eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.5هزار دنبال‌کننده
14.8هزار عکس
16.9هزار ویدیو
114 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
25.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⚽️مارادونا، اسطوره ی بی تکرار عرصه فوتبال. ⭐️دیالوگ بی نقص عادل خان فردوسی پور(اسطوره عرصه رسانه ی ورزشی) ⚽️ @aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #نگار #قسمت_هفدهم نگاهی به رضا انداختم که ایستاده بود و با لبخند کجی نگ
شما منو بهتر از هرکسی میشناسی من نمیدونم چرا اینجوری شده خاله دستش رو گذاشت روی دستم و با لبخند گفت: - فدات شم خاله جون نترس اشکالی نداره دکتر هست فردا میریم ببینیم چی میگه با اسم دکتر استرسم بیشتر شد ولی چاره ای نداشتم برای این که بی گناهیم رو ثابت کنم باید این کارو میکردم - خاله پاشو لباستو عوض کن ما باید بریم خونتون و به مادرت بگیم اونم حالا منتظره با شنیدن اسم مامانم با نگرانی به خاله گفتم - مامانم گناه داره نمیشه بهش نگین - خاله جون نمیشه که مادرت باید بدونه منم نگم این رضا می‌گه خواهر منم با این داماد گرفتنش خیر سرش از جاش بلند شد و به سهیلا گفت پاشو بریم به سهیلا نگاه کردم و ازش معذرت خواهی کردم لبخندی به روم زد و گفت: - دختر رنگ به رو نداری -سهیلا میشه منم با خودتون ببرین سهیلا با چشمای گشاد شده گفت: -نه!! هیچ وقت... مگه میشه دختر؟؟!! - خواهش می کنم من میترسم رضا گفت منو میکشه خالم زودتر از سهیلا زبان باز کرد و گفت: - غلط کرده پسره،هیچ کاری نمیکنه بگیر بخواب از هیچی هم نترس.. بدون اینکه دیگه چیزی بگند از اتاق رفتن بیرون اشکام رو پاک کردم و از سر جام بلند شدم همه اینا مثل یک خواب بود برام اصلاً باورم نمی شد یعنی چه اتفاقی افتاده تمام بدنم از سرمای اتاق می لرزید به سمت بخاری رفتم و زیادش کردم دستام رو دور بازوهام حلقه کردم نگاه دیگه ای به تشک انداختم باز هم امید داشتم ولی خبری نبود؛ در اتاق باز شد و رضا اومد تو و چشم غره ای بهم رفت و دندون هاش رو روی هم فشار داد، کلید رو توی در چرخوند ،ترس تموم وجودم رو گرفت خدایا خودت به دادم برس نمیتونستم تکون بخورم سر جام خشک شده بودم و نگاهش می کردم نزدیکم شد و روبروم ایستاد چشماشو ریز کرد و انگشت اشاره شو به نشانه تهدید بالا گرفت و گفت: - مامانم اینا میگن نتونستم کاری کنم ببین نگار،فقط وای بحالت اومدم دهن باز کنم که .... صدای گریه ام که بلند شد،جلو دهنمو گرفته بود صدای هق هقم توی گلوم خفه شده بود عصبی بود و تمام عصبانیتش رو سرم خالی کرد .... ولی دوباره خبری نبود....بلند شد و گفت: - فردا میبرمت دکتر وای بحالت دختر نباشی... زنده به گورت می کنم قطره اشکی از چشمم بیرون اومد و روی کوسن زیر سرم افتاد از همه ی دنیا دلم گرفته بود رضااز اتاق رفت بیرون، دلم هیچ کسی رو نمی خواست فقط دوست داشتم که بمیرم ،چرا باید اینجوری میشد ،چرا من ،چه اتفاقی برام افتاد ،من دل به کی بسته بودم ،به یه نامرد، مامانم الان تو چه حالیه، حتما خالم اینا بهش گفتن شدت اشکام بیشتر شدو از ته دل زجه زدم ~~~ تا صبح بیدار موندم و اشک ریختم رضا اصلاً سراغم نیومد مگه من چه گناهی داشتم از سر جام بلند شدم و رختخوابمون رو با گریه جمع کردم ،لباسهام رو عوض کردم که همون موقع فرشته اومد تو دستام رو از استرس مشت کردم از همشون میترسیدم بهم نزدیک شد و جلوم ایستاد و لبخندی زد و گفت: - مادرت اینا اومدن رضا هم بیرونه بپوش تا بریم دکتر نمیدونم چرا ولی دهن باز کردم و گفتم -رضا گفت منو میکشه من از اون میترسم دستش رو پشت کمرم گذاشت و گفت - روله نترس بریم ببینیم دکتر چی میگه از اتاق رفت بیرون مانتومو پوشیدم و چادرم رو سرم کردم به سمت آینه و شمعدان روی طاقچه رفتم خودم رو توی آینه نگاه کردم چشم هام از گریه و بیخوابی قرمز و متورم شده بود.چشم از آینه گرفتم و از اتاق رفتم بیرون، دختر عموم و شوهرش کنار رضا ایستاده بودند و باهاش حرف میزدند چشمم به مامانم افتاد که چشماش قرمز بود با صدای در اتاق که بستم همشون برگشتن به من نگاه کردن از خجالت سرم را پایین انداختم دوست داشتم زمین دهن باز کنه و منو ببلعه آبروم جلوی داماد عموم رفت بهروز پدر رضا هم توی حیاط ایستاده بود مامانم اومد نزدیکم یه قدم بهش نزدیک شدم و خودمو توی آغوشش رها کردم مامان شروع کرد به گریه کردن زن بیچاره بدبختی های خودش کم بود که حالا من هم اضافه شده بودم، ازش جدا شدم و با بغضی که توی صدام سنگینی میکرد و نشون از غمم میداد گفتم: - مامان ناراحت نباش فقط بدون من کاری نکردم که آبروت بره به خاک بابا کاری نکردم سری تکون داد و همراه با اشک لبخندی زد و گفت: - میدونم مامان دختر من از گل هم پاک تره.برگشتم سمت فرشته و اینا و گفت - شما خجالت نمی کشید آبروی ما رو میبرین و به دخترم تهمت میزنید از خدا بترسین داماد عموم میون حرف مادرم پرید و گفت حاج خانم بهتره این بحث رو تموم کنیم و بریم دکتر تا دیر نشده ،مهمون ها برای پاتختی میانشون و زشته کسی نباشه داماد عموم مرد خیلی مومن و خوبی بود، اومد جلوتر و به من گفت - نترس بابا جان همه چی درست میشه نگران نباش رضا هم مرده و غیرت داره بهش حق بدین و از دستش ناراحت نباشین ادامه دارد... @Aghmiun
11.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
معرفی شاعران گمنام این قسمت شاطر عباس صبوحی شعر اِکو دار شنیده بودین نه ؟ @Aghmiun
4.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کاهن هندو ادعا کرد که می تواند پرواز کند، بنابراین به لبه کوه نزدیک شد و سقوط کرد و جانش را از دست داد😐 @Aghmiun
2.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🙂روزها گذشت... من دوچرخه‌ام را در زیرزمین خانه قایم کردم تا هیچ کس نتواند آن را بدزدد. مدادرنگی‌هایم را در جامدادی گذاشتم تا خدای نکرده گم نشوند. لباس‌های عیدم را در کمد گذاشتم تا دست هیچ‌کس به آنها نرسد. توپ فوتبالم را توی توری گذاشتم و به دیوار زدم تا هیچ‌کس آن را برندارد. عروسک‌هایم را در ویترین گذاشتم تا مبادا خراب شوند. روزها گذشت و سال‌ها گذشت. من از همه داشته‌های کودکی‌ام به خوبی مراقبت کردم اما نمی‌دانم کدام روز، کدام سال، چه کسی از کجا آمد و روزهای کودکی‌ام را برد؟ @Aghmiun