eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.5هزار دنبال‌کننده
14.9هزار عکس
17هزار ویدیو
116 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #نگار #قسمت_سیوپنجم بعد این همه سختی دوباره برگشتم پیش فرشته،ولی این بار
یاسمین هم با اینکه بچه بود و چیز زیادی نمیفهمید ولی وقتایی که میدید دارم گریه می کنم میومد روی پاهام مینشست و بغلم میکرد،میدیدم که اونم داره گریه میکنه،گاهی واقعاً نمیتونستم تحمل کنم چون دیگه صبرم تموم میشد و تنها کاری که دستم بودفقط گریه کردن.یه روز رفته بودم حموم که فرشته‌ اومد شروع کرد به فحش دادن من که چرا تو توی خونه من رفتی حموم من پسردارم، از اون روز دیگه برای حموم کردن میرفتم خونه مامان اینا، حتی بچه‌ها رو هم اونجا میبردم که بهانه دستش ندم. ~~~ کش مو رو دور موهای بافته شده ی یاسمین بستم دخترکم موهاش خیلی قشنگ بود و از بچگیش اصلا کوتاه نکرده بودم،یاسمین برگشت و نگاهم کرد و گفت - دستت درد نکنه مامان لبخندی به روش زدم و محکم بغلش کردم و صورتش رو بوسیدم فدات بشه مامان، چقدر تو نازی عزیزم لپش رو کشیدم و از خودم جداش کردم،بُرِس رو برداشتم و از جام بلند شدم که همون موقع درباز شد و فرشته و یکی از دختراش که چند سالی از جواد بزرگتر بود اومدن تو،، هنوز هم این عادت از سرش نیفتاده بود ،این بشر اصلاً در زدن بلد نبود هر روز که سنی ازش میگذشت باز هم عادت های بدش بیشتر میشدن،نگاهی به صورتش که از عصبانیت قرمز شده بود انداختم ،دستش رو به کمرش زد و گفت - خوبه والا مادر و دختر خوب توی آرامش اینجا زندگی میکنین، نه کسی کاری به کارتون داره و نه چیزی،، اونوقت اون دختر من باید همه تو زندگیش دخالت کنن،، باید تو روستا زندگی کنه و همه در یخچالش رو باز کنن ببینن چی توش داره،، با زبون خوش بهتون میگم ،،جُل و پلاستون رو جمع میکنین و از این خونه میرین بیرون،، وگرنه بلدم چیکارتون کنم اومدم دهن باز کنم و چیزی بگم که یاسمین زودتر از من رفت جلوی فرشته ایستاد و گفت: - مثلاً میخوای چیکار کنی؟ این خونه برای بابا بزرگمه ما هم دوست داریم اینجا زندگی کنیم، به هیچکسم ربطی نداره از حرفهای یاسمین به زور جلوی خودم رو گرفته بودم که نخندم، دخترکم با این که ۴ سالش بود ولی خیلی شیرین زبون بود و طرف من رو میگرفت،، برعکس من که زبون نداشتم ولی یاسمین به خود فرشته رفته بود و حاضر جوابی می کرد ،،صفورا اومد نزدیک یاسمین و گفت: - باید از خونمون برین بیرون یاسمین خانم یاسمین خنده ی ریزی کرد و گفت -تو دیگه حرف نزن سیاه سوخته داشت دعواشون میشد ،رفتم نزدیک یاسمین و دستشو گرفتم و بهش گفتم برو با عروسکت بازی کن مامان،، وقتی یاسمین رفت نگاهی به فرشته کردم و گفتم -چرا اومدی به من میگی،برو به پسرت بگو،، اون ما رو آورده اینجا ،هر جا هم اون بره ما میریم،به ما ربطی نداره هر حرفی داری به اون بزن خیلی هم تا الان احترامتو نگه داشتم،، کاری نکن صبر منم تموم بشه.فرشته چشم غره ای بهم رفت و دست دخترش رو گرفت و رفت بیرون،همیشه باید اعصاب ما رو خورد میکرد،خودش دخترش رو بدبخت کرد حالا هر چی میشد سر من خالی میکرد،، خیلی ناراحت و عصبی بودم ،،چادرم رو سرم کردم و دست یاسمین رو گرفتم و رفتم خونه مامانم،، وقتی مامان رو دیدم نتونستم خودمو کنترل کنم رفتم توی بغلشو زدم زیر گریه ،،مامان خیلی ترسیده بود و همش سعی داشت که آرومم کنه،نشستم و همه چیز رو براش تعریف کردم ،،گفتم که فرشته میخواد بیرونم کنه و پولی نداریم خونه اجاره کنیم،همش خدا خدا میکردم که مامان بگه دیگه برنگرد،بمون تا طلاقت رو بگیریم،، ولی با حرفی که زد همه تصوراتم خراب شد ،،مامان گفت من خودم براتون خونه اجاره میکنم که از اونجا بیاین بیرون.نمیدونستم چی بگم و چیکار کنم تا شب نشستم و فکر کردم و اشک ریختم،شب که شد غفار اومد خونه، همه ی ماجرا رو بهش گفتم دوباره ازش خواستم کمکم کنه، ولی اون گفت کمکت میکنم که یه خونه اجاره کنی،تو دوتا بچه داری برو و سعی کن که رضا رو آدمش کنی هیچکدومشون پشتم نبودن،دیگه بهشون چیزی نگفتم،من نباید به غفار حرفی میزدم، اون نه تنها کمکم نکرد بلکه کلی هم حرف بارم کرد،، مامان برامون خونه ای اجاره کرد و اسباب کشی کردیم و دوباره اومدیم تو یه خونه دیگه،رضا که اصلا به روی خودش نیاورد و خیلی هم خوشحال بود که مامان اینا برامون خونه اجاره کردن .نشسته بودم به جواد املأ میگفتم و یاسمین هم داشت نقاشی میکشید، با صدای زنگ حیاط جواد مدادش رو روی دفترش گذاشت و رفت که درو باز کنه،، چند دقیقه بعدش اومد و گفت - مامان چند تا آقا دم در کارت دارن با تعجب انگشت اشارمو سمت خودم گرفتم و گفتم: - با من کار دارن؟ - آره مامان با تو کار دارن سری تکون دادم و از جام بلند شدم -خیلی خوب تو بیا بشین مشقاتو بنویس چادرم رو سرم کردم و رفتم دم درچهار تا آقا دم در ایستاده بودن،چادرم رو جلوتر کشیدم و سلام کردم -سلام بفرمایین؟یکشون جلوتر اومد و جواب سلامم رو داد - رضا هستش؟ نگاهی بهش انداختم سری تکون دادم و گفتم -نه نیست ادامه دارد.... @Aghmiun
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
8.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سخنرانی طوفانی نماینده بلژیکی علیه سفیر اسرائیل که برای سخنرانی در صحن علنی مجلس بلژیک حضور یافته بود . @aghmiun حتما تا آخر ببینید ....
هر از گاهی همسرتان را غافلگیر کنید ... با شاخه گلی .... با یک دمنوشی .... یا هر آنچه که میدانید وی را خوشحال میکند ... سخت نگیرید ... قلب ما انسان ها خیلی نرمتر و مهربانتر از آنی هست که فکر میکنیم... باور کنید هدیه همین یک شاخه گل از ته دل ، میتواند برکات و خوشحالی های بینظیری در زندگی تان پدید آورد .... این شاخه گلی که روی دستگیره درب مشاهده میکنید همان (قِن قِن ) خودمان هست که در تمام زمین های کشاورزی آغمیون به وفور یافت میشود .... ولی چقدر صحنه خوبی خلق شده است .... برای تک تک تان لحظات زیبا و شادی آرزومندم... @Aghmiun
2.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یک صحنه فوق العاده زیبا از اتحاد مردم شهر والنسیا در اسپانیا ، برای تمیز کردن شهرشان در سیل اخیر ..... @Aghmiun
داستان‌نویسان بزرگ🌹🌹🌹 جمالزاده (به مناسبت ۱۷ آبان، سالروز درگذشت وی) آغاز داستان‌نویسی به شیوه‌ی نوین را می‌توان از سال ۱۳۰۰ دانست که جمالزاده، مجموعه‌ی داستان کوتاه خود را به نام "یکی بود یکی نبود" منتشر کرد. با نشر این کتاب، سبک نویسندگیِ واقع‌گرا در ایران آغاز گشت. سید محمدعلی جمالزاده، در۲۳ دی سال ۱۲۷۰ شمسی در اصفهان زاده شد. تحصیلات مقدماتی را در تهران گذراند. سپس به بیروت رفت و دو سال بعد، عازم پاریس شد و در فرانسه، به دریافت لیسانس حقوق نایل گشت. در همان سال آغاز جنگ جهانی، به برلن رفت و در کنار آزادی‌خواهان ایران قرار گرفت. مدتی بعد، همکاری قلمی خود را با روزنامه‌ی کاوه آغاز کرد. نخستین داستانش "فارسی شکر است" را ابتدا در همین روزنامه منتشر کرد و بعد در مجموعه‌ی یکی بود یکی نبود. این مجموعه، شامل شش داستان است: فارسی شکر است، رَجُل سیاسی، دوستی خاله خرسه، درد دل ملا قربانعلی، بیله دیگ بیله چغندر و ویلان‌الدوله که همه به زبان ساده و تا حدی عامیانه نوشته شده است. جمالزاده با وجود سال‌ها در خارج از وطن به سر بردن، در آثار خود بر زبان و فرهنگ و سنت‌های خاص ایرانی تأکید داشت. با این همه، اقامت طولانی او در خارج، وی را از سیر تحولات زبان و فرهنگ ایرانی، بی‌خبر نگه داشته، در نتیجه، آثار بعدی او، نتوانسته است از اصالت موجود در آثار دیگر نویسندگان ایرانی و رنگِ زمانه برخوردار باشد. وی در ۱۷ آبان سال ۱۳۷۶ در ۱۰۵ سالگی، در یک آسایشگاه سالمندان در ژنو سوئیس در گذشت و در همان جا مدفون شد. مهمترین آثار بعدی او عبارتند از: دارالمجانین، سر و ته یک کرباس، راه‌آب‌نامه، تلخ و شیرین، شاهکار، هفت کشور، شورآباد، قصه‌های کوتاه برای بچه‌های ریشدار و قصه‌ی ما به سر رسید. @Aghmiun