4.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
از استاد محمد بهمن بیگی : آری از پشت کوه آمده ام، چه میدانستم اینور کوه باید برای ثروت حرام خورد برای عشق خیانت کرد برای خوب دیده شدن دیگری را بد نشان داد برای به عرش رسیدن دیگری را به فرش کشاند. وقتی هم با تمام سادگی دلیلش را می پرسم میگویند: از پشت کوه آمده. ترجیح میدهم به پشت کوه برگردم. و تنها دغدغه ام سالم برگرداندن گوسفندان از دست گرگها باشد تا اینکه اینور کوه باشم و گرگ...
@Aghmiun
6.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘بیاد مادران آسمانیمون....
@Aghmiun
3.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔘کاش اله اوشاق اولیدیم...
@Aghmiun
جناب آقای برات پورامجد1_14871931892-mc-mc.mp3
زمان:
حجم:
17.8M
🌼جناب پورامجدعزیز از خاطرات قدیم و درمورد ورزش سالهای دور برامون تعریف میکنند...
مجددا ازایشان بابت زحماتی که میکشند تشکر میکنیم🙏🙏🙏❤️
@Aghmiun
MoghamMusic Mogham (47).mp3
زمان:
حجم:
8.2M
🔵 عارف بابایف 🎶
@aghmiun
2.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ما زمانی میبازیم که به حرف قلبمون
گوش نمیدیم...
ما اسیر حرف مردم شدیم واین یعنی باخت...
@Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #نگار #قسمت_پنجاهوچهارم فکر میکردم شکاکه و اخلاقش اینجوریه تا اینکه یه
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#نگار
#قسمت_پنجاهوپنجم
گاهی اینقدر عصبی میشد که ازش میترسیدم و گاهی مثل بچه ها فقط گریه میکرد و منم پا به پاش گریه میکردم .اون شب آماده شدیم و بعد از خریدن شیرینی و کادو رفتیم خونه مامان،، وقتی رسیدیم غفار و زنش و محسن و سوسن هم اونجا بودن، با همشون تعارف کردیم و شیرینی و کادویی که خریده بودیم و به دست مامان دادم،، هممون دور هم نشسته بودیم و میگفتیم و میخندیدیم ،بعد از مدتها من تونسته بودم باز هم از ته دل بخندم و خوشحال باشم،، ای کاش کیارش همیشه حالش خوب بود،،ای کاش هیچوقت مریض نبود و من همیشه همینقدر خوشحال بودم ولی خوشحالی های من خیلی کوتاه بودنمی تونستم طعم خوشبختی رو بچشم داشتم میوه میخوردم که غفار از جاش بلند شد و به سمت اتاق رفت و من رو هم صدا زد که برم پیشش تعجب کردم یعنی غفار باهام چیکار داشت چاقو رو توی بشقاب گذاشتم و از جام بلند شدم و به سمت اتاق رفتم غفار توی اتاق راه میرفت و خیلی کلافه بود تا چشمش به من افتاد نزدیکم شد و با صدای آرومی گفت:
- نگار حواست به زندگیت هست؟ به شوهرت هست ؟نگار خوشبختی ؟
چرا و اون حرفها رو میزد چرا انقدر کلافه بود سری تکون دادم و گفتم
-چطور مگه داداش چی شده ؟اره من خوشبختم چرا این حرفارو میزنی
غفار خیلی عصبی بود و یه چیزی خیلی ناراحتش کرده بود نفسش رو با صدا بیرون داد و گفت
- نگار چرا اینقدر سوسن و کیارش بهم نگاه میکنن؟ از وقتی اومدی من حواسم بهشون هست، هی زیر چشمی بهم نگاه میکنن، اصلاً چرا کیارش باید به زن داداش من نگاه کنه، یکم حواستو به زندگیت جمع کن، دیگه حالا یکم زن باش ،نذار این زندگیت هم مثل قبلی به فنا بره و مردم بگن مقصر دخترست و رضا هیچ تقصیری نداشته.گفت و از اتاق رفت بیرون، اصلا باورم نمیشد، نمیتونستم چیزی که توی ذهن غفار بود رو باور کنم ،با ناراحتی از اتاق رفتم بیرون و کنار کیارش نشستم و به روی خودم نیاوردم ،چشمم به مامان افتاد که نگاهم می چکرد و لب زد چی شده، سری بالا انداختم و به بقیه نگاه کردم، حرف غفار توی ذهنم بود و من رو به شک انداخته بود ،جوری که بقیه متوجه نشن شروع کردم به نگاه کردنه سوسن و کیارش ،غفار راست میگفت ،اونا دائم بهم نگاه میکردن و سوسن هی عشوه میومد .نگاهم به شالش افتاد که باز گذاشته بود.دیگه نتونستم تحمل کنم از جام بلند شدم و رفتم سمت دستشویی و آبی به صورتم زدم،،هی خود خوری میکردم،، نمی تونستم سکوت کنم و آخر هم سوسن رو کشوندم یه گوشه ای و با عصبانیت بهش گفتم چرا به شوهر من نگاه میکنی ،چی از زندگیم میخوای،،اما اون اصلا براش مهم نبود که من اون حرفا رو بهش میزنم، زهر خندی کرد و گفت حالتو جا میارم، من رو تهدید میکرد،، گفت و راهشو کشید و رفت، اصلاً متوجه حرفاش نشدم که منظورش چی بود، مگه میخواست چیکار کنه، هر غلطی می خواست بکنه من نمیتونستم دیگه سکوت کنم و تصمیم داشتم که به محسن بگم جلوشو بگیره، وقتی برگشتم خونه هیچی به کیارش نگفتم ،جرات نداشتم بهش حرفی بزنم و عصبیش کنم، برای همین بدون حرف رفتم و خوابیدم و کلی پیش خودم نقشه کشیدم که فردا حال سوسن رو جا بیارم و زهرمو بهش بریزم، غافل از اینکه سوسن یه زن کثافط بود و راز من رو پیش خودش نگه نداشت.صبح با صدای تلفن از جام بلند شدم و از اتاقم اومدم بیرون ،خبری از کیارش نبود، به سمت تلفن رفتم و جواب دادم تا گفتم الو صدای داد غفار تنم رو لرزوند،
- نگارچه غلطی کردی؟ محسن چی میگه ؟از کی حامله شدی؟ الان میام حالتو جا میارم دختره ی عوضی.. با شنیدن اون حرف ها یاد حرف سوسن افتادم که تهدیدم میکرد،پس بالاخره کار خودش رو کرد ،،غفار هنوزم داد و بیداد میکرد و تهدیدم می کرد یه لحظه به خودم اومدم و تلفن رو قطع کردم.از استرس دور خودم تاب میخوردم و دستای لرزونم رو توی موهام میکشیدم و خدارو صدا میزدم،، اگر به گوش کیارش برسونن چی، اون منو میکشه ،قبل برادرام اون سرمو میبره، خدایا باید چیکار کنم.به سمت اتاق پا تند کردم باید می رفتم ،لباسامو با عجله پوشیدم و از خونه بیرون زدم ،بی هدف توی خیابونا میدویدم و نمیدونستم چیکار کنم ،حالا کجا میرفتم ،دستمو برای یه تاکسی تکون دادم سوار شدم و آدرس خونه ی گلنارو دادم ، راهش دور بود ولی جای دیگه ای رو نداشتم که برم و فقط اونجا به ذهنم رسید، تا خونه گلنار فقط گریه کردم و توی دلم خدا رو صدا میزدم وقتی رسیدم می خواستم کرایه رو حساب کنم که یادم افتاد کیفم رو نیاورده بودم ،به راننده گفتم که چند لحظه صبر کنه تا کرایشو براش بیارم رفتم در خونه گلنارو زدم بعد از چند دقیقه پسرش آرش اومد و درو برام باز کرد ،از دیدنم اونم اینقدر بی خبر و با اون چشمای قرمز کلی تعجب کرد ولی چیزی نگفت و بهم سلام کرد جوابشو دادم و بهش گفتم که پول راننده رو حساب کنه، ارش رفت و منم رفتم توی خونه.
ادامه دارد....
@Aghmiun
5.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ارسالی مخاطب گرامی مون آقای نادر امیر نژاد
@Aghmiun