eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.5هزار دنبال‌کننده
14.9هزار عکس
17هزار ویدیو
116 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
امیرسودبخش3dbc385a4085d42f7da6227d9dc28785-mc.mp3
زمان: حجم: 27.7M
🔘عرض سلام و وقت بخیر. قسمت سوم داستان زندگی فتحعلی شاه قاجار تقدیم میگردد. @Aghmiun
22.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مربای به به سبک مامان رقیه😍 به این نکات توجه کنید عشقا👇🏼 قبل از غلیظ شدن شهد مربا از روی شعله بردارید چون وقتی سرد میشه غلیظ میشه و اینکه یک ساعت در دیگ‌ رو بعد از خاموش کردن ببندید تا که خوش رنگ تر بشه در مراحل پخت هم به هیچ عنوان بدون درب نپزید اینجوری رنگ مربای به خیلی خوشرنگ‌میشه مواد لازم: به: نیم کیلو شکر: ۴لیوان آب: ۶پیمانه مغز گردو به دلخواه هل: دو عدد. @Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #نگار #قسمت_چهلویکم یاسمین با قدم های بلند اومد سمتم، دستمو گرفت و گفت
با شنیدن اون حرف ، سریع از جام بلند شدم و از اتاق دوییدم بیرون، وقتی یاسمین رو وسط حال دیدم انگار خدا دنیا رو بهم داده بود دویدم سمتش جلوش زانو زدم و محکم بغلش کردم،صورتش رو غرق بوسه کردم ،هرچی نگاش میکردم و سیر نمیشدم ،جواد باز هم نیومده بود ولی دیدن یاسمین حالم رو بهتر میکرد،، اونروز من با یاسمین غذا خوردم، بدون این که مامان بهم التماس کنه، بعد از مدتها خندیدم ....از ته دل .یاسمین بهم قول داد که میاد به دیدنم ،خیلی خوشحال بودم،به یاسمین گفتم داداشت رو هم بیار ببینمش ولی گفت اگر چیزی به جواد بگم میره و به مامان جون فرشته میگه... از روزی که یاسمین رو دیدم حالم بهتر شده بود،، هنوز هم غم و ناراحتی خودم رو داشتم ولی دیگه مثل قبل افسرده نبودم.یاسمین در هفته چند بار میومد به دیدنم حالم خیلی بهتر شده بود مامان از همه خوشحال تر بود که من میخندم و حالم خوبه گاهی دلم میگرفت و اشک میریختم به خاطر سرنوشتی که داشتم به خاطر اینکه از بچه هام دور بودم خیلی احساس تنهایی میکردم ،،فقط به اومدن های یاسمین دلخوش بودم ،توی این مدت نه غلام و نه زنش اصلاً به دیدنم نیومدن و حتی حالی هم ازم نپرسیدن،، ولی محسن و زنش خیلی هوامو داشتن،سوسن زن محسن خیلی باهام حرف میزد و این باعث شده بود که باهاش صمیمی بشم گاهی براش درد دل میکردم، وقتایی که میخواست بره و برای خودش خرید کنه منم میبرد وقتایی که مامان خرید داشت خودم میرفتم و براش میخریدم ،،غفار وقتی فهمید اومد با مامان دعوا کرد که چرا میزاره من از خونه بیرون برم مدتی خودش میومد و میرفت برامون خرید میکرد، ولی خسته شد و بهانه زن و بچه اش رو کرد و دیگه نیومد ،،دوباره خودم مجبور بودم برم در مغازه.... یه روز که توی خونه نشسته بودم سوسن اومد خونمون و گفت بریم بیرون ،به مامان گفتم و با سوسن رفتیم توی یه پارک نزدیکی‌ های خونمون،، وقتی نشستیم سوسن گفت قراره احسان برادرش هم بیاد به روش اخم کردم که چرا به من گفته بیام ،،درسته فامیل بودیم و احسان هم زن و بچه داشت و مرد خوبی بود، ولی من خیلی خجالتی بودم و همش میترسیدم که یکی مارو ببینه ،،ولی سوسن گفت خیالت راحت هیچ کس نمیبینه ، وقتی احسان اومد چادرم رو جلوتر کشیدم و سرم رو انداختم پایین سوسن یکم با برادرش حرف زد و گفت: - نگار ما برای یه موضوعی تورو صدا زدیم ،یکی از دوستای نزدیک احسان دنبال زن میگرده و ما تو رو معرفی کردیم ،،خیلی خوبه و مورد اعتماد ماست ،میخواست بیاد خواستگاریت ولی گفتیم که اول به تو بگیم و بعد بیادش تموم مدت بدون حرف چشم دوخته بودم به دهن سوسن، اون چی داشت میگفت،چی پیش خودش فکر میکرد،، اصلا باورم نمیشد..یه لحظه به خودم اومدم و با عصبانیت از جام بلند شدم کفشامو پام کردم و راه افتادم که سوسن دوید سمتم و جلوم ایستاد ،اخمی کردم و گفتم : -برو اونطرف بزار برم ،شما پیش خودتون چی فکر کردین، که من منتظر شوهرم ،من حالم از هرچی مرده بهم میخوره، یه بار ازدواج کردم برای هفت پشتم بسته.سوسن بازومو گرفت، کلافه نفس بلندی کشید و گفت : -چی داری میگی نگار، این حرفا چیه میزنی، بیا بشین کارت دارم بازومو از دستش بیرون کشیدم و گفتم: - ولم کن میخوام برم، اصلا حوصله ندارم ،من نه تنها الان بلکه هیچ وقت فکر ازدواج ندارم.سوسن نگاهی به دور و برمون انداخت ،دستشو روی بینیش گذاشت و گفت: - هیس ...خیلی خوب همه فهمیدن ما چمونه، بیا بشین تا آروم صحبت کنیم نگار، یکی میبینتمون.. نگاهی به اطرافم انداختم که چند خانواده نشسته بودن،آروم برگشتم و رفتم سر جام نشستم،سوسن هم اومد و کنارم نشست و گفت: - خب نظرت چیه ؟عصبی نگاهش کردم و گفتم: - مثل اینکه متوجه حرفام نشدی من ازدواج نمیکنم همینجوری راحتم سوسن زهر خندی کرد و گفت : -آره ...راحتی کجاش راحتی؟ اسمه این زندگی رو گذاشتی راحتی؟ اینجوری راحتی که دائم اشک میریزی ،تا حالا نگاه کردی به خودت که چقدر تنهایی، نگاه کردی که چقدر بدبختی ،تو یه زن مطلقه ای نگار ،دختر ۱۴ ساله دیروز نیستی که هرجوری بخوای زندگی کنی، یه زنه مطلقه ای که چشم هزار تا مرد دنبالته بدبخت هزار تا زن فحشت میدن و چپ نگاهت میکنن که شوهرشون رو از راه بدر نکنی اونا به این فکر نمیکنن که تو خوبی و نجیبی به این فکر میکنن که مطلقه ای .احسان دستشو روی دست سوسن گذاشت و گفت: - آروم باش سوسن ،کافیه دیگه ،این حرفا چیه میزنی آخه... سرم رو پایین انداختم که اشک از چشمم بیرون اومد و روی چادرم افتاد راست میگفت ،من خیلی تنها بودم انقدر تنها که شب تا صبح اشک میریختم ...اینقدر بدبخت بودم که وقتی پامو از خونه بیرون میذاشتم میترسیدم جای خلوت برم و چادرم رو روی صورتم می کشیدم که کسی منو نشناسه... ادامه دارد.. @Aghmiun
🔘قشنگ‌ترین متنی که امروز خوندم: ‏با آدمایی که دوسشون دارید حرف بزنید؛ وقتی ناراحتن، وقتی خوشحالن، وقتی عاشقن، وقتی دلخورن و نمی‌تونن ببخشن، وقتی غصه امونشونو بُریده، وقتی اعصابشون خورده... آدمیزاد اگه حرف نزنه، باید تنهایی بار درداشو به دوش بکشه؛ حرفِ دل آدمارو پیر می‌کنه؛ حرف بزنید. @Aghmiun
🔘ازراست مرحومان / خیرا.. / زینالزاده / مقصودی عزت / حاج میرزا عبا / حاج میرزا ذکرعلی / وتنها فرد درقیدحیات برات بیسرای ( پورامجد ) سال ۱۳۴۳ مشهد مقدس حیات مسافرخانه . @Aghmiun
سلام. وقت همراهان عزیزمان بخیر وشادی. بخش دیگری از خاطرات جناب پورامجد عزیز تقدیم میگردد. بینهایت سپاسگزار شماهستیم آقای پورامجد بزرگوار🙏🙏 @Aghmiun
18.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
جناب آقای برات پورامجد: کلاس ششم ابتدایی سال ۱۳۴۶ ،، دبستان فرخی آغمیون معلم ، مرحوم اسماعیل محمودی ( عادل ) @Aghmiun