eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.5هزار دنبال‌کننده
14.8هزار عکس
16.9هزار ویدیو
114 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
محراب نمازشب حضرت امیر(ع)
محل عبادت آقا امیرالمومنین(ع) 📲جناب آقای اصغر بیغم
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #نگار #قسمت_دهم ذوق و شوقم بیشتر شد ،نگاهی به مامان انداختم که دم در ایس
بلوز و دامن طلایی و مشکی رو از توی کمد در آوردم و پوشیدم ، روسری کرمی رو هم سرم کردم و از اتاق اومدم بیرون ،رفتم توی آشپزخونه و زیر سماور رو کم‌کردم که صدای باز شدن در اومد و بعدش هم مامان‌که اسمم رو صدا میزد ،از آشپزخونه اومدم بیرون و به مامان سلام کردم ،نیم نگاهی بهم انداخت و در رو بست ،دستش پر از پلاستیک بود و لبه ی چادرش رو که داشت از سرش میفتاد با دندون گرفته بود،نزدیکش شدم و پلاستیک هارو از دستش گرفتم ، _خسته نباشی مامان _درمونده نباشی مادر ،غفار هنوز نیومده؟ _نه مامان نیومده چادرش رو از سرش در آورد و روی زمین نشست و پاهاش رو دراز کرد ،خیلی خسته میشد و واقعا هم فشار زیادی رو تحمل میکرد ،مگه یه زن چقدر تحمل داره ،چقدر میتونه سختی بکشه ،یک ساعتی سرم رو به میوه شستن و بقیه ی کار ها گرم کردم دیگه داشتم کلافه میشدم که صدای زنگ اومد ،ضربان قلبم شدت گرفت ،چادر گلدارم رو از روی چوب لباسی برداشتم و سرم کردم ، مامانم هم چادرش رو سرش کرد و رفت که در رو باز کنه، با صدای یالله گفتن رضا آب دهنم رو قورت دادم و به در خیره شدم ،رضا کفش هاش رو در آورد و اومد تو سلامی بهش کردم که جوابم رو داد ،مامان تعارفش کرد و رفت کنار بخاری نشست ،رفتم و چایی آوردم ،مامان کنار آشپزخونه نشسته بود و رضا هم اون طرف سالن کنار بخاری ،چایی رو جلوی رضا گرفتم،زیر چشمی نگاهش کردم که اونم داشت نگاهم میکرد ، چشم ازش گرفتم و رفتم کنار مامان نشستم و سینی چایی رو جلوش گذاشتم ، مامان شروع کرد با رضا صحبت کردن،از شغلش پرسید و از خانوادش ،من که هیچ حرفی نمیزدم فقط گاهی سرم‌ رو بالا میگرفتم و نگاهش میکردم ،غفار هم اومد و تا چشمش به رضا افتاد اخمی روی صورتش رو گرفت و جواب سلامش رو خیلی سرد داد و رفت توی اتاقش ،مامان لبش رو به دندون گرفت و از جاش بلند شد بره باهاش حرف بزنه ،خیلی جلوی رضا خجالت کشیدم ،این رفتار غفار اصلا درست نبود،رضا دیگه حالا نامزد من بود و با این رفتار ها من رو پیشش کوچیک‌ میکرد،هر چی که بود باید بهش احترام میذاشت ، با صدای رضا نگاهش کردم که گفت _خوبی نگار؟از شنیدن اسمم از زبونش اینم یهویی قلبم داشت از جاش کنده میشد ،سری پایین انداختم و گفتم _بله شما خوبی ؟ _سلامت باشی منم خوبم خیلی دوست داشتم که بیام ببینمت ولی خب موقعیتش پیش نیومد ،تو چرا نمیای خونه ی ما ؟ _خب آخه حالا که .. با باز شدن در اتاق ادامه حرفم رو نزدم و سرم رو چرخوندم و به غفار نگاه کردم که چشم قره ای بهم رفت و پشت سرش هم مامان از اتاق اومد بیرون ، نمیدونم مامان چجور راضیش کرده بود و چی بهش گفته بود که غفار رفت نشست پیش رضا و شروع کرد باهاش حرف زدن و بگو بخند کردن،سفره رو با مامان پهن کردیم و شام رو کشیدیم ، خورشت قیمه ام خیلی خوشمزه شده بود و همشون تعریف میکردن،توی دلم کلی ذوق کردم که تونستم غذای به این خوبی درست کنم،من همیشه غذا میپختم و برای همین دست پختم خیلی خوب بود ولی از صبح میترسیدم که یه وقت از استرس زیاد خراب کاری کنم ولی خداروشکر مثل همیشه عالی شده بود ، شام رو دور هم خوردیم و رضا رفت خونشون ،شب تا صبح فقط بهش فکر میکردم،به چهره اش ،به لباس هایی که تنش بود،تموم فکرم شده بود رضا ،شبا دیر میخوابیدم و فقط به اون فکر میکردم به آیندمون و توی ذهنم خیال بافی میکردم که عروسی کردیم چکار هایی انجام بدم و چیا براش بپزم و جلوش چی بپوشم،فقط و فقط به عشق و عاشقی فکر میکردم و نمیدونستم که چه اتفاقاتی در انتظارمه ...!!!روزها میگذشت و چن باری رضا اومد خونمون که اونم با اخم های غفار رو به رو میشدیم و رضا هم متوجه میشد که غفار خوشش نمیاد که اونو خونمون ببینه ولی به روی خودش نمیاورد ، هر بار که میومد مثل سری های قبل من چادر سر میکردم و در حد چایی و میوه اوردن نگاهی به هم میکردیم چون هم غفار و هم مامان پیشمون نشسته بودن ،حتی یه بار غفار بهم گفت که من از این پسره خوشم نمیاد اینقدر اینو دعوتش نکنین اینجا ، ولی من چیزی بهش نگفتم چون جرئتش رو هم نداشتم که چیزی بگم.مامان افتاده بود به جهیزیه خریدن و خیلی ناراحت بود و غصه میخورد و از چهرش کاملا مشخص بود،وقتایی که سر سفره نشسته بودیم فقط با غذاش بازی میکرد و به من و غفار میگفت بخورین ،خیلی از شب ها که پامیشدم آب بخورم صدای گریه کردنش رو از توی اتاق میشنیدم،مادر بیچاره ی من کلی سختی میکشید و به روی خودش نمیاورد ،پا به پاش غصه میخوردم و اشک میریختم من فکر اینجاش رونکرده بودم ،فکر اینکه مامان پول جهیزیه ی من رو از کجا بیاره فقط فکر ازدواج کردنم بودم ،چند باری با گلنار رفتن و از لوازم خانگی که باهامون آشنا شده بود وسیله خریده بودن که مامان قسطی بده ،ولی خب بیچاره هنوز قسط های خودش تموم نشده بود که باید جهیزیه هم میخرید ادامه دارد... @Aghmiun
بیستون بود و تمنای دو دوست... آزمون بود و تماشای دو عشق... در زمانی که زعشق ، ناله می‌زد " شیرین" ، تیشه می‌زد "فرهاد"..! نه توان گفت به جانبازی فرهاد ، افسوس، نه توان کرد ز بی جانی "شیرین" ، فریاد..! کار "شیرین" به جهان عشق برانگیختن است..! کار فرهاد برآوردن میل دل دوست..! خواه با شاه درافتادن و گستاخ شدن خواه با کوه در آویختن است... رمز شیرینی این قصه کجاست؟ که نه تنها شیرین، بی‌نهایت زیباست آنکه آموخت به ما درس محبت می‌خواست جان چراغان کنی از عشق کسی به امیدش ببری رنج بسی به وصالش برسی یا نرسی سینه بی عشق مباد یک نفسی... @Aghmiun
27.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ورود عروس و داماد به سبک سنتی😍 حس خوبش برای شماست💃🕺 @Aghmiun
‏قالت: انتِ تُحبين، صفي لي كيفَ هوَ؟ قلت: كأن كُل ما فقدتهُ يوماً...عاد. گفت: تو عاشقی، برایم توصیف کن که "عشق" چگونه است؟ گفتم: انگار هرچه روزی از دست داده بودم، برگشت… @Aghmiun
3.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌸یه رقص قدیمی ببینیم از یک قدیمی خوش ذوق، 💟الهی که حال دلتون همیشه خوش باشه... @aghmiun