eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.5هزار دنبال‌کننده
14.8هزار عکس
16.9هزار ویدیو
114 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
@abasimanesh کانال (5).mp3
زمان: حجم: 7.7M
✅هر فکری که جنسش آرامش باشد از طرف خداوند و هر فکری که شما رو مضطرب کنه از طرف شیطان هست @Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #نگار #قسمت_نوزدهم نیم نگاهی به رضا انداختم که با اخم خیره ما بود سری تک
جای شکرش باقی بود که به اونا نگفته بودن بدون اینکه چیزی بهشون بگم رفتم توی اتاقم ، لباسام رو عوض کردم که رضا هم اومد تو، حتی نگاهش نکردم، وقتی دید چیزی بهش نمیگم راهش را کشید و رفت، خیلی ازش دلخور بودم و نمیتونستم که فراموش کنم ،صنم برای نهار اومد دنبالم ولی نرفتم بیرون حتی چشم دیدن خانوادشم نداشتم . ~ بعد از ظهر مهمون ها اومدن و پاتختی هم گذشت و رفت، تنها کسی که توی اون جشن خوشحال نبود من و مامان بودیم ،از همین روز اول زندگیم معلوم بود که چی در انتظارمه و این بیشتر حال من رو بد می کرد، قرار بود با مردی زندگی کنم که زبون نفهمه و شکاک... مردی که به من اعتماد نداره و اعتماد که نباشه زندگی معلومه چی میشه ،، مهمون های رضا بیشترشون شب عروسی کادو هاشون رو داده بودن و هرچی که داده بودن را فرشته برداشت و نشون ما نداد وقتی پاتختی تموم شد مامان هرچی پول برامون آورده بودن رو به دستم داد و رفت تصمیم داشتم با پول هایی که برام آورده بودند برم و طلا بخرم خیلی طلا دوست داشتم مخصوصا النگو، نشسته بودم وسط اتاق پول ها رو می شمردم اگر پول هایی که از طرف رضا داده بودن هم دستم بود می تونستم کلی طلا بخرم، آخه لرها رسم پول اندازی داشتن شب عروسی که می شد کلی پول به داماد میدادن ،،در اتاق باز شد و رضا اومدتو از دستش خیلی ناراحت بودم و نمیخواستم که باهاش حرف بزنم تا خودش پشیمون بشه و بیاد معذرت خواهی ،اومد رو به روم نشست و گفت : - پول‌ها را بده می خوام ببرم بدم به بابام چی داشت می گفت یعنی چی که ببرم بدم به بابام هر چی بهش هیچی نمیگفتم و داشت شورشو در می آورد با عصبانیت نگاهش کردم و گفتم - یعنی چی برا چی به بابات درحالی که داشت پول ها رو از جلوم دسته می کرد گفت: - برای اینکه بهش بدهکارم کل خرج عروسیمون رو اون داد - ولی رضا کادوهایی که برای خودتون آوردن رو برداشتن من می خوام اینا رو برای خودم طلا بخرم - طلا هم به موقعش برات میخرم اومدم چیزی بگم که در اتاق باز شد و فرشته اومد تو حتی در زدن هم بلد نبود اومد بالای سر من ایستاد و گفت : - کل عروسی رو ما خرجشو دادیم پولاشو تو برداری؟ تو دیگه خیلی پررویی والا... حوصله بحث کردن باهاشون رو نداشتم، به اندازه کافی انرژیم امروز گرفته شده بود و از زمین و زمان برام باریده بود ،ازپول ها گذشتم و چیزی نگفتم...شب که شد رضا اومد توی اتاق بدون حرف خوابید ،حتی حرفی از اتفاقاتی که افتاده بود هم نزد ،به روی خودش نیاورد، من چقدر خوش خیال بودم که گفتم میاد ازم عذر خواهی میکنه ولی اون حتی از دلم هم در نیاورد، منم بدون اینکه چیزی بهش بگم لحاف رو کشیدم روی خودم و پشت بهش خوابیدم ... ~ با صدای سمیه یکی از خواهرهای رضا که ۸،۹ ساله بود چشمم رو باز کردم و سر جام نشستم دستی به چشمهای خواب آلودم کشیدم و گفتم: - چی شده سمیه ؟! - زن داداش مامان میگه بیا این پاتیل ها را بشور سری تکون دادم و از جام بلند شدم سمیه از اتاق رفت بیرون رختخواب را جمع کردم و بلوز و دامنی پوشیدم، کمی سرمه توی چشمام کشیدم و چادر رنگی رو سرم کردم و از اتاق رفتم بیرون، چشمم به فرشته افتاد که داشت توی حیاط راه می رفت ،نمیدونستم چی صداش بزنم، نمیتونستم بهش بگم مامان چون هیچ کس را به جای مامانم نمیدیدم و برام خیلی سخت بود، متوجه اومدنم شد که خودش برگشت و نگاهم کرد ،زبان باز کردم و گفتم : - ببخشید ،سمیه چی میگه !؟.. - چقدر میخوابی؟ بیا این پاتیل هارو بشور، لنگ ظهره تا دید با تعجب به دور و برم نگاه می کنم اشاره به دیگ های وسط حیاط کرد - اینا رو بشور. مگه شما به اینا چی میگی؟! رفتم نزدیک دیگ های برنج و قابلمه های مرغ که وسط حیاط بود - ما میگیم دیگ چادرم را دور کمرم پیچیدم ،خم شدم و اسکاچ رو برداشتم و شروع کردم به شستن دیگ ها.. سعی می کردم با کار کردن تمام اتفاقات را فراموش کنم ،حداقل برای خودم ،چون با فکر کردن بهش واقعاً عذاب میکشیدم ،رضا بدترین خاطره عمرم رو تو ذهنم ساخت، خاطره ای که تا ابد گوشه قلبم لونه کرد ،من چاره ای نداشتم و میخواستم یک عمر باهاشون زندگی کنم ،غلام این کارو کرد، ولی خودمم مقصر بودم ،غفار خیلی بهم گفت این کارو نکن ولی من رضا رو میخواستم رضایی که دوست داشتنش بزرگترین اشتباه زندگیم بود و به خاطرش تاوان بدی دادم، من به خاطر مامان باید تحمل می کردم...!!وقتی شستن دیگ ها تموم شد، حیاط را شستم و رفتم توی خونه خیلی ضعف داشتم از دیروز هیچی نخورده بودم.فرشته سفره گل گلی را پهن کرد و چای را آورد، سفرشون بزرگ بود دور تا دور سفره پر از بچه های قد و نیم قد، رضا پنج تا خواهر داشت و ۸ تا برادر،صنم ازدواج کرده بود،یکی ازبرادر هاش هم چند سال از رضا کوچک‌تر بود گوشه‌ای از سفره کنار بچه ها نشستن. ادامه دارد.... @Aghmiun
یکی از زیباترین مسیرهای عبوری قطار پل ورسک شمال @Aghmiun
🎥 روستای لک‌لک‌ها 🔹تیرهای چراغ‌برق روستای لاوین در آذربایجان‌غربی میزبان لک‌لک‌هایی است که این روستا را در مسیر مهاجرت پاییزی خود انتخاب کرده‌اند. @Aghmiun
2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سفری به درون تاریخ از دریچه هوش مصنوعی ایران در دوران قاجار @Aghmiun