eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.5هزار دنبال‌کننده
14.8هزار عکس
16.9هزار ویدیو
114 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سفری به درون تاریخ از دریچه هوش مصنوعی ایران در دوران قاجار @Aghmiun
4_5848095214752765563.mp3
زمان: حجم: 16.7M
اجازه نده آدم‌ها مصرفت کنن ... 🔘دکترالهام محمدی، روانشناس @Aghmiun
باسلام و تشکر از همشهریان عزیزمان سپاسگزاریم از مهر و محبت بی دریغتان که در این غم بزرگ همراهمان بودید و با حضور گرم و صمیمانه خود اندکی از سنگینی غم را از دوشمان برداشتید هرگز فراموش نخواهیم کرد که در غمناک ترین روز های زندگیمان شما عزیزان با حضور در مراسم خاکسپاری وپیام های تسلیت ابراز همدردی و بذل محبتتان مرهمی در زخم هایمان بودید با تشکر خانواده های موجودی
4.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
. 1380 سال پیش در چنین روزی یک مرد پارسی به نام پیروز نهاوندی که اعراب به خاطر سپیدی پوستش بهش ابولؤلؤ به معنی (پدر مروارید) می‌گفتند، عمر بن خطاب خلیفه‌ی دوم مسلمانان وقت را در مسجدی در مدینه به قتل رساند و خودش هم همانجا از دنیا رفت❗️ @Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #نگار #قسمت_بیستم جای شکرش باقی بود که به اونا نگفته بودن بدون اینکه چیز
فرشته نونها رو سر سفره گذاشته وتوی استکان ها رو چای ریخت و یکی یکی جلوی هممون گذاشت، بچه چایی هاشون را با شکر شیرین کردن و شروع کردن نان و چای شیرین خوردن، با تعجب و دهن باز نگاهشون میکردم، باورم نمی‌شد که اونا میخوان نون و چای شیرین بخورند، من اصلاً عادتی نداشتم اینجوری صبحانه بخورم ،چشم ازشون گرفتم و استکان چایم رو برداشتم که از بس کثیف بود و لک داشت حالم داشت بهم میخورد ،استکان رو توی نعلبکی گذاشتم و یه لقمه نون خالی خوردم ، حتی فرشته سرش رو بالا نگرفت که بهم بگه چرا صبحانتو نمیخوری، وقتی بچه ها صبحانشون رو خوردن ،سفره رو جمع کردم ،سینی استکان ها رو برداشتم و به فرشته گفتم : - وایتکس کجاست ؟برای استکان‌ها می خوام - زیر سینک ظرفشویی رفتم توی آشپزخونه همه چی نامرتب بود، وقتی چشمم به سینک افتاد دهنم از تعجب باز مونده بود، اینقدر کثیف و زرد بود که حالم به هم خورد وایتکس رو برداشتم و خالی کردم دورتادور سینک باورم نمیشد، یعنی زهرا تمام این ها را دیده بود و چیزی به من نگفت ،فکر می کردم که خودش اون شب تموم خونه رو تمیز کرده بود، نفسی از کلافگی کشیدم ،استکان ها رو هم توی وایتکس گذاشتم و شروع کردم به مرتب کردن آشپزخانه، باورم نمی شد که آدم توی این خونه زندگی میکرده همه چیز داغون بود زیر ظرف ها پر از مورچه و جیرجیرک هایی که مرده بودند ، سینک را با سیم ظرفشویی سابیدم و استکان ها رو با سینی چایی که از کثیفی زردیش به قهوه‌ای میزد شستم ،شیر آب رو بستم و دستام رو با دو طرف چادرم خشک کردم، نگاهی به دور تا دور آشپزخانه انداختم که از تمیزی برق میزد، لبخندی از روی رضایت زدم ،خیلی گرسنه بودم ولی دوست داشتم همه جا رو تمیز کنم ، مامان من رو جوری بار آورده بود که هر روز همه جای خونه رو دستمال می کشیدم و تمیز میکردم ،با اینکه خونه ما از تمیزی برق میزد، جاروی ارزنی دسته بلند رو برداشتم و از آشپزخونه اومدم بیرون ، بچه ها توی حیاط بازی می کردند اصلاً عادت به سر و صدا نداشتم، من که همیشه خونمون ساکت بود و تنها بودم، حالاباید میون این همه بچه قد و نیم قد زندگی می‌کردم ،رفتم توی اتاقو جارو بزنم که فرشته کوسن رو گذاشته بود و دراز کشیده بود پای تلویزیون ،- میشه بلندشین تا اتاق رو جارو بزنم ؟ سر جاش نیم خیز شد، سرش رو به سمت من چرخوند، اول نگاهی به جاروی توی دستم انداخت و بعد از جاش بلند شد و لبخندی زد و از اتاق رفت بیرون، سری به تاسف تکون دادم و شروع کردم به جارو زدن، لبه فرش رو بالا زدم که زیرش پر از نون خشک و خاک هایی بود که مورچه ها بالا ریخته بودن، اگر مامان اینجا بود و اینها رو میدید نمیذاشت یک لحظه هم توی این خونه زندگی کنم، زنیکه خوابیده پای تلویزیون و پا نمیشه به زندگیش برسه، تمام کارها رو کردم و همه جارو برق انداختم.دیگه کمر برام نمونده بود، وقتی پدر رضا اومد براش چای بردم ،سلام کردم و جلوش گذاشتم، تشکری کرد، داشتم از اتاق میومدم بیرون که بهروز به فرشته گفت فرشته سینی جدید خریدی ،فرشته بهش گفت، نه همونه نگار تمیزش کرده، از اتاق اومدم بیرون و به سمت اتاق خودم رفتم، چقدر راحت حرف میزد، اصلا براش مهم نبود، چادرم رو از سرم درآوردم و کمی دراز کشیدم و منتظر شدم که رضا ازسر کار بیاد، امشب باید بریم مادر زن سلام،هنوز چیزی نشده دلم برای غفار و مامان و خونمون تنگ شده بود، توی دوران نامزدی پیش خودم می گفتم با وجود رضا زیاد دلتنگ خانواده ام نمیشم ،نمیدونستم که رضا پشتیبان خوبی نیست، همون شب اول بهم فهموند که نمیشه بهش تکیه کرد ،من واقعاً رضا رو دوست داشتم، ولی با کارهایی که کرد همه ی علاقه ام نسبت بهش از بین رفت...عصر که رضا آمد با غرغر کردن هاش بالاخره راضی شد که بریم خونه مامانم، با ذوق بلند شدم لباسامو پوشیدم و کمی هم آرایش کردم، رضا وقتی لباساشو پوشید و چشمش به من افتاد که دارم آماده میشم بهم گفت وقتی رفتیم از پیش من تکون نمیخوری،چادرت هم از سرت در نمیاری ،از حرف‌هایی که زدخیلی تعجب کرده بودم ،چرا اینجوری می کرد، ولی بهش توجهی نکردم چون ذوق داشتم که دارم میرم به خونمون، سوار موتور شدیم و راه افتادیم،رضا بین راه حتی واینستاد که یه جعبه شیرینی بخره،دست خالی من رو آوردموتور رو جلوی خونه مامان اینا نگهداشت پیاده شدم و زنگ رو زدم، غفار اومد و در را باز کرد،جلو رفتم و باهاش روبوسی کردم، مامان جلوی در ورودی ایستاده بود، به خاطر ما سر کار نرفته بود، رفتم و با اون هم روبوسی کردم.مامان اصلاً اتفاقاتی که افتاده بود رو به روی رضا نیاورد، هممون رفتیم تو،کنار رضا نشستم، مامان رفت توی آشپزخونه که چای بیاره جرات نمی کردم که کمکش کنم می ترسیدم رضا یه چیزی بگه و با غفار بحثشون بشه ،از طرفی هم میرفتیم خونه روزگارم روسیاه می کرد، ادامه دارد... •┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈• @Aghmiun
6.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تقدیم به کدبانوی خوش ذوق کانال مون گوجه فرنگی آغمیون هم باشه که مزه اش دیگه محشر میشه ..... @Ahmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #نگار #قسمت_بیستویکم فرشته نونها رو سر سفره گذاشته وتوی استکان ها رو چا
مثل مهمون نشسته بودم و مادر بیچارم ازمون پذیرایی می‌کرد ،مامان یه بار بهم گفت که چادرت رو در بیار راحت باش ،ولی من گفتم خوبه مامان راحتم، شام رو دور هم خوردیم و رضا بلند شد که بریم، مامان کادویی بهمون داد و من بیشتر از این که براش چیزی نخریده بودم خجالت کشیدم.اومدیم خونه، رضا موتور رو توی کوچه خاموش کرد و بی سر و صدا رفتیم توی اتاقمون ،لامپ ها خاموش بود و بچه ها همشون خوابیده بودن، اینقدر از صبح تا شب توی حیاط بازی و جیغ و داد می کنن که سر شب خوابشون میبره...! روی تشک دراز کشیده بودم و خیره به نیم رخ رضا که دستش رو روی پیشونیش گذاشته بود و به سقف نگاه میکرد، سنگینی نگاهم رو حس کرد که سرش رو سمتم چرخوند و گفت - چته ؟؟!!چرا اینجوری نگاه می کنی ؟!! - چرا بهم گفتی چادرت رو از سرت در نیار؟؟ کامل برگشت سمت من و روی پهلو خوابید دستش را زیر سرش گذاشت و با اخم گفت: - کی گفت با برادرت روبوسی کنی؟؟!! - وا !!!رضا؟؟!!!این چه حرفیه؟؟!! غفار داداشمه ها...تو با صنم روبوسی نمیکنی؟؟ مچ دستم رو با دست دیگه اش گرفت و محکم فشار داد - نگار ،نگار، نگار ،چرا بچه بازی در میاری ،بدم میاد از این حرف ها ،برادرت نامحرم به تو، فهمیدی ،حق نداشتی باهاش حتی دست بدی.. - رضا مگه برادر هم نامحرم میشه، چی میگی آخه ،اون محرم منه... - غلط کرده ،،محرم تو فقط منم ،شوهرت ،فهمیدی یا یه جور دیگه حالیت کنم.. پشت چشمی براش نازک کردم، مچ دستم رو از دستش بیرون کشیدم و پشت بهش خوابیدم، پسریه روانی حرف دهنش رو نمیفهمه و میزنه... ~~~ روزها می گذشت و کار هر روز من توی اون خونه شده بود نظافت و از صبح تا شب جلوی ۱۱ بچه دویدن، صبح زود که میشد فرشته میومد و از خواب بیدارم میکرد ،و تا شب بهم دستور می‌داد، خونه دیگه خونه کثیف قبلی نبود، با اینکه خرابه بود و قدیمی ولی همه جاش از تمیزی برق میزد، دور تا دور حیاط باغچه بود ،بهروز( پدر رضا) گل و نهال خریده بود و همه جای باغچه کاشته بودیم، با اینکه ۱۱ تا بچه توی اون خونه بازی میکردن، ولی نمیزاشتم ذره‌ای آشغال جایی از خونه بیفته، اینقدر کار می‌کردم و آخر شب که می شد می شنیدم که فرشته به بهروز میگه عروس که نیاوردیم ،خواب آوردیم از صبح تا شب خوابه ، شروع می‌کرد با زبون لری پشت سرم حرف زدن، تمام حرفها رو می شنیدم وفقط اشک می ریختم، رضا هم که عین خیالش نبود، گاهی این حرف ها را به خود رضا هم می زد، ولی اون اصلاً نه توجهی به حرفهای مادرش می کرد و نه به اشک های من.یه روز که سرمه به چشمم زده بودم و چادر رنگیم رو دور کمرم بسته بودم و داشتم حیاط رو جارو می زدم ،فرشته اومد بهم گفت من پسر عاقل توی خونه دارم دیگه حق نداری آرایش کنی، در حالی که آرایش من فقط یه سُرمه توی چشمم بود و گاهی هم یه روژ لب کمرنگ ،اونم از سر ذوق و شوق تازه عروس بودنم میزدم ،برادر شوهرم که فقط ۱۷، ۱۸ سالش بود و جای برادرم، وقتایی که میرفتم خونه مامان و مامان بهم لباسی هدیه میداد، فرشته اشکم رو در می آورد که چرا برای ما نگرفتی، اگر یه جفت جوراب برای خودم می خریدم باید برای اون و بچه ها هم می خریدم، یه وقتایی که مامان برام غذا می آورد من میبردم میگذاشتم جلوی بچه‌ها و خودم لب به اون غذا نمی زدم، فرشته حتی تشکری هم نمی‌کرد ،ولی من کاری به این رفتار هاش نداشتم، من بچه ها را از صمیم قلبم دوستشون داشتم،چند وقتی بود که رضا زیاد سرکار نمی رفت و بیشتر اوقات خونه می موند و همش خواب بود، وقتی بیدار میشد میگفت سرم درد میکنه اگر ازش می پرسیدم ،چرا ،چته، یا چی شده، سرم داد میکشید و میگفت به تو هیچ ربطی نداره و فرشته هم ذوق میکرد و طرف رضا رو میگرفت، فرشته حتی با شوهر خودش هم بدرفتاری می کرد، بهروز (پدر رضا) مرد خیلی خوبی بود ،خیلی دوستش داشتم، مثل پدر نداشته ی خودم، حتی بهش می گفتم آقا جون، مرد زحمتکشی بود و از صبح تا شب میرفت سرکار، وقتی می‌دیدم که فرشته حتی یه استکان چای هم جلوش نمیذاره و فقط بهش غر میزنه ،من می‌رفتم و براش چای می آوردم و جلوش میذاشتم، واقعاً دلم به حالش میسوخت که هیچکس بهش توجهی نداره و اینقدر بهش بی احترامی میشه،یه روز مثل همیشه براش چای برده بودم که تشکری کرد ،بهم گفت دخترم بشین کنارم تو هم یه چایی بخور،منم حرفش رو رد نکردم و نشستم روبروش که یه استکان چای گذاشت جلوم، همون وقت فرشته اومد توی اتاق و اخمی کرد ، نشست کنارمون ،یهو گفت توی یه روستایی عروسه خیلی به پدرشوهرش میرسیده بعد متوجه شدن بینشون چیزی هست ، از حرفش اینقدر شکه شدم که نمی تونستم چیزی بگم،درسته که من بچه بودم و سنم کم بود، ولی نفهم نبودم کاملا مشخص بود که داره واسم حرف درمیاره و میخواد چیزی بهم ببنده،. ادامه دارد.... @Aghmiun
دل ناله ڪند از من من ناله ڪنم از دل یارب توقضاوت ڪن دیوانه منم یادل ﻣﻦ ﺧﻨﺪﻩ ﺯﻧﻢ ﺑﺮ ﺩﻝ ﺩﻝ ﺧﻨﺪﻩ ﺯﻧﺪ ﺑﺮ ﻣﻦ ﺍﯾﻨﺠﺎﺳﺖ ﮐﻪ ﻣﯿﺨﻨﺪﺩ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﺑﻪ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﻣﻦ ﺧﻨﺪﻩ ﺯﻧﻢ ﺑﺮ ﻏﻢ ﻏﻢ ﺧﻨﺪﻩ ﮐﻨﺪ ﺑﺮ ﻣﻦ ﺍﯾﻨﺠﺎﺳﺖ ﮐﻪ ﻣﯿﺨﻨﺪﺩ ﺑﯿﮕﺎﻧﻪ ﺑﻪ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﻣﻦ ﺧﻨﺪﻩ ﮐﻨﻢ ﺑﺮ ﻋﻘﻞ ﺍﻭ ﺧﻨﺪﻩ ﮐﻨﺪ ﺑﺮ ﻣﻦ ﺍﯾﻨﺠﺎﺳﺖ ﮐﻪ ﻣﯿﺨﻨﺪﺩ ﻭﯾﺮﺍﻧﻪ ﺑﻪ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﻣﻦ ﺧﻨﺪﻩ ﮐﻨﻢ ﺑﺮ ﺗﻮ ﺗﻮ ﺧﻨﺪﻩ ﮐﻨﯽ ﺑﺮ ﻣﻦ ﺍﯾﻨﺠﺎﺳﺖ ﮐﻪ ﻣﯿﺨﻨﺪﯾﻢ ﻫﺮ ﺩﻭ ﭼﻮ ﺩﻭ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﻣﻦ ﺧﻨﺪﻩ ﮐﻨﻢ ﺑﺮ ﺍﻭ ﺍﻭ ﺧﻨﺪﻩ ﮐﻨﺪ ﺑﺮ ﻣﻦ ﺩﯾﮕﺮ ﺑﻪ ﭼﻪ ﻣﯿﺨﻨﺪﻡ ﺩﻝ ﺭﻓﺖ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺧﺎﻧﻪ وحشى بافقى
زمان: حجم: 382.8K
🔘شب اعضای محترمه ومحترم کانالمون بخیر. همراه گرانقدر وهنرمندمان خانم بذرافشان درخواست حقیررااجابت کرده وفایل صوتی این شاهکار شاعربزرگ قرن دهم، وحشی بافقی را باصدای خودشان تقدیم کرده اند. بینهایت سپاسگذاریم🙏🙏🙏 @Aghmiun