سن غصہ لے من غصہ لے یاردان جواب گلمیر ولی
یوللاردا قالدے گوزلریم یورقونلادیم اولدوم دلی
من قالمیشام بیرگوشہ دہ یارگلمیرے نینیم نئجه
یالقیز قالیب یول گوزلورم دنیام اولوبدور غصہ لے
@Aghmiun
www.iranseda.irPart06_بوستان سعدی.mp3
زمان:
حجم:
14.1M
🎙#کتاب_صوتی
📚#بوستان_سعدی
📌بخش ششم
🌟حكايت مرزبان ستمکار با زاهد/ گفتار اندر نگه داشتن خاطر درويشان و ...🌟
❖¦ @Aghmiun
www.iranseda.irPart07_بوستان سعدی.mp3
زمان:
حجم:
10.8M
🎙#کتاب_صوتی
📚#بوستان_سعدی
📌بخش هفتم
🌟اندر معني عدل و ظلم و ثمره آن/ حكايت برادران ظالم و عادل و عاقبت ايشان و ...🌟
❖¦ @Aghmiun
www.iranseda.irPart08_بوستان سعدی.mp3
زمان:
حجم:
12.9M
🎙#کتاب_صوتی
📚#بوستان_سعدی
📌بخش هشتم
🌟 گفتار اندر نكوكاري و بدكاري و عاقبت آن ها/ حكايت شحنه مردم آزار/ حكايت حجاج يوسف🌟
❖¦ @Aghmiun
www.iranseda.irPart09_بوستان سعدی.mp3
زمان:
حجم:
22.8M
🎙#کتاب_صوتی
📚#بوستان_سعدی
📌بخش نهم
🌟 گفتار اندر بي وفايي دنيا/ در تغير روزگار و انتقال مملكت/ حكايت قزل ارسلان با دانشمند و ...🌟
❖¦ @Aghmiun
www.iranseda.irPart10_بوستان سعدی.mp3
زمان:
حجم:
8.6M
🎙#کتاب_صوتی
📚#بوستان_سعدی
📌بخش دهم
🌟حكايت مامون با كنيزك/ حكايت درويش صادق و پادشاه بيدادگر و ...🌟
❖¦ @Aghmiun
ای لحظات خوش که هنوز از راه نرسیده اید
آیا نمی شود راه کوتاه تری در پیش بگیرید
قبل ازاینکه دل هایمان فرتوت بشوند ؟
نزار قبانی
@Aghmiun
📓اثــر طـلــب
یحیی بن خالد به چیزی که یکی از دوستانش داشت نیازمند شد.
کسی گفت: از او بطلب
یحیی بیدرنگ جواب داد:
بگذار وی مانند قدیم با من
دوست بماند و طلب میان ما جدایی نیندازد.
@Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #نگار #قسمت_پنجاهویکم چادرم رو سرم کردم سینی رو از دستش گرفتم و از آشپزخ
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#نگار
#قسمت_پنجاهودوم
با صدای عاقد که بله رو ازم می خواست از فکر بیرون اومدم و از توی آیینه ی روبروم خیره شدم به کیارش،کیارشی که قراربود شوهرم بشه و من با یه جواب بله تموم زندگیم رو به دستش می دادم ،چشم ازش گرفتم و با صدای آرومی بله رو گفتم،صدای دست زدن توی سالن پیچید یکی یکی اومدن و بهمون تبریک گفتن مامان اومد و صورت هردومون رو بوسید و بهمون تبریک گفت و به کیارش گفت دخترمو دست تو میسپارم خوشبختش کن کیارش دستش رو روی چشمش گذاشت و گفت چشم مادر جون ،،خواهر کیارش که اون شب باهاشون اومده بود دوتا جعبه انگشتر آورد و به دستمون داد ،،حتی برای خریدن حلقه هم منو با خودشون نبرده بودن حلقه ها رو دست هم کردیم و از محضر اومدیم بیرون ،،همه خوشحال بودن به جز من ،،باورم نمیشد که دیگه یه زن متاهلم ،،چقدر زود همه چی اتفاق افتاد مهمونا هرکدوم سوار ماشین شدن و رفتن، سوسن و مامان و محسن بعد از خداحافظی با بقیه اومدن نزدیک منو کیارش که بدون حرف دم در محضر ایستاده بودیم، محسن دستی پشت کمر کیارش زد و گفت، شادوماد، آخر خودتو چسبوندی به ما..هر دوشون بلند زدن زیر خنده.. چشم ازشون گرفتم و صورتمو برگردوندم که نگاهم به سوسن افتاد که با لبخند زل زده بود به کیارش ، زیر چشمی نگاهی به کیارش کردم که اونم هی به سوسن نگاه میکردنفسم رو با صدا بیرون دادم ،حوصله هیچ کدومشون رو نداشتم، ایناهم اصلا حالشون خوب نیست.مامان که دید من خسته و کلافه ام رو به محسن گفت ،خوب محسن مادر بیا بریم تا این دو تا جوون هم برن سر زندگیشون خسته شون نکن وقت واسه حرف زدن زیاده،، مامان چی میگفت؟ یعنی من قراره همین الان باهاش برم پس چرا به من چیزی نگفته بودن یه قدم به مامان نزدیک شدم و با صدای آرومی گفتم:
-مامان چی میگی؟ من باید برم؟ مامان من میخوام بیام خونه .مامان لبش رو به دندون گرفت و گفت:
- دختر زشته یه موقع آقا کیارش میشنوه، اون دیگه شوهرته ،همه چی هم خودش داره، بهتره بری سر زندگیت، دختر ۱۲ ساله نیستی که با جشن بفرستمت خونه ی بخت، برو مادر انشالله خوشبخت بشی ،حواستو جمع کن به شوهرتو به زندگیت ،این بار راه برگشتی نیست، تو روی دوست و دشمن خوب زندگی کن و سرافرازم کن، فدای تو بشم.با ناراحتی سری تکون دادم و چیزی نگفتم که مامان گفت لباساتم توی ماشین آقا کیارشه ساکتو خودم بستم برو مادر صورتش رو بوسیدم و محکم بغلش کردم دلم میخواست دم محضر زار بزنم برگشتم و به کیارش نزدیک شدم که داشت با سوسن و محسن حرف میزد سوسن تا چشمش به من افتاد با ناز و عشوه به کیارش گفت آقا کیارش هوای نگار خانم مارو داشته باش، خیلی خجالتیه ها بعدش هم بلند زد زیر خنده دختره ی بی شعور نمیفهمید چی میگه، با محسن خداحافظی کردم و با کیارش راه افتادیم سمت ماشین،کیارش در رو برام باز کرد، نگاه آخرم رو به مامان انداختم که دستی برام تکون داد، سوار ماشین شدم و کیارش در رو بست و خودش هم اومد و سوار شد و راه افتاد سمت خونش...
سرم رو به شیشه ماشین تکیه داده بودم و به بیرون نگاه میکردم و توی فکر بودم ،،توی فکر آینده نامعلومم با کیارش، آیندهای که نمیدونستم چی میشه و چه چیزهایی در انتظارمه، با صداش کمی خودم رو روی صندلی جابجا کردم و سرم رو سمتش چرخوندم،، نیم نگاهی بهم انداخت و گفت:
- اینقدر تو فکری که متوجه نشدی چی گفتم، نببینم ناراحتی ،چی شده خانم ؟نکنه منو نمی پسندی ؟
با خجالت سرم رو پایین انداختم، خجالت بود یا ترس نمی دونم، فقط دلم هیچ مردی رو نمی خواست ،تا خونه کیارش کلی باهام حرف زد و مسخره بازی در آورد و از خودش برام گفت، با حرفاش و رفتارش کمی دلم قرص شده بود که آدم خوبیه و میشه بهش تکیه کرد ،،به قول محسن یکی از خوبیهاشم همین بود که پولدار بود و حداقل بعد از اون همه بدبختی و آوارگی توی خونه رضا الان دیگه می تونستم توی رفاه باشم و طعم خوشی رو بچشم...!!
وقتی رسیدیم خونه، کیارش در رو برام باز کرد و بهم تعارف کرد ،اول من رفتم و پشت سرم هم خودش اومد تو ،از دیدن خونه چشمام برقی زد خونه خیلی زیبا و بزرگی بود، از حیاط و نمای بیرونش میشد فهمید که چقدر بزرگ و زیباست، به دور تا دور حیاط نگاه کردم که پر از درخت و گل های خیلی زیبا بود ،تختی گوشه حیاط زیر یکی از درختا بود که عاشقش شدم ،، به سمت ساختمون راه افتادم .همونطور که حدس میزدم ساختمون هم مثل بیرون خیلی قشنگ و بزرگ بود و با وسایل خیلی زیبایی چیده شده بود ،،کیارش به سمت اتاقی رفت و درش رو باز کرد و ساکم رو داخلش گذاشت و بیرون اومدو گفت نگار برو لباساتو عوض کن من دارم میرم بیرون تا شب هم شاید نیام، همه چیزم توی یخچال هست، یه شام درست کن که بیام با هم بخوریم، سری تکون دادم و باشه ای زیر لب گفتم ،بدون حرف دیگه ای رفت بیرون،به دور تا دور خونه نگاهی انداختم.
ادامه دارد....
@Aghmiun