بیرگورچین کیمی دنسیز له میشم
بلبلــــم یازدا چمن سیزله میشم
اسکیــدن شانلی شرفلی ائلیدیم
دشمنه قارشی امان سیز سئلیدیم
زیروهسی چنلی دومانلی بئلیدیم
ایندی مدتدی کی چنسیزله میشم
منــــده اردملی ارنلر واریمیش
ستارا بابــــــکه تایلار یاشامیش
اوقــــدر ائلجه بیلنلر یاشامیش
اینـدی من ارسیز ارن سیزله میشم
دردمین یوخ آدی عنــوانی دئسم
حئیرته قالـــدیریر انسانی دئسم
باشقا بیــر سوزله بو معنانی دئسم
اوز دیاریم ده وطن سیز له میشم
درد منی یاندیریر اما اودی یوخ
اونلا آغزیمدا حیاتین دادی یوخ
دئمیرم دردلر ایچینده آدی یوخ
دئییـــرم من بئله من سیزله میشم
ای منیم من لیگیم ایمدادیمه یئت
دور، گه بیر منله قوووش دادیمه یئت
منی باس باغـــرووا فریادیمه یئت
بیلمیسن کی نئجـــه سنسیزله میشم.
🔘کریم مشروطه چی
🌼مصاحبه ای شنیدنی از این شاعرگرانقدر👇👇
@Aghmiun
47.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘مصاحبه باکریم مشروطه چی
@Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #نگار #قسمت_چهلوپنجم دورتا دورم فقط غم و غصه و دلهره شده بود، و از این چ
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#نگار
#قسمت_چهلوششم
یه روز صبح که از خواب بیدار شدم حالم خیلی بد بودسرم گیج میرفت و حالت تهوع داشتم جوری که از سر سفره صبحانه بلند شدم و دویدم سمت دستشویی مامان خیلی نگرانم شده بود، پشت در ایستاده بود و میگفت حالت خوبه؟وقتی اومدم بیرون به زور راه میرفتم که مامان دستمو گرفت و نشوندم بالای حال عرق سردی روی پیشونیمو گرفته بود و بدنم میلرزیدمامان میگفت چیزی بیرون خوردی و مسموم شدی ولی من از چیز دیگه ای میترسیدم سریع از جام بلند شدم و با اون حال بدم لباس پوشیدم که برم دکترمامان میخواست باهام بیاد ولی نذاشتم چون میترسیدم از چیزی که توی ذهنمه،به اسرارهای مامان توجهی نکردم و از خونه رفتم بیرون سوار تاکسی شدم و رفتم آزمایشگاه.بافکر کردن بهش حالم بدتر میشد وقتی آزمایش دادم از خانمه که اونجا بود خواهش کردم که جوابشو زودتر بهم بده و از بس که بهش التماس کردم گفت، تا یک ساعت دیگه بیا بگیر، همونجا روی صندلی ها نشستم و از استرس ناخن هامو کف دستم فشار میدادم حالم خیلی بد بود دست کردم توی کیفم و شکلاتی بیرون آوردم و گذاشتم توی دهنم یک ساعتی گذشت و خانمی اسم و فامیلم رو صدا زد با ترس از جام بلند شدم و به سمتش رفتم خانمه سرش رو بالا گرفت و کاغذ رو روی میز گذاشت و با لبخند گفت
-مبارکه بارداری عزیزم با شنیدن این حرف نزدیک بود بیفتم روی زمین، کاغذ رو از روی میز چنگ زدم و با پاهای لرزون به سمت صندلی رفتم و روش نشستم سرمو با دست گرفتم و نگاهی به کاغذ مچاله شده توی دستم انداختم حالا چه خاکی توی سرم میریختم.. این چه کاری بود من کردم. باید چیکار کنم.اگه علی این بچه رو قبول نکنه.اگه بزنه زیر حرفش و نیاد خواستگاریم چی.اونوقت من باید با یه بچه تو شکمم چیکار کنم ...خدایا نه .... از روی صندلی بلند شدم و از آزمایشگاه رفتم بیرون ،،خودم رو به تلفن همگانی رسوندم ،دستای لرزونم و توی کیفم بردم و سکه ای بیرون آوردم و توی تلفن زدم و با گریه شماره علی رو گرفتم ،،وقتی شروع به بوق خوردن کرد، تلفن رو توی دستم فشار دادم و برگشتم به بیرون نگاه کردم ،،صدای علی توی گوشم پیچید، با صدای لرزون گفتم :
-علی... علی من ....علی تا صدای منو شنید ،مکثی کرد و گفت:
- الو نگار... تویی؟ چی شده؟ داری گریه میکنی نگار ؟حالت خوبه ؟چی شده ؟
با هر کلمه ای که میگفت شدت گریه ی من بیشتر میشد ،،علی دادی سرم کشید و گفت:
- نگار مگه با تو نیستم میگم چی شده ؟بگو ببینم نصف عمرم کردی
نفس عمیقی کشیدم تا کمی آروم بشم ، اشکامو پاک کردم و گفتم :
-علی من حامله ام ، تازه آزمایش دادم و جوابشو گرفتم ،من حامله ام علی بچه تو توی شکم منه...
تا چند ثانیه صدای نفسهای علی بود که میشنیدم و بعد صدای بوق ممتد که مثل خنجری بود توی قلبم ،،گوشی رو از دم گوشم برداشتم و نگاهی بهش انداختم و سر جاش گذاشتم ،اشکام یکی یکی از چشمم بیرون میومد.با دلی شکسته راه افتادم سمت پیاده رو ،راه میرفتم و اشک میریختم ،حتی توجهی به آدم های اطرافم که برمیگشتن و نگاهم میکردن نداشتم ،رفتم توی پارک و روی یه صندلی نشستم ،دستمو روی شکمم گذاشتم ،حالا باید چیکار میکردم با یه بچه توی شکمم،اگه بقیه بفهمن چی ....
تا شب توی خیابونا تاب خوردم و فکر کردم ،نمیدونستم چیکار باید بکنم ،وقتی برگشتم خونه غفار و محسن و سوسن اونجا بودن،مامان همشون رو خبر کرده بود و دلنگران من شده بود ،محسن و غفار تا چشمشون به من افتاد وایسادن سرم داد و بیداد کردن ،ولی اینقدر حالم بد بود که اصلا جواب هیچکدومشون رو ندادم و رفتم توی اتاقم ،پشت سرم سوسن اومد تو و درو بست ،چادرم رو از سرم در آوردم و انداختم روی چوب لباسی که سوسن گفت :
-نگار حالت خوبه؟علی چیزیش شده؟اتفاقی افتاده؟
نگاهی بهش انداختم ،همش تقصیر اون بود ،اون نباید من و علی رو با هم آشنا میکرد ،اگر بفهمه من حاملم چی ؟اون که نمیخواست این اتفاق برای من بیفته ،اون میخواست من خوشبخت بشم ،میخواست منم از تنهایی در بیام ،ولی خودم گند زدم به همه چی ،گند زدم به زندگیم ،با صدای سوسن از فکر بیرون اومدم و چشم دوختم بهش ،سوسن با تعجب و نگرانی گفت:
-نگار تو مثل همیشه نیستی چت شده؟بگو به من ..
جلوتر اومد و دستش رو روی بازوم گذاشت و با لبخند گفت :
-تو مثل خواهر منی نگار ،من خیلی دوستت دارم ،اگر مشکلی داری بهم بگو خودم هلش میکنم
اول به دستش و بعد به چشماش خیره شدم ،چی بهش بگم ،چطور بهش بگم، با صدای آرومی زیر لب گفتم :
-ع ع علی ....
-علی چی نگار ؟بگو ببینم اتفاقی افتاده؟
دوباره اشکام صورتم رو خیس کردن،سوسن با دیدن چشمای اشکیم ترسش بیشتر شد و با نگرانی گفت:
-نصف عمرم کردی ،بگو ببینم چته دختر ،چه اتفاقی برای علی افتاده ؟
دماغم رو بالا کشیدم و گفتم
-علی جواب گوشیمو نمیده ،اون رفته شهرستان هرچی هم بهش زنگ میزنم جواب نمیده...
ادامه دارد..
•┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈•
@Aghmiun
7.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
" خدا هست "
بار ها عرض کردم دیدن بعضی از کلیپ ها به اندازه خواندن چندین جلد کتاب آموزنده هست.
کلیپ " خدا هست" هم یکی از آن کلیپ های ارزشمند و دیدنی هست که ارزش چندین بار دیدن دارد.
@Aghmiun
ارسالی : مخاطب گرامی کانال مون
2.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اینها پدر و مادر های اندونزیایی هستند که فرزندان شان را به مدرسه می رسانند ....
نیاز به توضیح بیشتر نیست ، خودتان رفتار و کردارشان را ملاحظه بفرمایید ...
@Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #نگار #قسمت_چهلوششم یه روز صبح که از خواب بیدار شدم حالم خیلی بد بودسرم
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#نگار
#قسمت_چهلوهفتم
سوسن نفس عمیقی کشید و دستشو روی قلبش گذاشت و گفت
- تو که منو جون به لبم کردی دختر گفتم چی شده خوب شاید نتونسته جواب بده تو هم نگران نباش من به احسان میگم بهش زنگ بزنه، خیالت راحت باشه، حالا هم اشکاتو پاک کن و بگیر بخواب که مامانت اینا اینجوری نبیننت که هردومون رو میکشن اگر چیزی بفهمن سری تکون دادم و چیزی نگفتم سوسن بدون حرف دیگه ای از اتاق بیرون رفت لباسامو عوض کردم و رفتم زیر پتو که مامان نیاد و سوال پیچم کنه تا صبح خوابم نبرد و فقط گریه میکردم هزار تا فکر و خیال توی ذهنم میومد که دیوونم میکرد، به خودم دلداری میدادم که علی میاد و باهام ازدواج میکنه و منو از این گرفتاری نجات میده ولی چقدر خوش خیال بودم ،از فردای اون روز هرچی بهش زنگ زدم گوشیش خاموش بود نمیتونستم دست روی دست بزارم که بچه توی شکمم رشد کنه و آبروم بره مجبور شدم برم و همه ماجرا رو به سوسن بگم سوسن وقتی فهمید کلی سرزنشم کرد و بد و بیراه بارم کرد که چرا اجازه دادم بهم دست بزنه ولی من اون روز گول خوردم، اصلا نمیدونم چم شده بود که گذاشتم علی باهام اون کارو بکنه،سوسن بهم قول داد پیداش میکنه و خبر میده ،سر قولشم موند یه روز بهم زنگ زد و گفت که با علی و احسان تو یه پارک نشستن آدرس رو ازش گرفتم و با عجله لباس پوشیدم و از خونه زدم بیرون مامان خیلی مشکوک شده بود، ولی من هیچی برام مهم نبودسوار تاکسی شدم و خودم رو به پارک رسوندم، توی پارک میدویدم و مثل دیوونه ها به اطرافم نگاه می کردم که علی رو پیدا کنم ، قلبم داشت از جاش کنده میشد،، بیشتر از هرچیزی دلتنگش بودم،دلتنگه نگاهش صحبت کردنش چشمم به سوسن افتاد که ایستاده بود و برام دست تکون میداد با قدمهای بلند خودم رو بهش رسوندم علی وقتی چشمش به من افتاد سریع نگاشو ازم گرفت این علی با علی که من میشناختم خیلی فرق میکرد احسان از روی صندلی بلند شد و بهم تعارف کرد که بشینم، تشکری کردم که سوسن شروع کرد به حرف زدن و به علی گفت که من حاملم و باید تکلیفم رو مشخص کنه، جلوی احسان از خجالت داشتم آب میشدم، همه جام عرق کرده بود و لب هام از خجالت خشک شده بود ،سرم رو بالا گرفتم و به علی نگاه کردم ،چقدر دلتنگش بودم، چقدر دوستش داشتم اونم چشم دوخته بود به من توی دلم به خدا التماس میکردم که فقط قبولم کنه و باهام ازدواج کنه، باز هم امید داشتم بهش ولی با حرفی که زد دنیا روی سرم خراب شد
- من نمیتونم باهات ازدواج کنم سوسن و احسان هم خوب میدونن..
کاسه چشمام پر از اشک شده بود و بغض داشت خفم میکرد با پاهای لرزون دو قدم جلو رفتم و روی صندلی نشستم سرم گیج میرفت، علی اومد بالای سرم ایستاد و گفت :
-نگار نمیدونم سوسن اینا چی بهت گفتن من مجبور شدم به خاطر نقشه اینا که حالت خوب بشه وارد این بازی بشم نگار من زن و بچه دارم.
با شنیدن این حرف سرم رو بالا گرفتم با تعجب و دهن باز زل زدم توی چشماش ، حرف آخرش توی سرم اکو میشد ،،یاد روزی افتادم که رفتم خونش ،اون قاب عکس پسر بچه ،دم در وقتی همسایشون منو دید و زیر لب چیزی گفت ،یعنی زن و بچش توی همین شهر بودن ،یعنی اون خونه خودش بود ،یعنی منو فریب داده بود ، اصلا نمیتونستم باور کنم ،،اونا با من چیکار کردن ، چرا با سرنوشت و احساسات من بازی کردن، چشم از علی گرفتم و خیره ی کفشام شدم ،، شدت گریه ام بیشتر شده بود ،،علی روبه روم روی پاش نشست و با صدای آرومی گفت:
- نگار من دوستت دارم، باور کن میتونمم باهات باشم ،ولی ازدواج نه ....بچه رو هم سقطش میکنیم ،خودم آشنا دارم.حرفاش مثل خنجری بود توی قلبم ،،دستامو روی صورتم گذاشتم و با صدای بلند شروع کردم به گریه کردن،، ضجه میزدم و تو دلم سوسن رو نفرین میکردم،،، منو چی دیدن، یه زن هرزه که کمبود محبت داره و احتیاج به یکی،،، اونا منو چی دیده بودن که اینکارو باهام کردن،، مگه من با سوسن چیکار کرده بودم ،،عصبی از جام بلند شدم و رفتم روبه روی سوسن ایستادم و داد زدم:
- مگه من چیکارت کرده بودم،، تو میدونستی این زن و بچه داره ؟چرا باهام اینکارو کردی ؟تو ندیدی من چقدر بدبختی کشیدم، ندیدی چه بلاهایی سرم اومد که بازم این کارو کردی؟ چرا سوسن ؟حالا من چیکار کنم؟
سوسن دستمو گرفت و گفت:
- نگار باور کن من نمیدونستم اینجوری میشه،، من نمیدونستم که..
علی با صدایی که از عصبانیت میلرزید میون حرف سوسن پرید و گفت:
- نمیدونستی ؟چی میگی دختر داری؟ چرا نمی دونستی، مگه تو نیومدی به من گفتی خواهر شوهرم حالش خوب نیست و بیا چند وقتی از این حال و هوا درش بیار مگه نگفتی تنهاست و به یکی نیاز داره حالا نمیدونستی چی ؟ واقعاً که سوسن واقعنکه.چرا دروغ میگی همه چی رو گردن من میندازی؟ با تعجب به سوسن چشم دوخته بودم اصلا حرفای علی برام قابل هضم نبوداون چی میگفت،اون گفت دختر دایی.
ادامه دارد...
@Aghmiun
بنفشه طاهریان1_5024021682210210040.mp3
زمان:
حجم:
48.5M
#قسمت_سی_و_هشتم داستان خسرو و شیرین
@Aghmiun
OmidBarg Rizan.mp3
زمان:
حجم:
10.2M
🌹عاشقانه❤️
گر چه این شهر شلوغ است
ولی باور کن
آنچنان جای تو خالیست
صدا میپیچد
🌹🌹🌹🌹🌹
دیگران را اگر از ما خبری نیست
چه باک،
نازنینا
تو چرا بیخبر از ما شدهای؟
👤 شهریار
🌹🌹🌹🌹🌹
پروانه سوخت یک شب و آسود جان او
ما عمرها ز داغ جفای تو سوختیم...
رهی معیری.
🌹🌹🌹🌹🌹
تو مثلِ
خنده ی گل
مثل خواب پروانه
تو مثل آن چه که نا گفتنی است زیبایی
چگونه سیر شود چشمم ...
از تماشایت ؟!♥
- حسین منزوی
🌹🌹🌹🌹🌹
لَرزه بَر دَستان و لُکنَت بَر زَبان و نَبض تُند
وَصف حالم چون ببینَم یکنظر چشمِ تو را
#متینــعلیجانی
🌹🌹🌹🌹🌹
پروانه سوخت یک شب و آسود جان او
ما عمرها ز داغ جفای تو سوختیم...
رهی معیری.
🌹🌹🌹🌹🌹
زِ خضر گیرم و بر خاک ریزم آبِ حیات
به زندگی شدهام بسکه سرگران بیتو
کلیم کاشانی.
🌹🌹🌹🌹🌹
کاش دور و بر ما این همه دلبند نبود
و دلم پیش کسی غیر خداوند نبود
آتشی بودی و هر وقت تو را میدیدم
مثل اسپند دلم جای خودش بند نبود
مثل یک غنچه که از چیده شدن میترسید
خیره بودم به تو و جرئت لبخند نبود
هر چه من نقشه کشیدم به تو نزدیک شوم
کم نشد فاصله، تقصیر تو هر چند نبود
آه ای تابلوی تازه به سرقت رفته
کاش نقاش تو این قدر هنر مند نبود
کاظم بهمنی
@Aghmiun
هدایت شده از کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
10M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
❇️دکترالهام محمدی.
🌸روانشناس
❇️متخصص روابط بین فردی
@Aghmiun
هدایت شده از کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
8.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌹خیلی باید بگذره تا بفهمی هیچ چیز ارزش جروبحث کردن باهمسرت رانداره....
@Aghmiun