eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.5هزار دنبال‌کننده
15هزار عکس
17.1هزار ویدیو
116 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
نوحه باکسSalim-Moazzenzadeh-34.mp3
زمان: حجم: 4.8M
بانو! مزار تو در سینه عاشقان توست. پس از تو تمام یاس‌های زمین، کبود می‌رویند‎. ‎ ◾️◾️◾️ ما زنده به لطف و رحمت زهرائیم مامور برای خدمت زهرائیم روزی که تمام خلق حیران هستند ما منتظر شفاعت زهرائیم‎. @Aghmiun
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌹سلام صبح‌بخیر امروز براتون 🌹عاقبت بخیری و خوشبختی آرزومندم 🌼امروز را آغازی تازه بدان... 🌺زندگی رودخانه ایست که 🌼مدام به سمت آینده در جریان است. 🌺هیچ قطره ای از آن 🌼دو بار از زیر یک پل رد نمی شود. 🌺برخیز و به سمت پیروزی حرکت کن @Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #نگار #قسمت_پنجاهوششم گلنار توی آشپزخونه بود ، رفتم دم اشپزخونه و صداش ز
دم در مامان اومد بازوشو گرفت و شروع کرد به نفرین کردن و به خاک بابام قسمش داد که دست از سرم برداره،غفار بیخیال شد و از خونه بیرون رفت،برگشتم به مامان نگاه کردم و سرجام نشستم و زجه زدم .چرا من اینقدر بدبخت بودم.گلنار بدون اینکه به من چیزی بگه دست مامانو گرفت و بردش بالای حال و براش آب قند آورد ،هوا تاریک شده بود و توی این چند ساعت هممون ساکت یه گوشه نشسته بودیم ،خیلی میترسیدم از اینکه غفار به کیارش چیزی گفته باشه،جرئت نداشتم بلندشم و زنگ بزنم خونه ‌‌.مامان بلند شد و به آرش گفت که براش آژانس بگیره که برگرده خونه،هیچی به من نمیگفت و بدون اینکه حتی نگاهم کنه چادرش رو سرش کرد و منتظر تاکسی ایستاد، نگاهی به همشون انداختم و از جام بلند شدم و به سمت گلنار رفتم و بهش گفتم گلنار آبجی من میتونم خونه تو بمونم ،چند روز میمونم و بعدش میرم ولی گلنار خیلی زود مخالفت کرد و با طعنه گفت عزیزم تو یه زن مطلقه ای، من شوهرم حالا ازسرکارمیاد پسر بزرگ دارم اگر مامان بود اشکالی نداشت ولی تنهایی نه. اون لحظه بود که برای بار چندم توی اون خونه شکستم اون منو چی میدید، چی پیش خودش فکر می کرد که شوهرش رو از چنگش بیرون میارم دیگه نتونستم اونجا بمونم ،چادرم رو برداشتم و از اونجا زدم بیرون هیچ پولی نداشتم که برگردم خونه مامان هم پشت سرم اومد بیرون تا سر خیابون با هم رفتیم و سوار ماشین شدیم و برگشتیم خونه وقتی رسیدیم مامان آدرس خونه کیارش رو داد و اول منو پیاده کرد و بعد هم خودش رفت دلم میخواست برگردم خونه پیش مامان دوست داشتم پیشش باشم ،ولی می ترسیدم که اون هم بهم طعنه بزنه و منو راه نده .زنگ درو زدم که بعد از چند دقیقه کیارش در رو برام باز کرد، وقتی رفتم تو دم در حال ایستاده بود ،از دیدنش دلهره گرفتم ،وقتی نزدیکش شدم شروع کرد به دعوا کردن و گفت که کدوم گوری بودی ،اصلا حوصله بحث کردناشو نداشتم، باز هم بهش دروغ گفتم که پیش مامان بودم و حالش زیاد خوب نبود،چقدر این روزها برای نجات دادن خودم راحت دروغ میگفتم. کیارش هم وقتی دید حوصله ندارم و حالم بده زیاد پاپیچم نشد و رفت توی اتاقش،خداراشکر میکردم که غفار چیزی بهش نگفته ،وگرنه کسی نبود که از دستش نجاتم بده.روزها می گذشت و من هر روز تنهاتر و افسرده تر میشدم دیگه خونه مامانم نمیرفتم مدتی بود به دیدن یاسمین نمیرفتم،هیچ کسی سراغی ازم نمیگرفت و من با همه دردهایی که توی دلم داشتم با کیارش هم سر میکردم، اون هر روز حالش بدتر میشد ،اون هم خانوادش سراغشو نمیگرفتن و گاهی میومدن و سری بهش میزدن و می بردنش دکتر ،مادرش یه بار بهم گفت که کیارش مریضه و ناراحتی اعصاب داره و باید بستری بشه، ولی اون نمیرفتو روز به روز حالش بدتر می شد چرا اونا به من نگفته بودن ،مگه خودش مادر نبود،،مگه زن نبود،پس چرا منو بدبخت کردن... انگار همه دست به دست هم داده بودن که منو عذاب بدن.کیارش هر بار چشمش به من می افتاد میگفت می خوام طلاقت بدم و از زندگیم برو بهم میگفت که توی زندگی من نمون... ولی من دیگه هیچ جایی رو نداشتم که برم، کجا میرفتم ؟همه قید منو زده بودن و من فقط دلخوش به کیارش بودم کیارشی که از سرگذشت من خبری نداشت ...رفتارهای کیارش روی من خیلی تاثیر گذاشته بود من هم مثل اون شده بودم گاهی پا میشدم و دور خودم میچرخیدم انگار چیزی گم کرده بودم ساعت ها می نشستم و گریه میکردم هر روز حالم بدتر میشد جوری که فکر خودکشی به سرم زده بود و هیچ کسی هم نبود که به دادم برسه کیارش باز هم بهتر از من بود اون خانواده‌ای داشت که ببرنش دکتر، اما من اینقدر توی اون حال و روز موندم که اخر .یه روز نشسته بودم و کیارش هم داشت مجله میخوند یهو همه چیز مثل یه فیلم از جلوی چشمام رد شد روزی که وسایلم رو میبردن روزی که بچه هامو ازم گرفتن روزی که بچم رو سقط کردم یهو از جام بلند شدم و دستم رو روی گوشم گذاشتم و شروع کردم به جیغ زدن انقدر جیغ زدم و گریه کردم که کیارش زنگ زد به مامان گفت که تو چه حالیم لباسامو آورد و به زور تنم کرد فقط گریه می کردم و میگفتم ولم کنید، کیارش منو رسوند بیمارستان. اونروز منو بستری کردن و اونشبم مساوی شد با یک ماه موندنم روی اون تخت سفید بیمارستان. توی اون یک ماه هر روز دارو مصرف میکردم ، هیچ وقت فکرشو نمیکردم یه روز به اینجا برسم من نگار دختر منیژه‌‌‌‌. حالا مثل یه آدم روانی و مریض روی تخت بیمارستان افتاده بودم و با دارو نفس می کشیدم آره من فقط نفس میکشیدم. بدون هیچ امیدی برای ادامه دادن زندگی.حس میکردم چون رضا رو تنها گذاشتم به این روز افتادم نمیدونم فقط از خدا می خواستم که دیگه تمومش کنه و از این زندگی لعنتی راحت بشم .مامان هر روز توی بیمارستان بالای سرم بود ،همه میومدن به دیدنم حتی غلام حتی محسن و سوسن. ادامه دارد... @Aghmiun
4_5994475714609418740.mp3
زمان: حجم: 48M
اپیزود ششم: چطور میتونم رابطه و زندگی رو کنترل کنم؟ @Aghmiun
4.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پنجشنبه تلخ و خونه بدون بابا .... پنجشنبه و یاد پدر رفته پنجشنبه و عکس های یادگاری دلتنگی های اجباری پنجشنبه و دوست داشتن های زیاد پنج شنبه و فاتحه و صلوات روحشون شاد. @Aghmiun
پنجشنبه ها چه خوشحال می ‌شوند عزیزانی که دستشان از دنیا کوتاه است و منتظر مهرتان هستند جایشان تا ابد در قلبمان خالیست با فاتحه و صلوات یادآورشان باشیم @aghmiun