بنفشه طاهریان1_4954521758376919314.mp3
زمان:
حجم:
43.2M
#قسمت_بیست_و_هفتم داستان خسرو و شیرین
@Aghmiun
☘️خــدایــا شـلـوغــیهــای روزگــارم را اگــر بــرای رسـیـدن بــه تــوست پــر رنــگ و اگــر مـسبـب جــدایی اســت خـلـوتــش کــن… مـشـغـلههــای بــیتــو هــمـان بـهـتر کـه پـاک شـونــد☘️
کانالی پر از مطالب و کلیپ های مذهبی 👇( لینک عضویت ) 👇
https://eitaa.com/khodakafisttt
📲همراهان گرامی
736.6K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بارش باران شدید خیابان های مکه را عین رودخانه کرد .....
@Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #نگار #قسمت_نهم گلنار از اتاق رفت بیرون ،دست هام رو توی هم گره زدم و شرو
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#نگار
#قسمت_دهم
ذوق و شوقم بیشتر شد ،نگاهی به مامان انداختم که دم در ایستاده بود و خوش آمد میگفت ،یکی یکی مهمون ها اومدن و بهم تبریک گفتن ،چقدر هم زیاد بودن،انگار جشن عروسی بود ، بیشترشون لباس های محلی به تن داشتن،از زن داداش شنیدم که رضا اینا از لر های الیگودرز هستن و چند سالی میشه که تهران زندگی میکنن ،فرشته مادر رضا اومد نزدیکم و صورتم رو بوسید و به زبون لُری چیزی بهم گفت و رفت نشست پیش فامیل هاش ،منم رفتم و گوشه ای نشستم ،زن داداشم و گلنار چایی و میوه اوردن و پذیرایی کردن ،بعد از خوردن میوه و چایی ،بزرگ های مجلس رو به روی مننشستن وبا زبون محلی شروع به خوندن کردن، اینقدر غمگین میخوندن که انگار توی مسجد داشتی نوحه گوش میدادی اشکم داشت در میومد ،نگاهی به گلنار انداختم که یهو از جاش بلند شد و رفت به مادر رضا گفت این چیه میخونین دلمون گرفت ،به سمت طاقچه رفت و نوار کاست رو توی ضبط گذاشت و خودش اول از همه شروع کرد رقصیدن و بعدش هم دختر هاش و بقیه بلند شدن،کم کم داشت بغضم میترکید که گلنار به دادم رسید ،نمیدونم این چه رسم و رسومی بود که داشتن،دو تا از خانم ها بلند شدن ورفتن بیرون و چند دیقه بعد با چند تا سینی بزرگ استیل که پر از وسیله بود اومدن ، سینی هارو روی سرشون گذاشته بودن و کِل میزدن و با اون لباس های محلی و دامن های چین دار وسط سالن میرقصیدن،خودم رو که توی اون لباس ها تصور میکردم احساس خفگی بهم دست میداد ،سینی هارو وسط سالن گذاشتن و یکیشون که خیلی شبیه رضا هم بود وسایل سینی رو بیرون آورد و به بقیه نشون داد ،یه چادر رنگی گلدار و ،یه بلوز و دامن لَمه و روسری و یه انگشتر ،جعبه ی انگشتر رو توی سینی انداخت و با لبخند نزدیک من شد جلوم نشست و انگشتر رو توی انگشتم کرد،صورتم رو بوسید و گفت
_زن داداش من صَنمم خواهراولیه رضا ،انشالله به پای هم پیر بشین ....
لبخندی به روش زدم و تشکری کردم، از جاش بلند شدو رفت سر جاش نشست همشون شروع کردن به دست زدن و نقل پاشیدن سرم.بعد از شام همه ی مهمون ها رفتن و گلنار و زن داداش پیشمون موندن،دیر وقت بود و مامان نذاشت که برن خونشون ،زن داداش توی اتاق من خوابید و تا صبح با هم حرف زدیم،از رضا و غلام گفت که چند سالیه با هم دوستن و زن داداش کاملا اون هارو میشناخت از همه چیزشون برام گفت،اینکه ۱۴ تا بچن،رضا اولیه و صنم دومی ، محمد برادر رضا بچه سومی و ۲ سال کوچیک تر از صنمه و باقیشونم کوچیکن و قد و نیم قد ، از شنیدن این حرف ها کلی تعجب کردم قبلا هم شنیده بودم که ۱۴ تا خواهر برادرن ولی چطور این همه بچه به دنیا آورده بود ، زن داداش میگفت که وضع مالیشون بد نیست و همین که دستشون جلوی کسی دراز نیست خودش جای شکر داره رضا تو یه کارخونه کار میکرد و گاهی هم میرفته توی ورزشگاه دوستش ،از خودش خونه ای نداره البته کمتر کسی خونه داشت و بعضی از تازه عروس ها باید چند سالی پیش مادرشوهر زندگی میکردن ،ولی رضا حتی ماشین هم نداشت و فقط یه موتور داشت،به زن داداشم گفتم پس اینکه هیچی نداره چطور قبول کردین که بیاد خواستگاری من شما که میدونستین ولی اون گفت اینا خوشبختی نمیاره رضا پسر خوبیه و تو رو خوشبخت میکنه،آدم باید تو زندگیش آرامش داشته باشه،نگاهی به النگو های توی دستش انداختم،و یاد روزی افتادم که با غلام دعوا میکرد برای خونه ،حتی برای خواهرش هم که خواستگار میاد شرط میزارن که خونه از خودش داشته باشه ،بعد به من که میرسه زندگی باید آرامش داشته باشه،ولی باز هم جای شکر داشت اینجور که زن داداش زهرا میگفت اخلاق فرشته هم خوبه و خانواده ی مهربونی هستن..!
چند روزی از نامزدی من و رضا میگذشت ،پاییز بود و سوز بدی میومد ،مامان مرخصیش تموم شد و رفت سر کار ،مامانِ رضا ۲.۳ باری با صنم اومدن به دیدنم ،مادر و دختر مینشستن و فقط از رضا تعریف میکردن و از اخلاقش که چقدر توی خونه از من حرف میزنه ، رضا توی این مدت اصلا نیومده بود خونمون چون میدونست مامانمیره سر کار و منتنهام ولی به جاش مامانش اینارو میفرستاد به دیدنم ،مامانم این چند روز به جای مرخصیش که گرفته بود اضافه کار وایمیستاد ولی دیشب زنگ زد به رضا و برای شام امشب دعوتش کرد ،میگفت زشته توی این مدت دعوتش نکردیم و یه وقت فکر میکنه بهش بی احترامی کردیم ،رضا هم که از خدا خواسته فورا قبول کرد ، خیلی استرس داشتم.از اون بدتر شام امشب رو مامان به من سپرده بود و همش میترسیدم که از دست پختم خوشش نیاد یا اینکه بد بپزم،نفس عمیقی کشیدم و رفتم توی آشپزخونه و مشغول آشپزی شدم،۱ ساعتی طول کشید تا غذا رو پختم..قابلمه ی برنج رو روی شعله پخش کن گذاشتم و رفتم که آماده بشم به ساعت چوبی روی دیوار نگاه کردم که ۵ رو نشون میداد ..مامان هم دیگه باید پیداش بشه،
ادامه دارد...
@Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #نگار #قسمت_دهم ذوق و شوقم بیشتر شد ،نگاهی به مامان انداختم که دم در ایس
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#نگار
#قسمت_یازدهم
بلوز و دامن طلایی و مشکی رو از توی کمد در آوردم و پوشیدم ، روسری کرمی رو هم سرم کردم و از اتاق اومدم بیرون ،رفتم توی آشپزخونه و زیر سماور رو کمکردم که صدای باز شدن در اومد و بعدش هم مامانکه اسمم رو صدا میزد ،از آشپزخونه اومدم بیرون و به مامان سلام کردم ،نیم نگاهی بهم انداخت و در رو بست ،دستش پر از پلاستیک بود و لبه ی چادرش رو که داشت از سرش میفتاد با دندون گرفته بود،نزدیکش شدم و پلاستیک هارو از دستش گرفتم ،
_خسته نباشی مامان
_درمونده نباشی مادر ،غفار هنوز نیومده؟
_نه مامان نیومده
چادرش رو از سرش در آورد و روی زمین نشست و پاهاش رو دراز کرد ،خیلی خسته میشد و واقعا هم فشار زیادی رو تحمل میکرد ،مگه یه زن چقدر تحمل داره ،چقدر میتونه سختی بکشه ،یک ساعتی سرم رو به میوه شستن و بقیه ی کار ها گرم کردم دیگه داشتم کلافه میشدم که صدای زنگ اومد ،ضربان قلبم شدت گرفت ،چادر گلدارم رو از روی چوب لباسی برداشتم و سرم کردم ، مامانم هم چادرش رو سرش کرد و رفت که در رو باز کنه، با صدای یالله گفتن رضا آب دهنم رو قورت دادم و به در خیره شدم ،رضا کفش هاش رو در آورد و اومد تو سلامی بهش کردم که جوابم رو داد ،مامان تعارفش کرد و رفت کنار بخاری نشست ،رفتم و چایی آوردم ،مامان کنار آشپزخونه نشسته بود و رضا هم اون طرف سالن کنار بخاری ،چایی رو جلوی رضا گرفتم،زیر چشمی نگاهش کردم که اونم داشت نگاهم میکرد ، چشم ازش گرفتم و رفتم کنار مامان نشستم و سینی چایی رو جلوش گذاشتم ، مامان شروع کرد با رضا صحبت کردن،از شغلش پرسید و از خانوادش ،من که هیچ حرفی نمیزدم فقط گاهی سرم رو بالا میگرفتم و نگاهش میکردم ،غفار هم اومد و تا چشمش به رضا افتاد اخمی روی صورتش رو گرفت و جواب سلامش رو خیلی سرد داد و رفت توی اتاقش ،مامان لبش رو به دندون گرفت و از جاش بلند شد بره باهاش حرف بزنه ،خیلی جلوی رضا خجالت کشیدم ،این رفتار غفار اصلا درست نبود،رضا دیگه حالا نامزد من بود و با این رفتار ها من رو پیشش کوچیک میکرد،هر چی که بود باید بهش احترام میذاشت ، با صدای رضا نگاهش کردم که گفت
_خوبی نگار؟از شنیدن اسمم از زبونش اینم یهویی قلبم داشت از جاش کنده میشد ،سری پایین انداختم و گفتم
_بله شما خوبی ؟
_سلامت باشی منم خوبم خیلی دوست داشتم که بیام ببینمت ولی خب موقعیتش پیش نیومد ،تو چرا نمیای خونه ی ما ؟
_خب آخه حالا که ..
با باز شدن در اتاق ادامه حرفم رو نزدم و سرم رو چرخوندم و به غفار نگاه کردم که چشم قره ای بهم رفت و پشت سرش هم مامان از اتاق اومد بیرون ، نمیدونم مامان چجور راضیش کرده بود و چی بهش گفته بود که غفار رفت نشست پیش رضا و شروع کرد باهاش حرف زدن و بگو بخند کردن،سفره رو با مامان پهن کردیم و شام رو کشیدیم ، خورشت قیمه ام خیلی خوشمزه شده بود و همشون تعریف میکردن،توی دلم کلی ذوق کردم که تونستم غذای به این خوبی درست کنم،من همیشه غذا میپختم و برای همین دست پختم خیلی خوب بود ولی از صبح میترسیدم که یه وقت از استرس زیاد خراب کاری کنم ولی خداروشکر مثل همیشه عالی شده بود ، شام رو دور هم خوردیم و رضا رفت خونشون ،شب تا صبح فقط بهش فکر میکردم،به چهره اش ،به لباس هایی که تنش بود،تموم فکرم شده بود رضا ،شبا دیر میخوابیدم و فقط به اون فکر میکردم به آیندمون و توی ذهنم خیال بافی میکردم که عروسی کردیم چکار هایی انجام بدم و چیا براش بپزم و جلوش چی بپوشم،فقط و فقط به عشق و عاشقی فکر میکردم و نمیدونستم که چه اتفاقاتی در انتظارمه ...!!!روزها میگذشت و چن باری رضا اومد خونمون که اونم با اخم های غفار رو به رو میشدیم و رضا هم متوجه میشد که غفار خوشش نمیاد که اونو خونمون ببینه ولی به روی خودش نمیاورد ، هر بار که میومد مثل سری های قبل من چادر سر میکردم و در حد چایی و میوه اوردن نگاهی به هم میکردیم چون هم غفار و هم مامان پیشمون نشسته بودن ،حتی یه بار غفار بهم گفت که من از این پسره خوشم نمیاد اینقدر اینو دعوتش نکنین اینجا ، ولی من چیزی بهش نگفتم چون جرئتش رو هم نداشتم که چیزی بگم.مامان افتاده بود به جهیزیه خریدن و خیلی ناراحت بود و غصه میخورد و از چهرش کاملا مشخص بود،وقتایی که سر سفره نشسته بودیم فقط با غذاش بازی میکرد و به من و غفار میگفت بخورین ،خیلی از شب ها که پامیشدم آب بخورم صدای گریه کردنش رو از توی اتاق میشنیدم،مادر بیچاره ی من کلی سختی میکشید و به روی خودش نمیاورد ،پا به پاش غصه میخوردم و اشک میریختم من فکر اینجاش رونکرده بودم ،فکر اینکه مامان پول جهیزیه ی من رو از کجا بیاره فقط فکر ازدواج کردنم بودم ،چند باری با گلنار رفتن و از لوازم خانگی که باهامون آشنا شده بود وسیله خریده بودن که مامان قسطی بده ،ولی خب بیچاره هنوز قسط های خودش تموم نشده بود که باید جهیزیه هم میخرید
ادامه دارد...
@Aghmiun
12.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘پادشاه منی مادر...
@Aghmiun