3.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌸مــیــلاد بــا سـعــادت
💫صدف دریای ایثار و عصمت
🌸پرورش یافته دامان ولایت
💫محبوب مصطفی(ص)
🌸و نور دیده مرتضی(ع)
💫سکاندار کربلا🕌
🌸وعطرخوش زهرا(س)
💫و الگوی عفاف و پاکی
🌸حضرت زینب(س)
مبارکــــــــَ بـــاد
🌺فرارسیدن ولادت باسعادت عقیله بنی هاشم حضرت زینب کبری سلام الله علیها و روز پرستار مبارک.
@Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #نگار #قسمت_سیوسوم یه روز رضا اومد خونه و گفت نگار ساک رو ببند میخوایم ب
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#نگار
#قسمت_سیوچهارم
سرم رو با دست گرفتم و با صدایی که بغض درش سنگینی میکرد گفتم :
-حالا چیکار کنیم،، آوارمون کردی ،،بچه گشنشه هوا گرمه پاشو یه کاری کن،، یه بار رضا ،،فقط یه بار تو زندگیت مرد باش... رضا از جاش بلند شد بالای سرم ایستاد و گفت:
- نگار انگشترتو در بیار بریم بفروشیم بلیط بگیریم ،،که بتونیم حداقل برگردیم،، من که پولی ندارم خودت که میدونی،، اگه انگشترو نفروشی همین جا باید بمونیم
سرم رو بالا گرفتم که نور خورشید چشمم رو زد،، خدایا این چه آدمی بود آفریدی،،، به انگشتر نگین فیروزه ایم نگاه کردم که مامان برام خریده بود،، روزی که زایمان کردم با برادرم پول روی هم گذاشتن و واسم انگشتری خریدن ،،چقدر این انگشتر رو دوست داشتم،، چه جور حالا بفروشمش ،،خدایا خودت یا منو بکش یا رضا رو،، دیگه کم آوردم،، من نمیتونم به این مرد تکیه کنم،، عصبی از جام بلند شدم و جلوتراز رضا راه افتادم،، اشکامو با پشت دست پاک کردن و به سمت طلا فروشی رفتم ،،با قلبی شکسته نگاه آخرم رو به انگشتر انداختم و از توی دستم درش آوردم.به دست رضا دادم تا ببره و بفروشه،، رضا با خوشحالی انگشتر رو ازم گرفت و رفت فروخت،، دیگه حالم ازش بهم میخورد،، متنفر بودم از اسم و قیافش ،،توی این سالها فقط بدی ازش دیده بودم ،،یه بار هم نشد یه مشکلی رو حل کنه و بتونم روی کارهاش حساب کنم،، بعد از اینکه انگشتر رو فروختیم رضا رفت و بلیط گرفت و با اتوبوس برگشتیم خونه،، از خستگی نمی تونستم روی پاهام بایستم،، دیگه از هرچی مسافرت بود سیر شده بودم ،،من که هیچ وقت مسافرتی نرفته بودم ای کاش این بار هم نمیرفتم....
چند روزی بود که از مشهد اومده بودیم ،، جواد رو با مامان بردیم و ختنه کردیم ،،پولش رو مامان داد و براش جشن گرفت،، دو ،سه روزی خونه مامان موندم تا جواد بهتر بشه و بعد اومدم خونه،، مامانم دیگه سرکار نمیرفت،، بدهی هاشو داده بود و کمی هم برای خودش پس انداز کرده بود ،،،چون با غفار پیش هم بودن خرج خورد و خوراکشون هم یکی بود ...
سر کوچمون که رسیدم دیدم رضا با صاحب خونه داره دعوا میکنه،، صاحب خونه داد میزد و میگفت وسایلت رو میریزم وسط کوچه ،،خدایا دیگه تحمل بدبختی دیگه ای رو نداشتم،، دیگه نمی تونستم بازم آواره بشم،، به سمتشون پا تند کردم،، صاحب خونه برگشت و نیم نگاهی بهم انداخت و به رضا گفت:
- به خاطر این دو تا طفل معصوم ۲ روز بهت وقت میدم و وسایلت رو نمیریزم وسط کوچه... گفت و سوار موتورش شد و رفت،، چادرم روی شونه ام افتاده بود ،،لبه ی چادر رو گرفتم و چند قدم به رضا نزدیک شدم ،،با نفرت زل زدم توی صورتش که سرش رو انداخت پایین،، دست جواد رو گرفتم و رفتم توی خونه ،،رضا اومد تو زنگ زد به مادرش ،،داشت درباره خونه یه چیزایی با لهجه لری بهش میگفت ،،وقتی قطع کرد برگشت و به من گفت :
-وسایلو جمع کن میریم توی زیرزمین مامان اینا میشینیم
خدایا این چی داشت می گفت ،یعنی من دوباره برگردم پیش فرشته،، من چجوری با اون زندگی کنم ،،از جام بلند شدم و با عصبانیت داد زدم:
- من اونجا نمیام، برو یه خونه اجاره کن ،منم نمیام پیش مادرت زندگی کنم ،اونم با دوتا بچه.. رضا اومد جلوتر بازوم رو گرفت و محکم فشار داد و از لابه لای دندوناش با عصبانیت گفت :
-میای..هرجا من رفتم میای.. پول پیش خونه رو پایه کرایه برداشته ،من پول ندارم که خونه اجاره کنم،پس دهنتو ببند و تا مامان راضی شده وسیله هارو جمع کن تا بریم
-رضا تو داری.
- گفتم حرف نزن هر کاری میگم بکن.. بازومو از دستش بیرون کشیدم و به سمت یاسمین رفتم که داشت گریه میکرد،، مثل اینکه زجر کشیدن های من تمومی نداشت،هر روز یه اتفاق و یه سختی تازه توی زندگیم به وجود میومد، هر روز باید زجر میکشیدم و دم نمیزدم، آخه مگه من چه گناهی داشتم،چرا باید هر چند ماه یکبار آواره یه خونه بشم ،حالا هم باید برم توی زیرزمین خونه مادرش بشینم ،خدا میدونست که چی در انتظارمه ،تمام وسیله ها رو با گریه جمع کردم و رضا وانتی گرفت و اسباب کشی کردیم ،از بس گریه کرده بودم چشمام باز نمیشدن و رضا بی اهمیت به اشک و حال و روزم تمام وسایل رو برد ،وقتی رفتیم فرشته اومد جلوم زهر خندی بهم کرد ،خودم خوب میدونستم که معنی خندش برای چی بود.پدر و برادر رضا خونه ی دو طبقه ای ساخته بودن، که یه طبقش فرشته مینشست و یه طبقش برای پسرش بود ،یه زیرزمین هم درست کرده بودن.برادر رضا کار خوبی داشت و با وام هایی که گرفت و قرض و قوله تونستن یه دو طبقه بسازن،حداقل برادرش عقلش از رضا بیشتر بود.زیرزمین یه اتاق ۱۲ متری بود که به عنوان انبار ازش استفاده میکردن.وسایل رو با کارتون روی هم توی اتاق چیدم و گاز رو توی زیر پله گذاشتم ،، دیگه دلم نمی خواست وسایلم رو باز کنم ،،همه چیز داغون شده بود و حالم از همه چی بهم میخورد.
ادامه دارد...
@Aghmiun
بنفشه طاهریان1_4931590403997565394.mp3
زمان:
حجم:
68.2M
#قسمت_سی_و_پنجم داستان خسرو و شیرین
@Aghmiun
19.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نان محلی به سبک مادربزرگ قشنگ😍
یکی از خوشمزه ترین نان در ایران
که ما شمالیا عاشق هستیم 😋
مواد مورد نیاز
ارد
مایع خمیر
شنبلیله
شیر
@Aghmiun
Morteza Jafarzade ~ Music-Fa.Com1032_52578601783751.mp3
زمان:
حجم:
5.6M
لحظه هاتون پرانرژی وشاااااد😍
@Aghmiun
سه اصل را اگر مراعات کنید، آسايش بر شما فزون خواهد شد :
1 . به وقت خوشحالى "قول" ندهید
2 . به وقت خشم "پاسخ" ندهید
3 . و در هنگام غم "تصمیم" نگیرید
ابن سینا
@Aghmiun
4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اگه مریض شدی بیمارستان نرو ... از ما گفتن بود 💊💉
#حسن_ریوندی
@Aghmiun