کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #نگار #قسمت_بیستویکم فرشته نونها رو سر سفره گذاشته وتوی استکان ها رو چا
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#نگار
#قسمت_بیستودوم
مثل مهمون نشسته بودم و مادر بیچارم ازمون پذیرایی میکرد ،مامان یه بار بهم گفت که چادرت رو در بیار راحت باش ،ولی من گفتم خوبه مامان راحتم، شام رو دور هم خوردیم و رضا بلند شد که بریم، مامان کادویی بهمون داد و من بیشتر از این که براش چیزی نخریده بودم خجالت کشیدم.اومدیم خونه، رضا موتور رو توی کوچه خاموش کرد و بی سر و صدا رفتیم توی اتاقمون ،لامپ ها خاموش بود و بچه ها همشون خوابیده بودن، اینقدر از صبح تا شب توی حیاط بازی و جیغ و داد می کنن که سر شب خوابشون میبره...! روی تشک دراز کشیده بودم و خیره به نیم رخ رضا که دستش رو روی پیشونیش گذاشته بود و به سقف نگاه میکرد، سنگینی نگاهم رو حس کرد که سرش رو سمتم چرخوند و گفت
- چته ؟؟!!چرا اینجوری نگاه می کنی ؟!!
- چرا بهم گفتی چادرت رو از سرت در نیار؟؟ کامل برگشت سمت من و روی پهلو خوابید دستش را زیر سرش گذاشت و با اخم گفت:
- کی گفت با برادرت روبوسی کنی؟؟!!
- وا !!!رضا؟؟!!!این چه حرفیه؟؟!! غفار داداشمه ها...تو با صنم روبوسی نمیکنی؟؟
مچ دستم رو با دست دیگه اش گرفت و محکم فشار داد
- نگار ،نگار، نگار ،چرا بچه بازی در میاری ،بدم میاد از این حرف ها ،برادرت نامحرم به تو، فهمیدی ،حق نداشتی باهاش حتی دست بدی..
- رضا مگه برادر هم نامحرم میشه، چی میگی آخه ،اون محرم منه...
- غلط کرده ،،محرم تو فقط منم ،شوهرت ،فهمیدی یا یه جور دیگه حالیت کنم..
پشت چشمی براش نازک کردم، مچ دستم رو از دستش بیرون کشیدم و پشت بهش خوابیدم، پسریه روانی حرف دهنش رو نمیفهمه و میزنه... ~~~
روزها می گذشت و کار هر روز من توی اون خونه شده بود نظافت و از صبح تا شب جلوی ۱۱ بچه دویدن، صبح زود که میشد فرشته میومد و از خواب بیدارم میکرد ،و تا شب بهم دستور میداد، خونه دیگه خونه کثیف قبلی نبود، با اینکه خرابه بود و قدیمی ولی همه جاش از تمیزی برق میزد، دور تا دور حیاط باغچه بود ،بهروز( پدر رضا) گل و نهال خریده بود و همه جای باغچه کاشته بودیم، با اینکه ۱۱ تا بچه توی اون خونه بازی میکردن، ولی نمیزاشتم ذرهای آشغال جایی از خونه بیفته، اینقدر کار میکردم و آخر شب که می شد می شنیدم که فرشته به بهروز میگه عروس که نیاوردیم ،خواب آوردیم از صبح تا شب خوابه ، شروع میکرد با زبون لری پشت سرم حرف زدن، تمام حرفها رو می شنیدم وفقط اشک می ریختم، رضا هم که عین خیالش نبود، گاهی این حرف ها را به خود رضا هم می زد، ولی اون اصلاً نه توجهی به حرفهای مادرش می کرد و نه به اشک های من.یه روز که سرمه به چشمم زده بودم و چادر رنگیم رو دور کمرم بسته بودم و داشتم حیاط رو جارو می زدم ،فرشته اومد بهم گفت من پسر عاقل توی خونه دارم دیگه حق نداری آرایش کنی، در حالی که آرایش من فقط یه سُرمه توی چشمم بود و گاهی هم یه روژ لب کمرنگ ،اونم از سر ذوق و شوق تازه عروس بودنم میزدم ،برادر شوهرم که فقط ۱۷، ۱۸ سالش بود و جای برادرم، وقتایی که میرفتم خونه مامان و مامان بهم لباسی هدیه میداد، فرشته اشکم رو در می آورد که چرا برای ما نگرفتی، اگر یه جفت جوراب برای خودم می خریدم باید برای اون و بچه ها هم می خریدم، یه وقتایی که مامان برام غذا می آورد من میبردم میگذاشتم جلوی بچهها و خودم لب به اون غذا نمی زدم، فرشته حتی تشکری هم نمیکرد ،ولی من کاری به این رفتار هاش نداشتم، من بچه ها را از صمیم قلبم دوستشون داشتم،چند وقتی بود که رضا زیاد سرکار نمی رفت و بیشتر اوقات خونه می موند و همش خواب بود، وقتی بیدار میشد میگفت سرم درد میکنه اگر ازش می پرسیدم ،چرا ،چته، یا چی شده، سرم داد میکشید و میگفت به تو هیچ ربطی نداره و فرشته هم ذوق میکرد و طرف رضا رو میگرفت، فرشته حتی با شوهر خودش هم بدرفتاری می کرد، بهروز (پدر رضا) مرد خیلی خوبی بود ،خیلی دوستش داشتم، مثل پدر نداشته ی خودم، حتی بهش می گفتم آقا جون، مرد زحمتکشی بود و از صبح تا شب میرفت سرکار، وقتی میدیدم که فرشته حتی یه استکان چای هم جلوش نمیذاره و فقط بهش غر میزنه ،من میرفتم و براش چای می آوردم و جلوش میذاشتم، واقعاً دلم به حالش میسوخت که هیچکس بهش توجهی نداره و اینقدر بهش بی احترامی میشه،یه روز مثل همیشه براش چای برده بودم که تشکری کرد ،بهم گفت دخترم بشین کنارم تو هم یه چایی بخور،منم حرفش رو رد نکردم و نشستم روبروش که یه استکان چای گذاشت جلوم، همون وقت فرشته اومد توی اتاق و اخمی کرد ، نشست کنارمون ،یهو گفت توی یه روستایی عروسه خیلی به پدرشوهرش میرسیده بعد متوجه شدن بینشون چیزی هست ، از حرفش اینقدر شکه شدم که نمی تونستم چیزی بگم،درسته که من بچه بودم و سنم کم بود، ولی نفهم نبودم کاملا مشخص بود که داره واسم حرف درمیاره و میخواد چیزی بهم ببنده،.
ادامه دارد....
@Aghmiun
دل ناله ڪند از من
من ناله ڪنم از دل
یارب توقضاوت ڪن دیوانه منم یادل
ﻣﻦ ﺧﻨﺪﻩ ﺯﻧﻢ ﺑﺮ ﺩﻝ
ﺩﻝ ﺧﻨﺪﻩ ﺯﻧﺪ ﺑﺮ ﻣﻦ
ﺍﯾﻨﺠﺎﺳﺖ ﮐﻪ ﻣﯿﺨﻨﺪﺩ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﺑﻪ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ
ﻣﻦ ﺧﻨﺪﻩ ﺯﻧﻢ ﺑﺮ ﻏﻢ
ﻏﻢ ﺧﻨﺪﻩ ﮐﻨﺪ ﺑﺮ ﻣﻦ
ﺍﯾﻨﺠﺎﺳﺖ ﮐﻪ ﻣﯿﺨﻨﺪﺩ ﺑﯿﮕﺎﻧﻪ ﺑﻪ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ
ﻣﻦ ﺧﻨﺪﻩ ﮐﻨﻢ ﺑﺮ ﻋﻘﻞ
ﺍﻭ ﺧﻨﺪﻩ ﮐﻨﺪ ﺑﺮ ﻣﻦ
ﺍﯾﻨﺠﺎﺳﺖ ﮐﻪ ﻣﯿﺨﻨﺪﺩ ﻭﯾﺮﺍﻧﻪ ﺑﻪ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ
ﻣﻦ ﺧﻨﺪﻩ ﮐﻨﻢ ﺑﺮ ﺗﻮ
ﺗﻮ ﺧﻨﺪﻩ ﮐﻨﯽ ﺑﺮ ﻣﻦ
ﺍﯾﻨﺠﺎﺳﺖ ﮐﻪ ﻣﯿﺨﻨﺪﯾﻢ ﻫﺮ ﺩﻭ ﭼﻮ ﺩﻭ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ
ﻣﻦ ﺧﻨﺪﻩ ﮐﻨﻢ ﺑﺮ ﺍﻭ
ﺍﻭ ﺧﻨﺪﻩ ﮐﻨﺪ ﺑﺮ ﻣﻦ
ﺩﯾﮕﺮ ﺑﻪ ﭼﻪ ﻣﯿﺨﻨﺪﻡ ﺩﻝ ﺭﻓﺖ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺧﺎﻧﻪ
وحشى بافقى
زمان:
حجم:
382.8K
🔘شب اعضای محترمه ومحترم کانالمون بخیر.
همراه گرانقدر وهنرمندمان خانم بذرافشان درخواست حقیررااجابت کرده وفایل صوتی این شاهکار شاعربزرگ قرن دهم، وحشی بافقی را باصدای خودشان تقدیم کرده اند.
بینهایت سپاسگذاریم🙏🙏🙏
@Aghmiun
شباب عمر عجب با شتاب میگذرد
بدین شتاب خدایا شباب میگذرد
شباب و شاهد و گل مغتنم بود ساقی
شتاب کن که جهان با شتاب میگذرد
خوش آن دقایق مستی که زیر سایهٔ بید
به نالهٔ دف و چنگ و رباب میگذرد
به چشم خود گذر عمر خویش میبینم
نشستهام لب جویی و آب میگذرد
به روی ماه نیاری حدیث زلف سیاه
که ابر از جلو آفتاب میگذرد
غبار آینهٔ دل حجاب دیدهٔ ماست
وگرنه شاهد ما بینقاب میگذرد
چه الفتیست میان من و سر زلفش
که عمر من همه در پیچ و تاب میگذرد
خراب گردش آن چشم جاودانمستم
که دور جام جهان خراب میگذرد
به یاد نرگس مست تو تا شدم مخمور
خیال خواب به چشمم به خواب میگذرد
به آب و تاب جوانی چگونه غره شدی
که خود جوانی و این آب و تاب میگذرد
به زیر سنگ لحد استخوان پیکر ما
چو گندمی است که از آسیاب میگذرد
کمان چرخ فلک شهریار در کف کیست
که روزگار چو تیر شهاب میگذرد...
شهریار
@Aghmiun
آرامش شب
حاصل آرامش درون است
از خدا میخواهم
آرامشی الهی،
دلی شاد
و انگیزه ای قدرتمند ،
برای فردایی زیبا داشته باشید...
شبتون سرشار از عشق خدایی 💫
@Aghmiun
10.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سلام 😊✋
روز زیباتون بخیر☕️🍂
امروز را با يک لبخند😊
آرامش خيال 😇
و قلبی سرشار از ياد خدا🧡
آغاز كن
شک نكن روزت زيبــاست...🥰
صبحتون پر از یاد و مهر خدا☺️🙏
@Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #نگار #قسمت_بیستودوم مثل مهمون نشسته بودم و مادر بیچارم ازمون پذیرایی م
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#نگار
#قسمت_بیستوسوم
به پدرشوهرم نگاه کردم که اونم زنش را میشناخت و جرئت حرف زدن بهش رو نداشت، بدون اینکه چیزی بگم یا چایم رو بخورم، بلند شدم و از اتاق اومدم بیرون ،به دیوار توی ایوون دم در اتاق تکیه دادم و دستم رو جلوی دهنم گرفتم ،بغضم شکست و اشک صورتم رو خیس کرد ،این زن از خدا نمی ترسید،بدون اینکه روی حرف هاش فکر کنه هر چی به زبونش میومد میگفت، صدای داد و جیغش به گوشم خورد که گفت من خسته شدم با این همه بچه صبح تا شب باید توی این خونه کار کنم،خونه رو برق بندازم ،به بچههات برسم، حالا یعنی عروس آوردم، این همش خوابه اونوقت تو جلوش چای میزاری ،خدایا این زن نبود شیطان بود.. بهروز از اون شب که این حرفها رو شنید دیگه کمتر خونه میومد و این باعث شده بود که فرشته بیشتر سر من تلافی کنه، تا چشمش به رضا می افتاد می گفت همه زن گرفتند تو هم زن گرفتی خیر سرت، یه پاره استخونه اینقدر بدبختن که مادرش صبح تا شب توی بیمارستان کار میکنه، هرچی می گذشت و من بیشتر از کاری که کردم پشیمون میشدم و خسته، دیگه واقعاً تحمل این اوضاع برام سخت شده بود، رضا هم از مادرش بدتر بود که دلم به اون خوش باشه، گاهی می زد به سرم برم خونه مامانم و طلاقم رو بگیرم، ولی یاد مامان می افتادم که اون از غصه ی من نابود میشه، مینشستم و به خودم میگفتم نگار به خاطر مامانت طاقت بیار، اون غصه میخوره ،چشم از بچهها گرفتم و از لب ایوون بلند شدم وقتایی که حوصلم سر میرفت و دلم میگرفت میومدم مینشستم و بازی کردن بچه ها رو نگاه میکردم، راه افتادم سمت آشپزخونه که یه چایی بخورم ،دم در آشپزخانه داداش رضا همزمان با من اومد بیرون ،چون خیلی ناگهانی بود خوردیم بهم، ببخشید گفتم و کنار رفتم تا رد بشه، تا اومدم برم توی آشپزخونه رضا از توی اتاق اسمم رو صدا زد ،کلافه برگشتم و رفتم توی اتاق ،رضا برگشتم سمتم که قیافش خیلی عصبی بود، با تعجب گفتم:
- چیزی میخوای؟ صدام زدی ؟
-انقدر عوضی شدی که خودتو میمالی به داداش من ؟
با گفتن حرفش چشمام گشاد شدن و ناباور گفتم:
- رضا چی میگی ؟حواسمون نبود که تازه یکم بازوش خورد بهم...
- ببند دهنتو نگار، میدونم تو از قصد این کارو کردی
خیلی عصبی شده بودم ،اینقدر از حرف هاش خسته بودم که دیگه هیچی برام مهم نبود، دیگه چقدر جلوشون کوتاه بیام و چیزی نگم ،از عصبانیت دستامو مشت کردم و یه قدم بهش نزدیک شدم،- بسه دیگه.... بسه ....خسته شدم.... چرا اینجوری می کنی؟ تا که آبرو داری کنم و چیزی نگم رضا ؟من به خاطر حرف مردم به خاطر مامانم دارم حرف های تو رو تحمل می کنم ،وقتی یاد روزایی میفتم که با چه عذابی برامون جهیزیه خرید، وقتی به این فکر می کنم که اگر من مطلقه بشم چه حرف هایی باید بشنوه، چقدر عذاب میکشه فقط سکوت می کنم، یکم وجدان داشته باش یکم مرد باش رضا... یکم مرد باش .... دستم رو جلوی دهنم گرفتم ،حالم داشت بهم میخورد ،از اتاق اومدم بیرون و خودم رو به دستشویی رسوندم، حالم خیلی بد شده بود،آبی به صورتم زدم و از دستشویی بیرون اومدم، صورتم رو با پته ی روسریم خشک کردم ،با پاهای بیجون اومدم و لب ایوون نشستم.سرم رو با دست هام گرفتم و آرنج هام رو روی زانوهام گذاشتم،از بس حرص خوردم و غم و غصه هام رو توی دلم ریختم مریض شدم ،صدای دمپاییهای فرشته میومد که هر لحظه بهم نزدیکتر میشد ،خدایا حوصله این یکی رو دیگه ندارم ،سرم رو بالا گرفتم و نگاهش کردم نور خورشید چشمم رو زد ،اومد و کنارم نشست و گفت :
-چی شده ؟
سری تکون دادم و گفتم :
-نمیدونم حالم به هم خورد ،یکم سرگیجه دارم چیزی نیست خوب میشم،
زهر خندی کرد و از جاش بلند شد در حالی که به سمت اتاق میرفت گفت:
- حامله ای.. برای همونه... از رنگ و روتو چشمات معلومه ،شوک زده به رفتنش نگاه کردم،ما تازه سه ماه از ازدواجون می گذشت و .دستم رو روی شکمم گذاشتم و چشم هام رو بستم ، یعنی یه بچه تو شکممه، یعنی من دارم مامان میشم، قطره اشکی از گوشه چشمم بیرون اومد ،زیر لب خداروشکر کردم، این خیلی خوب بود شاید با اومدن بچه رفتارشون باهام عوض بشه ،شاید رضا بیشتر هوای من رو داشته باشه، فرشته هم دست از رفتارش برداره، خیلی ذوق داشتم، از اینکه مادر میشم،موضوع رو به رضا گفتم و با هم رفتیم آزمایش، فرشته درست میگفت من حامله بودم ،بس که زایمان کرده بود برای خودش دکتر شده بود،رضا وقتی شنید داره پدر میشه ذوق کرد ولی نه اونقدر که من فکر میکردم ،برعکس تمام تصوراتم که اونا با اومدن بچه خوب میشن اوضاع تغییری نکرد، حتی فرشته بدتر هم شد،حال و روز خوبی نداشتم، به خاطر خوراکی که داشتم بدنم ضعیف شده بود و سرگیجه امانم رو بریده بودنمیتونستم از اتاق بیام بیرون و به کارها برسم، و همین هم کافی بود که فرشته بهانهای داشته باشه برای اذیت کردن من.
ادامه دارد...
@Aghmiun