7.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
😂😎اصفهانیا هیچوقت چیزی جز حق نمیگن
دلتون شاد لبتون خندون😂
@Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #نگار #قسمت_هجدهم شما منو بهتر از هرکسی میشناسی من نمیدونم چرا اینجوری ش
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#نگار
#قسمت_نوزدهم
نیم نگاهی به رضا انداختم که با اخم خیره ما بود سری تکون دادم و گفتم :
- باشه بریم
به همراه دختر عموم و شوهرش و فرشته و رضا و مادرم رفتیم دکتر زنان برای اولین بار بود که همچین جایی میومدم ضربان قلبم شدت گرفت و استرسم بیشتر شد دختر عموم و شوهرش توی ماشین موندن و ما اومدیم توی مطب، من و مامان روی صندلی نشستیم، رضا هم دم در ایستاد، فرشته رفت و به خانم منشی گفت برای چه کاری اومدن...
- چقدر بی شرم بودن که بهم شک داشتن خانم نگاهی از سر دلسوزی بهم انداخت و از جاش بلند شد و به سمت اتاقی رفت بعد از چند دقیقه اومد بیرون و بهم گفت:
- بلند شو بیا تو خانم.
نگاهی به مامان انداختم که چشماش رو باز و بسته کرد، از جام بلند شدم رفتم توی اتاق، منشی رفت بیرون و در رو بست، خانمی عینکی پشت میزی نشسته بود و چیزی می نوشت، سلام زیر لبی گفتم که خودکارش رو روی میز گذاشت و از بالای عینکش به من نگاه کردو سری تکون داد ، دستش رو به سمت صندلی رو به روش دراز کرد و گفت:
- بیا بشین دخترم،رفتم و روی صندلی نشستم
- خوب! چی شده؟! نمی دونستم چی بگم یا از کجا بگم، لب های خشک شدم را با زبون تر کردم و گفتم:
- من دیشب عروسیم بود ولی....، بهم تهمت زدن...ولی من کاری نکردم... لبخندی بهم زد و گفت:
- خیلی خوب بلند شو برو پشت اون پرده تا من بیام ....
به جایی که اشاره کرد نگاهی کردم از روی صندلی بلند شدم و با پاهای لرزان به سمت پرده رفتم پرده ی سفید پلاستیکی را کنار زدم .... چادرم رو از سرم درآوردم که همون موقع خانم دکتر اومد، نگاهی بهم انداخت و گفت:
- زود باش دختر ...
از خجالت اشک توی چشمام جمع شده بود نفسم بالا نمیومد و همه ی این اتفاقا مقصرش رضا بود که به من اعتماد نداشت نگاهی به دکتر انداختم ... تازه یاد حرف های غفار افتادم ، یاد روزی که می گفت این کارو نکن مگه ما چی برات کم میزاریم که میخوای شوهر کنی، اینم با رضا، با صدای دکتر که گفت بلند شو چشمهامو باز کردم و از صندلی پایین آمدم بدنم میلرزید...
دکتر کاغذی به دستم داد و گفت :
- بیا عزیزم تو هنوزم دختری ولی جوریه که خونی نمیاد مگر اینکه موقع زایمان....
کاغذ رو از دستش گرفتم و تشکری کردم حتی از حرف های دکتر هم خوشحال نشدم اینقدر حالم گرفته بود که دلم میخواست همونجا خودم را خلاص کنم، از اتاق اومدم بیرون که مامانم از صندلی بلند شد و رضا تکیه اش را از دیوار گرفت ،مامان دلنگرون به سمتم اومد و گفت:
- چی شد دخترم کاغذ را به دستش دادم -مامان نفسی از آسودگی کشید و خدایا شکری زیر لب گفت که صدای داد رضا بلند شد - دروغ نگو شما دکتر رو خریدین ،بهش پول دادین که اینا رو به من بگین .
دکتر همون موقع از اتاق بیرون اومد و عصبی به رضا گفت :
- چه خبرته آقا ؟چرا مطبو گذاشتی روی سرت؟ این حرفا چیه ؟خجالت نمیکشی به دختر مردم تهمت میزنی؟ به تو هم میگن مرد ؟
رضا یه قدم به دکتر نزدیک شد و با عصبانیت گفت:
- سر من کلاه نذارین راستشو بهم بگو
- خیلی خوب حالا که فکر می کنی سرت کلاه میزارم ببرش پزشک قانونی.. تمام مدت نگاهم بین رضا و دکتر میچرخید، خدایا دیگه نه ،من تحمل ندارم ،جلو رفتم و با صدای آرومی که کسی نفهمه به رضا گفتم
- دست بردار رضا ،این نامه که دیگه دروغ نمیگه، به من اعتماد نداری رضا؟ کاری نکن بعد پشیمون بشی ...رضا من میترسم ...!دستام که میلرزید رو بالا آوردم و جلوش گرفتم - ببین دستام چجوری میلرزه، خواهش می کنم دست بردار من دیگه تحمل ندارم نمیدونی چقدر خجالت کشیدم ،چرا منو تو این موقعیت قرار میدی، مگه چیکارت کردم، اگه بهم اعتماد نداری... باشه میرم ....میرم خونه مامانم رو طلاقم رو میگیرم،با حرفی که زدم چشم غره ای بهم رفت و گفت:
-راه بیفت بریم... میریم پزشکی قانونی
گفت و رفت بیرون نگاهی به مامان کردم که داشت اشک میریخت فرشته هم بی صدا یه گوشه ایستاده بود، لعنت به تو و اون پسرت.. به طرف مامان رفتم و دستشو گرفتم و با هم از مطب آمدیم بیرون ،دختر عموم وقتی ماجرا را فهمید خیلی عصبی شد و وایساد به رضا چیز گفتن، ولی رضا حرف خودش را می زد و می گفت حتماً باید بریم پزشکی قانونی ، رفتیم پزشکیقانونی و دوباره اتفاقات قبل تکرار شد ،تمام بدنم از خجالت عرق کرده بود ،این دیگه چه مصیبتی بود دچارش شدم ، چرا باید صبح عروسیم این اتفاقات بیفته،چه رویاهایی توی سرم بود و چه اتفاقاتی افتادحرف های دکتر قبلی رو همین دکتر هم گفت و کاغذی به رضا داد ..اون هم دیگه کوتاه اومد و گفت بریم خونه، پسره پررو هنوزم اخم داشت و طلبکار من بود
مامانم اینا ما را پیاده کردن و خودشون رفتن خونشون،نزدیک های ظهر بود و امروز هم پاتختی ،وقتی رفتیم تو دختر عمه های رضا و عمه هاشو خاله هاش نشسته بودن، تا چشمشون به من افتاد مشکوک نگاه میکردند.
ادامه دارد....
@Aghmiun
16.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘بدون شرح...
@Aghmiun
5.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
23.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌼جهان بـه مجلس مستان بی خرد ماند
که در شکنجه بود هرکسی که هشیار است ...
صائب تبریزی.
🌸شب بخیر
@aghmiun
ﮐﺴﯽ ﺳﺮﺍﻍ ﮔﺮﺩﻭ ﻓﺮﻭﺷﯽ ﺭﻓﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ:
می ﺷﻮﺩ همۀ ﮔﺮﺩﻭﻫﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﺭﺍﯾﮕﺎﻥ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺑﺪﻫﯽ؟
ﮔﺮﺩﻭﻓﺮﻭﺵ ﺑﺎ ﺗﻌﺠﺐ ﺑﻪ ﺍﻭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺟﻮﺍﺑﯽ ﻧﺪﺍﺩ.
ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﭘﺮﺳﯿﺪ : ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﯾﮏ ﮐﯿﻠﻮ ﮔﺮﺩﻭ ﻣﺠﺎﻧﯽ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺑﺪﻫﯽ؟
و ﺑﺎﺯ ﺑﺎ ﺳﮑﻮﺕ ﻣﻮﺍﺟﻪ ﺷﺪ.
ﭘﺲ ﺧﻮﺍﻫﺶ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﺩﺳﺖ ﮐﻢ ﯾﮏ ﻋﺪﺩ ﮔﺮﺩﻭﯼ ﻣﺠﺎﻧﯽ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺑﺪﻫﯿﺪ.
ﺍﻭ ﺁﻧﻘﺪﺭ ﺍﺻﺮﺍﺭ ﮐﺮﺩ ﺗﺎ بالاخره ﮔﺮﺩﻭ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺖ.
ﯾﮏ ﻋﺪﺩ ﮔﺮﺩﻭ ﮐﻪ ﺍﺭﺯﺵ ﻧﺪﺍﺭﺩ.
ﯾﮏ ﻋﺪﺩ ﺩﯾﮕﺮ ﻫﻢ ﺑﺪﻫﯿﺪ ﻭ ﺑﺎ ﺍﺻﺮﺍﺭ ﯾﮏ ﻋﺪﺩ ﺩﯾﮕﺮ ﮔﺮﺩﻭ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﺩﺭﺧﻮﺍﺳﺖ ﮐﺮﺩ ﮐﻪ ﮔﺮﺩﻭﯼ ﺳﻮﻡ ﺭﺍ ﻧﯿﺰ ﻣﺠﺎﻧﯽ ﺑﮕﯿﺮﺩ.
ﮔﺮﺩﻭ ﻓﺮﻭﺵ ﮐﻪ ﻋﺼﺒﺎﻧﯽ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ، ﮔﻔﺖ:
ﺯﺭﻧﮕﯽ، ﺍﯾﻦ ﻃﻮﺭ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﯽ ﯾﮑﯽ، ﯾﮑﯽ ﻫﻤﻪ ﯼ ﮔﺮﺩﻭﻫﺎﯾﻢ ﺭﺍ ﺗﺼﺎﺣﺐ ﮐﻨﯽ؟
ﻣﺸﺘﺮﯼ ﺳﻤﺞ ﮔﻔﺖ :
ﺭﺍﺳﺘﺶ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺳﺘﻢ ﺩﺭﺳﯽ ﺑﻪ ﺗﻮ ﺑﺪﻫﻢ.
ﻋﻤﺮ ﻭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﺎ ﻧﯿﺰ ﭼﻨﯿﻦ ﺍﺳﺖ.
ﺍﮔﺮ ﺑﻪ ﺗﻮ ﺑﮕﻮﯾﻢ ﻫﻤﻪ ﻋﻤﺮﺕ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺑﻔﺮﻭﺵ، ﺑﻪ ﻫﯿﭻ ﻗﯿﻤﺘﯽ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭ ﺭﺍ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﯽ.
ﻭﻟﯽ ﺭﻭﺯﻫﺎﯼ ﺯﻧﺪﮔﯿﺖ ﺭﺍ ﺑﯽ ﺗﻮﺟﻪ، ﯾﮑﯽ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﻣﯽ ﺩﻫﯽ ﻭ ﺗﺎ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﯿﺎﯼ ﻫﻤﻪ ﻋﻤﺮﺕ ﺍﺯ ﮐﻒ ﺭﻓﺘﻪ ﺍﺳﺖ.
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻮﺗﺎﻩ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺯﻣﺎﻥ ﺑﻪ ﺳﺮﻋﺖ ﻣﯿﮕﺬﺭﺩ ﻧﻪ ﺗﮑﺮﺍﺭﯼ ﻧﻪ ﺑﺮﮔﺸﺘﯽ،
پس تا میتوانی برای آخرتت توشه ای جمع کن
@Aghmiun
رکیذconvert-1209809448 (24).mp3
زمان:
حجم:
2.9M
مگو در کوی او شب تا سحر بهر چه میگردی
که دل گم کردهام آنجا و میجویم نشانش را
- فروغی بسطامی
🌼🌼🌼
اگر روزی یقین کردی جهان جای کمی دارد
چو من سر در گریبان کن گریبان عالمی دارد
🌼🌼🌼
تقصیر از تو بوده اگر عاشقت شدم
فرقی میان جرم بت و بت پرست نیست...
🌼🌼🌼
تو قله ی خیالی و تسخیر تو محال
بخت منی که خوابی و تعبیر تو محال
- قیصر امین پور
🌼🌼🌼
من خنده زنم بر دل ، دل خنده زند بر من
اینجاست که میخندد دیوانه به دیوانه
من خنده زنم بر غم ، غم خنده کند بر من
اینجاست که میخندد بیگانه به دیوانه
من خنده کنم بر عقل او خنده کند بر من
اینجاست که میخندد ویرانه به دیوانه
من خنده کنم بر تو ، تو خنده کنی بر من
اینجاست که میخندیم هر دو چو دو دیوانه
من خنده کنم بر او ، او خنده کند بر من
دیگر به چه میخندم دل رفت از این خانه...!!!
@Aghmiun