کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #نگار #قسمت_چهاردهم لبخندی زد و سرش رو نزدیک اورد و دم گوشم پچ زد. _چقدر
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#نگار
#قسمت_پانزدهم
گلنار مثل اسفند روی اتیش شد برگشت و به مامانم نگاه کرد
_آره دیگه اونوقت که خونشون رو میخواستن بسازن من ۲ ماه اوردمشون تو خونم و جلوشون دویدم گلنار خوب بود ولی حالا گلنار بده.تحویل بگیر مامان خانم اینم عروس گرفتنت حالا خوبه فامیله و اینجوری گفته...به گلنار پول داد و سپرد که هر چی خواستن برای رضا بخره ،بازار هارو یکی یکی تاب خوردیم و چادر و لباس خونه و همه چیز خریدیم ، رفتیم توی طلا فروشی و یه النگو رضا برای من خرید که عمش جلو اومد و گفت یکی کمه دوتا براش بخر این شد که دوتا النگوی بزرگ برام خریدن ، فرشته قیافش رو در هم کرده بود نمیدونم که چش بود و چی ناراحتش میکرد ،ولی برام مهم نبود چون فکرم درگیر مامان شده بود که نیومد ،برای رضا هم کت شلوار و کمی لباس و یه ست حلقه عقد هم خریدیم و برگشتیم خونه ،گلنار توی خریدمون هیچ دخالتی نکرد و حرفی هم نمیزد و فقط میگفت که هر جور خودتون صلاح میدونین ،مامان وقتی وسیله هارو دید تبریک گفت هنوز هم از صبح ناراحت بود،با گلنار وسایلی که خریده بودیم برای رضا رو توی سبد چیدیم و تزیین کردیم برای شب عروسی ،آخه رسم بود که برای داماد کادو میبردن.هر چی به عروسی نزدیک تر میشدیم و استرسم بیشتر میشد صبح از خواب بیدار شدم قرار بود بیان دنبالم که ببرنم آرایشگاه ،وقتی غفار چشمش به من افتاد دوباره بهم گفت که اینکارو نکن هنوز هم وقت هست ،ولی من برو بابایی بهش گفتم و از کنارش رد شدم،فرشته و صنم اومدن دنبالم و رفتیم آرایشگاه صورتم پُر مو بود و ابرو های پیوسته ای داشتم ،ثریا خانم اول با شاخه ای از نبات ها که فرشته براش اورده بود کمی از موهای صورتم رو کند و بهم تبریک گفت و بعد شروع کرد به بند انداختن با هر بندی که توی صورتم مینداخت اشک از گوشه ی چشمم بیرون میومد ،دسته ی صندلی رو چنگ زدم و خودم رو روی صندلی جمع کردم ،صنم از جاش بلند شد و اومد شُکلاتی باز کرد و گذاشت توی دهنم واقعا هم فشارم داشت میفتاد ، وقتی اصلاح صورتم تموم شد آیینه ی دایره ای آبی رو دستم داد ،از دستش گرفتم و لبخندی به روش زدم ،آیینه رو جلوی صورتم گرفتم با دیدن خودم و چهره ام که اینقدر باز شده بود لبخند دندون نمایی زدم و از ثریا تشکرد کردم ،دستی توی ابرو های پیوسته ام که حالا نازک تر شده بودن کشیدم و آیینه رو به دست ثریا دادم از روی صندلی بلند شدم و پیش بند سفید رو از دور گردنم باز کردم ،فرشته و صنم جلو اومدن و صورتم رو بوسیدن ،با صدای ثریا برگشتم و نگاهش کردم
_بگیر بشین عروس خانم تا یکم آرایشت کنم
_نه ممنون آرایش لازم نیست
صنم زودتر زبون باز کرد و گفت
_عه زن داداش نمیشه که امروز جهاز برونته ها باید یکمی ارایش کنی
چیزی نگفتم و نشستم تا ثریا آرایشم کنه .نیم ساعتی طول کشید تا صدای زنگ اومد.رضا سر کار بود و مرخصی بهش نداده بودن که بیاد،ارایشم تموم شد و چادر رنگیم رو سرم کردم ،بعد از خداحافظی رفتیم بیرون وقتی غفار من رو دید کلی تعجب کرد و بهم گفت چقدر تغییر کردی باورم نمیشه خودت باشی ،یه غمی توی چشم هاش بود که دلم رو به درد اورد .سوار ماشین شدیم و اومدیم خونه فرشته اینا،جهازم رو قرار بود که بیارن،یکی از اتاق های ۱۲ متری رو دادن به من و رضا وقتی اتاق رو دیدم حتی یه قاب عکس هم روی دیوار نبود
فرشته همسایه ها و فامیل هاش رو دعوت کرده بود ، زهرا هم اومد فقط خدا خدا میکردم با گلنار دعواشون نشه،جهاز رو اوردن و مشغول چیدن شدن،مامانم سنگ تموم گذاشته بود همه ی فامیلشون دهنشون باز مونده بود،توی اتاق پر شده بود و دیگه جایی نبود برای باقی وسیله ها،برای همین بردن و گذاشتن توی انبار خونشون
مامانم یه گوشه ایستاده بود و ناراحت به دور تا دور خونه نگاه میکرد ،مخصوصا وقتی که وسایل رو بردن توی انبار ،خودمم ناراحت شدم،ولی گفتم اشکالی نداره ،عروسی که کردیم میارمشون توی اتاق ،گذشت و شب عروسیمون رسید ،مهمون زیادی نداشتیم فامیل نزدیکم بودن و چند تا همسایه ها،رضا اینا هم خونه خودشون عروسی گرفتن،صبح رفتیم محضر و عقد کردیم ،و جشن رو جدا گرفتیم ،خیلی هیجان داشتم مخصوصا وقتی که رضا رو توی کت شلوارش دیدم ،و وقتی که من رو توی لباس عروس دید و اونطوری نگاهم میکرد،حتی نمیتونست چشم ازم بگیره ،غفار تازگی با پس اندازش پیکانی برای خودش خریده بود و چون رضا ماشین نداشت ماشینش رو برای ما گل زده بود و داده بود دست رضا ،،،دختر های گلنار و دختر عموم از وقتی جشن شروع شد صدای ضبط رو زیاد کرده بودن و میرقصیدن ،با اینکه جمعیت خیلی کمی داشتیم ولی مجلس کسل کننده ای نبود،چقدر دلم برای محسن تنگ شده بود و دوست داشتم یه همچین شبی کنارم باشه ،با دیدن دختر عموم که بهم نزدیک میشد از فکر بیرون اومدم و با لبخند نگاهش کردم.
ادامه دارد....
@Aghmiun
بنفشه طاهریان1_5010788583028556319.mp3
زمان:
حجم:
65.2M
#قسمت_بیست_و_نهم داستان خسرو و شیرین
@Aghmiun
درود
شعر زیبای ( قصه ی عشق ) که بخشی از اون* البته با اندکی تغییر* توی کانال فرستاده شده بود
با احترام تقدیم دوستان عزیز کانال
زمان:
حجم:
608.9K
🔘📲سرکارخانم بذرافشان.
🙏🙏🙏ممنونیم بابت لطفتان
@Aghmiun
《 قصه ی عشق 》
فریدون مشیری
مهرورزان زمانهای کهن
هرگز از خویش نگفتند سخن
که در آنجا که تو*یی
بر نیاید دگر آواز از *من
ما هم این رسم کهن را بسپاریم به یاد
هر چه
میل دل دوست
بپذیریم به جان
هر چیز جز میل دل او
بسپاریم به باد
آه
باز این دل سرگشته من
یاد آن قصه شیرین افتاد
بیستون بود و تمنای دو دوست
آزمون بود و تماشای دو عشق
در زمانی که چو کبک
خنده می زد شیرین
تیشه می زد فرهاد
نه توان گفت به جانبازی
فرهاد افسوس
نه توان کرد ز بیدردی شیرین فریاد
کار شیرین به جهان شور برانگیختن است
عشق در جان کسی ریختن است
کار فرهاد برآوردن میل دل دوست
خواه با شاه درافتادن و گستاخ شدن
خواه با کوه در آویختن است
رمز شیرینی این قصه کجاست
که نه تنها شیرین
بی نهایت
زیباست
آن که آموخت به ما درس محبت می خواست
جان چراغان کنی از عشق کسی
به امیدش ببری رنج بسی
تب و تابی بودت هر نفسی
به وصالی برسی یا نرسی
《سینه بی عشق مباد...! 》
2.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
♦️ پست صفحه رسمی اتحادیه جهانی کشتی از بهت کامران قاسمپور پس از شکست ناباورانه مقابل عبدالرشید سعداللهیف در ثانیههای پایانی
@Aghmiun
خارهای کینه را از قلبت بیرون بکش...
اگر موفق شدی،
هزاران باغ رز در خود خواهی داشت.
@Aghmiun
پنجشنبه ها
چه خوشحال می شوند
عزیزانی که
دستشان از دنیا کوتاه است
و منتظر مهرتان هستند
جایشان تا ابد در قلبمان خالیست
با فاتحه و صلوات یادآورشان باشیم
@aghmiun
21.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌼مشرف شدن خانمی به دین مبین اسلام وعلاقه شدیدشان به صوت زیبای قاری بینظیر قران کریم شیخ عبدالباسط و...
🌸قَدْ أَفْلَحَ مَن زَكَّاهَا
هر كس نفس خود را پاك گردانيد قطعا رستگار شد.
🔘براستی که باید افتخارکنیم به دینمان وبه قران کریم که فرستاده خداونداست ولعن خدابرکسانی که سبب خدشه دارشدن نگرش مثبت جوانانمون به چنین آیین مقدسی میشوند...
#قران
#اسلام
#پناهگاه
@aghmiun