22.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مربای به به سبک مامان رقیه😍
به این نکات توجه کنید عشقا👇🏼
قبل از غلیظ شدن شهد مربا از روی شعله بردارید چون وقتی سرد میشه غلیظ میشه
و اینکه یک ساعت در دیگ رو بعد از خاموش کردن ببندید تا که خوش رنگ تر بشه
در مراحل پخت هم به هیچ عنوان بدون درب نپزید اینجوری رنگ مربای به خیلی خوشرنگمیشه
مواد لازم:
به: نیم کیلو
شکر: ۴لیوان
آب: ۶پیمانه
مغز گردو به دلخواه
هل: دو عدد.
@Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #نگار #قسمت_چهلویکم یاسمین با قدم های بلند اومد سمتم، دستمو گرفت و گفت
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#نگار
#قسمت_چهلوسوم
با شنیدن اون حرف ، سریع از جام بلند شدم و از اتاق دوییدم بیرون، وقتی یاسمین رو وسط حال دیدم انگار خدا دنیا رو بهم داده بود دویدم سمتش جلوش زانو زدم و محکم بغلش کردم،صورتش رو غرق بوسه کردم ،هرچی نگاش میکردم و سیر نمیشدم ،جواد باز هم نیومده بود ولی دیدن یاسمین حالم رو بهتر میکرد،، اونروز من با یاسمین غذا خوردم، بدون این که مامان بهم التماس کنه، بعد از مدتها خندیدم ....از ته دل .یاسمین بهم قول داد که میاد به دیدنم ،خیلی خوشحال بودم،به یاسمین گفتم داداشت رو هم بیار ببینمش ولی گفت اگر چیزی به جواد بگم میره و به مامان جون فرشته میگه... از روزی که یاسمین رو دیدم حالم بهتر شده بود،، هنوز هم غم و ناراحتی خودم رو داشتم ولی دیگه مثل قبل افسرده نبودم.یاسمین در هفته چند بار میومد به دیدنم حالم خیلی بهتر شده بود مامان از همه خوشحال تر بود که من میخندم و حالم خوبه گاهی دلم میگرفت و اشک میریختم به خاطر سرنوشتی که داشتم به خاطر اینکه از بچه هام دور بودم خیلی احساس تنهایی میکردم ،،فقط به اومدن های یاسمین دلخوش بودم ،توی این مدت نه غلام و نه زنش اصلاً به دیدنم نیومدن و حتی حالی هم ازم نپرسیدن،، ولی محسن و زنش خیلی هوامو داشتن،سوسن زن محسن خیلی باهام حرف میزد و این باعث شده بود که باهاش صمیمی بشم گاهی براش درد دل میکردم، وقتایی که میخواست بره و برای خودش خرید کنه منم میبرد وقتایی که مامان خرید داشت خودم میرفتم و براش میخریدم ،،غفار وقتی فهمید اومد با مامان دعوا کرد که چرا میزاره من از خونه بیرون برم مدتی خودش میومد و میرفت برامون خرید میکرد، ولی خسته شد و بهانه زن و بچه اش رو کرد و دیگه نیومد ،،دوباره خودم مجبور بودم برم در مغازه.... یه روز که توی خونه نشسته بودم سوسن اومد خونمون و گفت بریم بیرون ،به مامان گفتم و با سوسن رفتیم توی یه پارک نزدیکی های خونمون،، وقتی نشستیم سوسن گفت قراره احسان برادرش هم بیاد به روش اخم کردم که چرا به من گفته بیام ،،درسته فامیل بودیم و احسان هم زن و بچه داشت و مرد خوبی بود، ولی من خیلی خجالتی بودم و همش میترسیدم که یکی مارو ببینه ،،ولی سوسن گفت خیالت راحت هیچ کس نمیبینه ، وقتی احسان اومد چادرم رو جلوتر کشیدم و سرم رو انداختم پایین سوسن یکم با برادرش حرف زد و گفت:
- نگار ما برای یه موضوعی تورو صدا زدیم ،یکی از دوستای نزدیک احسان دنبال زن میگرده و ما تو رو معرفی کردیم ،،خیلی خوبه و مورد اعتماد ماست ،میخواست بیاد خواستگاریت ولی گفتیم که اول به تو بگیم و بعد بیادش
تموم مدت بدون حرف چشم دوخته بودم به دهن سوسن، اون چی داشت میگفت،چی پیش خودش فکر میکرد،، اصلا باورم نمیشد..یه لحظه به خودم اومدم و با عصبانیت از جام بلند شدم کفشامو پام کردم و راه افتادم که سوسن دوید سمتم و جلوم ایستاد ،اخمی کردم و گفتم :
-برو اونطرف بزار برم ،شما پیش خودتون چی فکر کردین، که من منتظر شوهرم ،من حالم از هرچی مرده بهم میخوره، یه بار ازدواج کردم برای هفت پشتم بسته.سوسن بازومو گرفت، کلافه نفس بلندی کشید و گفت :
-چی داری میگی نگار، این حرفا چیه میزنی، بیا بشین کارت دارم
بازومو از دستش بیرون کشیدم و گفتم:
- ولم کن میخوام برم، اصلا حوصله ندارم ،من نه تنها الان بلکه هیچ وقت فکر ازدواج ندارم.سوسن نگاهی به دور و برمون انداخت ،دستشو روی بینیش گذاشت و گفت:
- هیس ...خیلی خوب همه فهمیدن ما چمونه، بیا بشین تا آروم صحبت کنیم نگار، یکی میبینتمون.. نگاهی به اطرافم انداختم که چند خانواده نشسته بودن،آروم برگشتم و رفتم سر جام نشستم،سوسن هم اومد و کنارم نشست و گفت:
- خب نظرت چیه ؟عصبی نگاهش کردم و گفتم:
- مثل اینکه متوجه حرفام نشدی من ازدواج نمیکنم همینجوری راحتم
سوسن زهر خندی کرد و گفت :
-آره ...راحتی کجاش راحتی؟ اسمه این زندگی رو گذاشتی راحتی؟ اینجوری راحتی که دائم اشک میریزی ،تا حالا نگاه کردی به خودت که چقدر تنهایی، نگاه کردی که چقدر بدبختی ،تو یه زن مطلقه ای نگار ،دختر ۱۴ ساله دیروز نیستی که هرجوری بخوای زندگی کنی، یه زنه مطلقه ای که چشم هزار تا مرد دنبالته بدبخت هزار تا زن فحشت میدن و چپ نگاهت میکنن که شوهرشون رو از راه بدر نکنی اونا به این فکر نمیکنن که تو خوبی و نجیبی به این فکر میکنن که مطلقه ای .احسان دستشو روی دست سوسن گذاشت و گفت:
- آروم باش سوسن ،کافیه دیگه ،این حرفا چیه میزنی آخه... سرم رو پایین انداختم که اشک از چشمم بیرون اومد و روی چادرم افتاد راست میگفت ،من خیلی تنها بودم انقدر تنها که شب تا صبح اشک میریختم ...اینقدر بدبخت بودم که وقتی پامو از خونه بیرون میذاشتم میترسیدم جای خلوت برم و چادرم رو روی صورتم می کشیدم که کسی منو نشناسه...
ادامه دارد..
@Aghmiun
بنفشه طاهریان1_4987824028552004010.mp3
زمان:
حجم:
43.6M
#قسمت_سی_و_هفتم داستان خسرو و شیرین
@Aghmiun
🔘قشنگترین متنی که امروز خوندم:
با آدمایی که دوسشون دارید حرف بزنید؛
وقتی ناراحتن، وقتی خوشحالن، وقتی عاشقن، وقتی دلخورن و نمیتونن ببخشن، وقتی غصه امونشونو بُریده، وقتی اعصابشون خورده...
آدمیزاد اگه حرف نزنه، باید تنهایی بار درداشو به دوش بکشه؛
حرفِ دل آدمارو پیر میکنه؛ حرف بزنید.
@Aghmiun
🔘ازراست مرحومان / خیرا.. / زینالزاده / مقصودی عزت / حاج میرزا عبا / حاج میرزا ذکرعلی / وتنها فرد درقیدحیات برات بیسرای ( پورامجد ) سال ۱۳۴۳ مشهد مقدس حیات مسافرخانه .
@Aghmiun
سلام.
وقت همراهان عزیزمان بخیر وشادی.
بخش دیگری از خاطرات جناب پورامجد عزیز تقدیم میگردد.
بینهایت سپاسگزار شماهستیم آقای پورامجد بزرگوار🙏🙏
@Aghmiun
18.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #نگار #قسمت_چهلوسوم با شنیدن اون حرف ، سریع از جام بلند شدم و از اتاق دو
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#نگار
#قسمت_چهلوچهارم
با صدای احسان اشکامو با سر انگشتام پاک کردم و نگاهش کردم احسان با دلسوزی گفت:
- ببین نگار خانم شما مثل خواهر من میمونی خدا میدونه با سوسن هیچ فرقی نداری من خیلی برات ناراحتم این دوست من قابل اعتماده شما یه فرصت بده نمیگم که بیا باهاش ازدواج کن یه بار بیا و ببین و ببینش هر چی دیگه خودت میخوای نظرت چیه؟نگاهی به سوسن انداختم که سرش رو به علامت تایید بالا و پایین کرد نمیدونستم چیکار کنم، برگشتم و به احسان گفتم
-اگه داداشام بفهمن چی ؟احسان لبخندی زد و گفت
- نمیفهمن ،تو قبول کن من و سوسن میبریمت یه جایی که هیچکس نبینه .سری تکون دادم و چیزی نگفتم که سوسن خودش رو به سمتم کشوند بوسی از گونه ام برداشت و گفت:
- قربونت برم خیلی خوشحالم کردی ،باور کن قول میدم که پشیمون نمیشی.
چیزی بهش نگفتم و بلند شدیم و برگشتیم خونه خیلی استرس داشتم و گاهی پشیمون میشدم از چیزی که قبول کردم اگر برادرام میدیدن خون به پا میکردن و برام کلی حرف در می آوردن .آخر رسید اونروز که قرار بود با سوسن برم دم در به سوسن گفتم نمیام آخه دلم خیلی شور میزد ولی سوسن قبول نکرد و منو به زور برد چند کوچه پایین تر سوار ماشین احسان شدیم و راه افتادیم از شیشه عقب ماشین برمیگشتم و به پشت سرم نگاه میکردم همش حس میکردم کسی منو دیده توی راه بودیم تا اینکه احسان جلوی یه پارک نگه داشت تا حالا اونجا نرفته بودم و همه جاش برام غریبه بود ،به سوسن نگاه کردم که گفت
-پیاده شودیگه برو علی منتظرته
با تعجب بهش گفتم:
- مگه شما نمیاید؟
- نه عزیزم من همینجا میمونم تو برو و بیا خیالتم راحت باشه کسی نمیبینتتون.
همون موقع یکی به شیشه ماشین کوبید احسان شیشه رو پایین داد آقایی سرش رو پایین آورد و اول به احسان تعارف کرد و بعد به من و سوسن نگاه کرد و سلام کرد، سلامی زیر لب گفتم که لبخندی بهم زدسوسن سرشو نزدیک گوشم آورد و پچ زد
-برو پایین دختر زشته، برو هواتو دارم .سری تکون دادم و از ماشین پیاده شدم احسان از من خداحافظی کرد و گفت که من یه دوری میزنم و برمیگردم، با چشمای گشاد شده به سوسن نگاه کردم که چشمکی بهم زد و ازمون دور شدن نفس عمیقی کشیدم و برگشتم که چشمم به پسر افتاد ،ک دستاشو توی جیبش کرده بود و با لبخند زل زده بود بهم، از خجالت سرم رو پایین انداختم، با صدای بم و مردونه اش آروم گفت:
- نگار خانم بریم روی صندلی بشینیم، به جایی که اشاره کرد نگاه کردم و راه افتادم،، به صندلی گوشه پارک نزدیک شدیم، یه صندلی چوبی زیر یه درخت بید و یه جای دنج و خلوت رفتم روی صندلی نشستم، اونم اومد و کنارم نشست،کمی ازش فاصله گرفتم و دستی به چادرم کشیدم نگاهی به اطرافم انداختم که دورمون کسی نبود از استرس دهنم خشک شده بود ،این روزها مثل دیوونه ها شده بودم خیلی میترسیدم که کسی ببینتم مخصوصا غلام که منتظر یه همچین سوژهای ازم بود،نفس عمیقی کشیدم که بوی عطر مردونش توی دماغم پیچید زیر چشمی نگاهی بهش انداختم گلویی صاف کرد و شروع کرد به حرف زدن از شغلش گفت از سن و سالش و خونه ای که از خودش داره،وضع مالی خوبی داشت و سرکارگر بود، از همه چیز برام گفت و اینکه سوسن عکسم رو نشونش داده و همون لحظه گفته که من همین رو میخوام وقتی سوسن شرایطم رو بهش میگه باز هم قبول میکنه و میگه برام مهم نیست و من میخوامش، با دستی که جلوی چشمم تکون داد به خودم اومدم، تموم مدت زل زده بودم توی چشماش و به حرفاش گوش میکردم با لبخندی که زد از خجالت سرم رو پایین انداختم صورتم داغ شده بود دوست داشتم زمین دهن باز کنه و منو ببلعه نمیدونم کی بهش نگاه کردم و چرا این همه مدت خیره شده بودم بهش.حرفاش برام دلنشین بود، وقتی بهم گفت که میخوامت ته دلم خالی شد ،من واقعاً کمبود محبت داشتم و با چند تا کلمه حرفی که بهم زد نمیدونم چرا ولی از اینکه اومده بودم سر قرار خوشحال بودم ،چون برای چند لحظه توی یه دنیای دیگه ای بودم ، برای چند لحظه به هیچ چیزی فکر نکردم، حتی غصه دوری بچه هامم نخوردم و مغذم واقعا راحت بود ،وقتی حرفاشو زد از روی صندلی بلند شد و گفت:
- پاشو بریم قدم بزنیم
بدون حرف قبول کردم و بلند شدم و شروع کردیم به راه رفتن،یکی یکی ازم سوال میپرسید و منم جوابشو دادم و شروع کردم به حرف زدن، کلی براش درد دل کردم ،حرف هایی که توی دلم بود و سنگینی میکرد رو براش گفتم ،اون هم تمام مدت به حرفام گوش کرد و باهام همدردی کرد، وقتی حرفام تموم شد خیلی احساس سبکی می کردم ،همیشه با سوسن هم درد دل میکردم ولی اینقدر آروم نمیشدم خیلی وقت بود که با هم حرف میزدیم، اصلا نفهمیدم که زمان کی رفت.وقتی سوسن اینا اومدن دنبالمون توی دلم گفتم ای کاش بیشتر میموندیم نمیدونم چرا ولی احساس آرامش داشتم ،آرامشی که خیلی وقت بود دنبالش میگشتم و از خدا میخواستم.
ادامه دارد....
@Aghmiun