردند خداوند به‌خاطر این احسان امواتشان را در بهشت مهمان امیرالمومنین(ع) گرداند