1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هنگام تماشای این ویدیو، نفس خود را حبس کنید!😱😱😱
@Aghmiun
2.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گور پدر مال دنیا😂
@Aghmiun
🔘عرض سلام و وقت بخیر عرض میکنم خدمت شماهمراهان عزیز.
سلسله پادکستهایی باعنوان بوسه زندگی به تعداد یازده اپیزود باموضوعات روانشناسی ازدواج ازسرکارخانم دکترالهام محمدی تقدیم خواهدشد که دراین ساعت اولین قسمت باعنوان غارتگر عشق جانمایی میشود.
لطفابشنوید
🙏بااحترام، محمدفرازی
@Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #نگار #قسمت_بیستوسوم به پدرشوهرم نگاه کردم که اونم زنش را میشناخت و جر
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#نگار
#قسمت_بیستوچهارم
ولی رضا بهم میگفت که استراحت کن ،جای شکرش باقی بود که حداقل اون میفهمه من چقدر حالم بده ،وقتی فرشته چشمش به رضا می افتاد وایمیستاد پشت سر من فحش دادن، یه روز که خیلی پشت سرم فحش داد رضا برگشت و بهش گفت دهنت رو ببند.فرشته هم وایساد جیغ و داد کردن و به رضا می گفت بیغیرت ،من دلم نمی خواست که رضا به خاطر من تو روی مادرش وایسه و بهش بی احترامی کنه ،واقعا هم مامان راست می گفت که اخلاق های اونا با ما زمین تا آسمون فرق میکرد، ماها کوچکترین بی احترامی به مادرمون نمی کردیم.مامان وقتی شنید که حامله ام خوشحال شد.من به مامانم نمیگفتم چه بلاهایی به سرم میاد و چه جوری توی اون خونه زندگی میکنم، همیشه جوری وانمود می کردم که من خیلی خوشبختم، ولی زیاد نتونستم ازش پنهان کنم چون وقتی میرفتم حمام فرشته بهم غرمی زد و گاهی آبگرمکن رو خاموش میکرد، من توی حمام از سرما میلرزیدم و همین باعث شد که دیگه بیام خونه مامان اینا حمام، مامان هم از اون روز فهمید که چه جوری دارم سختی میکشم، ولی به روم نیاورد ،هر موقع که بیرون می رفت یه تیکه لباس برای سیسمونی میخرید ، فکر همه چیز بود، بهش میگفتم خودم میخرم ،چون می دونستم که هنوز هم داره قسط های جهیزیه رو میده ،ولی قبول نکرد و گفت باید بخرم ....!از جام بلند شدم و رفتم سمت آشپزخونه خیلی گرسنه ام بود ضعف بدی داشتم، از آشپزخونه سرکی به بیرون کشیدم که از فرشته خبری نبود، رفتم سمت جانونی که سر یخچال بود و درش رو باز کردم ،یک تیکه از توش بیرون آوردم و درش روبستم ،برگشتم که چشمم به سیب زمینی و پیاز ها افتاد ،رفتم و پیاز کوچکی برداشتم و پوستش رو کندم، صدای فرشته از بیرون به گوشم خورد که سر بچه ها داد میزد، نان و پیاز رو زیر چادرم قایم کردم و آروم رفتم توی اتاق ،اگر میدید روزگارم رو سیاه می کرد و آبرومو میبرد، کنار کمد نشستم و شروع کردم به خوردن، انقدر گرسنه بودم که مثل قحطی زده ها به نون گاز میزدم، گاز سومی را زدم که سمیه در رو باز کرد و اومد تو،نون رو پشت سرم قایم کردم که نبینه، لقمهای توی دهنم بود که نمیتونستم حتی پایینش کنم، اومد نزدیک و گفت:
- زن داداش چی پشت سرت قایم کردی؟ داشتی چی میخوردی؟نمیتونستم حرف بزنم چیزی بهش نگفتم که برگشت و در حالی که از اتاق میرفت بیرون گفت:
- حالا میرم به مامانم میگم داشتی دزدکی چیزی میخوردی ،سمیه رفت و به فرشته گفت، چند دقیقه بعدش فرشته اومد توی اتاق و شروع کرد به جیغ زدن و فحش دادن، که تو حق بچههای منو میخوری واز همه بیشتر میخوری ...اشکم را در آورد.در حالیکه هر چی مواد غذایی مامان روی جهیزیه ام گذاشته بود رو خودش برداشت و استفاده کرد ،حتی چند تا قابلمه و کفگیر و ملاقه های روحی که داشتم رو برداشت و گفت اینها به درد من میخوره، ولی چیزی بهش نگفتم ، روزهای سخت بارداریم می گذشت و من پنج ماهه بودم، ولی اینقدر لاغر بودم که حاملگیم زیاد توی چشم نمی زد، رضا دیگه خیلی کم سر کار می رفت و دلیلش رو هم به من نمیگفت و جرأت پرسیدن رو هم ازش نداشتم ،هر موقع هم پولی داشت فرشته بهش میگفت چیزی توی خونه نداریم و برو بخر بیار، رضا هم دست و بالش واقعا خالی بود و گاهی میرفت و نسیه میکرد ،مدتی بود که فرشته میگفت از این خونه برین، حسابی با رضا که طرف من رو گاهی میگرفت در افتاده بود و چون میدونست که نمیتونیم جایی بریم حسابی اذیت میکرد، چند روزی بود که تصمیمی گرفته بودم ،من نمیتونستم از برادر یا مادرم پول قرض کنم، چون غفار راضی به این ازدواج نبود، چند تا النگو داشتم که تصمیم گرفتم بدم به رضا تا بفروشه و باهاش خونه اجاره کنه ،از طرفی هم واقعاً برای راحتی خودم بود که این کار رو میکردم، چون من روز به روز بدنم ضعیف تر می شد و از سرکوفت های فرشته کلافه بودم ، یه روز النگوهامو در آوردم و بردم دادم به رضا و بهش گفتم برو بفروش و یه خونه اجاره کن رضا هم اصلا به روی خودش نیاورد سریع طلاها رو گرفت و رفت فروخت و خونه ای نزدیکی های خونه مادرش اجاره کرد، خیلی خوشحال بودم که دارم از دستشون راحت میشم و دیگه خانوم خونه خودم هستم، دیگه برای یه لقمه نون لازم نیست ترس و لرز داشته باشم و از صبح تا شب حرف بشنوم و این خیلی برای من خوب بود .با رضا مشغول جمع کردن وسیله هامون شدیم ، جهازم خیلی زیاد بود و دیگه جونی توی تنم نبود برای کار کردن و راه رفتن، ولی دوست داشتم هر چه سریع تر بریم، آخرین بشقابه بلور رو توی کارتون گذاشتم و از جام بلند شدم و به رضا نگاه کردم که داشت کارتون ها رو از توی اتاق می برد توی ایوون.دیروز با هم رفتیم خونه رو شستیم، رضا کلافه اومد تو و پشت سرش هم فرشته عصبی اومد و وایساد داد و بیداد کردن سر رضا،
- کجا داری میری؟خیلی خوشحال بودم که برادرم داره زن میگیره.
ادامه دارد....
@Aghmiun
12.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ترشی گوجه کال🍅 به سبک پدر و مادر گیلانی ☺️
مواد مورد نیاز🥘
گوجه کال 🍅
سیر 🧄
هویج 🥕
فلفل 🌶
سرکه 🍇
تلخون 🌿
نعنا 🌱
مرزه 🌱
@Aghmiun
8.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این کوچولو خیلی شیرینه😍
سبدش خیلی قشنگه ☺️😁
@Aghmiun
شهرام صولتیGiso Tala.mp3
زمان:
حجم:
5.4M
بریممم آهنگ شاد
شهرام صولتے - گیسو طلا🕺🕺🕺🕺💃💃💃💃
✾࿐🍂❤️🍃࿐✾
@Aghmiun
18.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
صحنه های قشنگ ازلحظات دیدارپدروفرزند😍❤️
@Aghmiun