eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.5هزار دنبال‌کننده
14.9هزار عکس
17هزار ویدیو
116 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌸ســـــلام 🍃صبحتون زیبا 🌸صبحتون بـه قـشنگی 🍃آسمان پـر نـور 🌸و لبخندتـون به زیبـایی 🍃گلهای شکفته 🌸از آفرینش هستی 🍃روز خوبی براتون آرزو میکنم 🌸 روز تون شـاد و پـر امـید @Aghmiun
@gilansongs1_11245312729.mp3
زمان: حجم: 7.4M
دعوتید به آهنگ شاد . تقدیم شمالی های کانال @Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #نگار #قسمت_سیوهفتم چقدر قیافش برام آشنا بودکمی که دقت کردم یادم اومدهمو
یه قدم بهش نزدیک شدم و با عصبانیت سرش داد زدم: - توضیح بدی؟چی رو توضیح بدی ؟هیچ میفهمی چیکار کردی؟ اصلاً درک میکنی که تا چند دقیقه پیش چه بلایی سرمون آوردی ،میفهمی ؟تو یه دزدی،یه آشغالی که چک مردم رو میدزدی و جای دیگه استفاده میکنی، حالا هم بیا برو گمشو بزار برم دیگه نمیخوام ببینمت، حالم ازت بهم میخوره.نگار چند روز پیش رفته بودم برای کاری تو یه شرکت، رئیسش که بلند شد از اتاق رفت بیرون، منم دست چکش رو با کیف پولش که اونجا بود برداشتم - نگار قسم میخورم پشیمونم ،،باور کن وسوسه شدم،، نمیخواستم اونکارو کنم دهنم از حرفاش باز مونده بود، اون چیکار کرده بود، سرم داشت از درد میترکید، دستم رو روی سرم گذاشتم و با صدای آرومی که به زور شنیده میشد گفتم: - وای رضا وای تو چیکار کردی ...چه خاکی تو سرمون کردی... رضا میدونی چیکارت میکنن، هیچ میدونی جرمش چیه،تو با چه دل و جرأتی اینکارو کردی.... رضا فاصله بینمون رو پر کرد و دستهای سرد و لرزونم رو گرفت و گفت : -نگار خودم میدونم ،اونا از دستم شکایت کردن و پلیس همه جا دنبالمه باید فرار کنیم ،وگرنه میگیرنم، نگار خواهش میکنم ساکتو جمع کن بریم دنبال بچه ها و از اونور بریم اهواز، یکی از دوستام میبرتمون، باهاش هماهنگ کردم ،یه مدتی اونجا میمونیم تا آبا از آسیاب بیفته، قول میدم خوشبختت کنم ،قول میدم نگار، تموم این اتفاقات رو برات جبران میکنم ،بهترین وسایلو برات میخرم ،بهترین زندگی رو برات جور میکنم تو فقط بیا بریم با نفرت زل زدم توی چشمهاش و دندونامو روی هم فشار دادم ،دستم رو از دستش بیرون کشیدم ، یه قدم عقب رفتم و گفتم: - دیگه همه چی تموم شد ،همه چی بین من و تو تموم شد رضا.با همه چیت ساختم ،،موندم بخاطر بچه ها،دیگه نمیتونم،حالم ازت بهم میخوره ،، حیف من که دارم با تو حرف میزنم. حیف من .از جلوی چشم های مات شدش گذشتم و از اون خونه لعنتی بیرون اومدم، اینقدر تند راه میرفتم که به نفس نفس افتاده بودم ،راه میرفتم و اشک میریختم ،سر کوچه که رسیدم ماشین پلیس رو دیدم که پیچید توی کوچه و دم در خونمون ایستاد، همشون پیاده شدن و رفتن توی خونه چند تا از همسایه ها ایستاده بودن و پچ پچ می کردن، دستمو جلوی دهنم گرفتم و به دیوار پشت سرم تکیه دادم ،،صدای گریه هام دل هر آدمی رو به درد می آورد،، هر کسی رد میشد برمیگشت و با دلسوزی نگاهم میکرد ،چرا باید زندگیم آخرش اینجوری میشد،، این همه درد و عذاب کشیدم،، تحمل کردم که یه روز کارم به اینجا نکشه،، که یه روز مجبور نشم مطلقه بشم ولی حالا..... با صدای رضا که سر مامورها داد میزد سرم رو سمتش چرخوندم، تکیه امو از دیوار گرفتم و خیره شدم بهش.رضا وقتی میخواست سوار بشه چشمش به من افتاد،دست هاش که با دستبند بسته شده بود رو بالا آورد و داد زد : -نگار فقط دعا کن دستم بهت نرسه، بیچارت می کنم.مامور دستش رو پشت کمر رضا گذاشت و هلش داد توی ماشین ،،خودشون هم سوار شدن و ماشین با سرعت از جاش کنده شد و از جلوی چشمای مات زده من گذشت،، تموم مدت سرجام ایستاده بودم و به صحنه روبروم نگاه میکردم،، تموم همسایه ها با صدای آژیر ماشین پلیس و صدای داد رضا توی کوچه جمع شده بودن ،،نگاه آخرم رو به در کوچیک حیاط انداختم و با کمری خم شده و سر افتاده راه افتادم سمت خونه مامان اینا ،،،هرچی اشکامو پاک میکردم و دوباره صورتم خیس میشد،،، به در خونه مامان نزدیک شدم همزمان با من غفار هم از در اومد بیرون ،،تا چشمش به من افتاد به سمتم پاتند کرد و روبروم ایستاد و گفت: - چی شده نگار؟ چه اتفاقی افتاده سرم رو پایین انداختم و با صدای آرومی گفتم: - رضا رو بردن دیگه واینستادم که حرفی بزنه و راه افتادم سمت خونه ،،زن داداشم داشت لباس آفتاب میکرد،، تا منو دید سلامی کرد که سری براش تکون دادم و کفشامو در آوردم و رفتم توی خونه،،، حوصله هیچکس رو نداشتم ،،دلم فقط میخواست یه جایی بشینم و از ته دل گریه کنم ،،مامان پیش بچه ها نشسته بود و براشون میوه پوست میکند، با رفتن من برگشت و نگاهی بهم انداخت ، بدون اینکه سلامی بهش کنم یا حرفی بزنم گوشه‌ای از خونه نشستم و پاهامو توی شکمم جمع کردم،، نگاهی به بچه ها انداختم که بغضم بیشتر شد،، چادرم رو روی سرم کشیدم و شروع کردم به گریه کردن،،، مامان اومد جلوم نشست و شونه هامو گرفت و گفت: - خدا مرگم بده ،چی شده مادر، چرا اینجوری گریه میکنی ؟نگار با توام نمیتونستم حرف بزنم، با صدای مامان شدت گریه ام بیشتر شد، صدای یاسمین توی گوشم پیچید که گفت: - مادرجون بابام وسیله هامونو فروخت سرم رو بالا گرفتم و به یاسمین چشم غره ای رفتم که سرش رو پایین انداخت ،مامان لپشو چنگ زد و گفت: - خدا مرگم بده یعنی چی فروخت؟ چی رو فروخت ؟ ادامه دارد.... @Aghmiun