eitaa logo
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
4.5هزار دنبال‌کننده
14.7هزار عکس
16.8هزار ویدیو
112 فایل
شورانگیز ترین مهر، دلدادگی به زادگاه است... 👇👇 محمدفرازی @mfarazi20 ✏️✏️✏️ محموداسماعیلی @m_esmal
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
تقدیم نگاه های گرم مخاطبین عزیزمان @Aghmiun
2.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
زیبایی ها و شگفتی های خلقت.... کوف( نوعی جغد کوچک ) @Aghmiun
بهار سال۱۳۶۲ بود , سال آخر دبیرستان در رشته حسابداری در دبیرستان مالک اشتر واقع در شهرستان سراب مشغول به تحصیل بودیم. تعداد دانش آموزان آغمیونی راهنمایی و دبیرستانی که برای تحصیل عازم شهر سراب می شدند خیلی زیاد بود. اواخر اردیبهشت ماه که می شد ,بوی امتحان نهایی به مشام می رسید. عصر که میشد کتاب و یا جزوه ها را بر می داشتیم راهی دشت و دمن و باغ های سرسبز می شدیم و حین قدم زدن در اطراف باغات و زمین های کشاورزی مطالعه می کردیم تعداد زیادی از محصلین در این ایام در دور و بر باغات و زمین ها مشغول مطالعه و تمرین درس می شدند و موقع خستگی و برای رفع کسالت چند نفری دور هم جمع می شدیم و گپ کوتاهی باهم می زدیم . در این ماه یعنی اردیبهشت , بوی گل و سبزیجات و علفیجات فضایی بهشتی برای آدم ایجاد میکرد بوی مدهوش کننده سبزیجات و صدای آواز دل انگیز پرندگان و جیر جیرک ها و طوطیان و کبک و قرقاول و هزار ویک پرنده دیگر آدمی را مست و دیوانه میکرد , اینقدر در این فضا و محیط دبش و با صفا راه می رفتیم و درس ها حفظ کردنی را دوره میکردیم که جای رد پاهایمان در وسط سبزیجات , بوضوح مشخص میشد و دیگر هیچ سبزی ای نمی ماند و اما در این میان دیدن بعضی سبزی های خوردنی خوشمزه خود رو , تاب و تحمل آدمی را می ربود تا آنجا که مجبور می شدی برگردی منزل و چند تا نان لواش سنتی تازه پخت مادر مهربان را با مقداری پنیر بر می داشتی و سریع خودت را می رساندی به کنار رودخانه زلال و روان کنار زمین یا باغ مرحوم عرشعلی خان , در جمع دوستان محصل درس خوان, سفره نان و پنیر را پهن می کردی و سپس از پونه های بنفش ریز و بابونه های تازه روییده را می چیدی و در آن آب روان تمیز می شستی و در آن فضای طبیعی بهشتگونه دور آن سفره چمپاتمه می زدی و بر لقمه های نان و پنیر و پونه قاز می زدی, و چنان در عالم جوانی و شعف خود و دوستان غرق و شادی و خوشحالی میشدی که فردا روز امتحان , تمامی جواب سوالات را در عین سخت بودن, در اندک زمان ممکن ضربه فنی میکردی تا حیرت معلم و ناظم امتحانات را فراهم آوری. اینها همه مدیون آن باغ و آن فضا و آن نان و آن پنیر و آن پونه بود و لا غیر. همچنین در این فصل و در این ماه یعنی اردیبهشت ماه بود که بوی سبزی های خوردنی خود رو , بومی و محلی به مشام میرسید و دختر های جوان و دم بخت را گروه گروه روانه دشت و دمن میکرد در پی یافتن آن علف های خوردنی معجونی بنام ,, یمنیک, یارپز, بابونه, قوش ابیی, قن قن, آش ترسی, کهلی اوتی, بوما درن, ,, گروه دختران هر محله با توبره های مخصوص و چاقوی مخصوص عازم چیدن این محصولات بی نام و نشان روانه دشت و دمن های سر سبز می شدند و شامگاهان با انبانی پر بر می گشتند و سپس به همراه مادران مشغول تمیز کردن آنها میشدند .در این ماه یا اندکی بعد خوردن ,, قال قان ,, نیز فرا می رسید و یادش بخیر همسایه خوش مرام و خوشنام مان مشهد محمد زالی , که در این ایام الاغ اش را با قال قان بار میزد و می آورد حیاط خانه شان خالی میکرد و دختران همسایه را خبر می کرد برای خوردن قال قان. و اینجا بود که می گویند همسایه بود همسایه های قدیم. و همچنین در این فصل سال بود که چوپانان و گله داران روستا , برای گرفتن سقز یمنیک,, یمنیک ساقزی,, از دامنه کوههای پندو و ...بالا می رفتند و زیر آفتاب داغ بهاری یمنیک ساقزی را با ترفندهای خود بدست می آوردند و چقدر خوشمزه می نمود . الان هم مزه آن ساقز یمنیک را حس میکنم و چقدر دلتنگ آن میشوم. ایکاش الان هم بشود اینکار را کرد. وقتی یاد آن زمان می افتم , حس غریبی تمام اعضای بدنم را فرا می گیرد , و در حسرت آن روزهای تکرار نشدنی غوطه ور میشوم , و به خودم دلداری میدهم که امسال انشاالله به روستایم , به دشت و دمن های سرسبز اش, به باغ های زیبایش , خواهم رفت و تجدید خاطره خواهم کرد. ولی دو باره فصل بهار می آید و خیلی زود بدنبال آن فصل خزان یا پاییز هم فرا می رسد , و ما دو باره در فصل زمستان می بینیم باز هم خواب ماندیم و بهار و پاییز آمدند و رفتند . و ما ماندیم و زمستان های بدون برف تهران مخلص:محمود اسماعیلی 🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀 جانمایی مجدد
عکسی از آرشیو کوچه پس کوچه های آغمیون @Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #الفت #قسمت_یازدهم جلوی درمون یه وانت نگهداشته بود و داشتن وسایلمونو بار
دیگه وقت داشت تموم میشد که جعفر اقا اومد که بعد تعطیلی صبر کن کارت دارم.دوباره استرس گرفتم حتما بهرام گفته منو اخراج کنه یا متوجه چیزیی شده بعد تعطیلی همه رفتن و منم رفتم سر میز اقا جعفر و گفتم کاری داشتید صدایی از پشت سرم گفت من کارت داشتم برگشتم و با بهرام چشم تو چشم شدم بهرام نگاهی به جعفر آقا کرد و جعفر بلند شد و رفت بیرون بهرام رفت پشت میز نشست خیره شد بهم.سرمو انداختم پایین گفت اُلفت خودتی دیگه؟حرفی برای گفتن نداشتم گفت چی به سرت اومده تو کجا اینجا کجا انقد بودن با من برات سخت و زجر اور بود که حاضری اینجا کار کنی اما با من زندگی نکنی کجاس اون اُلفت پر شر و شوراشک از گوشه چشمم چکید بلند شد و اومد جلوم وایساد و فت سرت و بالا کن نگام کن تو که اهل ترس نبودی سرمو بالا کردم و با ترس نگاهی بهش کردم باز هم همون چشمای مشکیش و دوخت به چشمام دلم میخواست همونجا از جا کنده بشه.گفت من مگه نگفتم بعد تو زندگیم برام معنی دیگه پیدا کرده مگه نگفتم امیدم برای اینکه سر به راه بشم تویی گفتم تو زن داری تو بچه دار شدی پوزخندی زد و گفت مگه گناه کردم که میخوام دوباره ازدواج کنم گفتم اره من نمیخوام رو زندگی یکی دیگه اوار بشم گفت به خدا قسم قرار نیست به کسی لطمه بزنیم ما زندگی خودمونو میکنیم زن و بچه ام هم سرجاش بابا لامصب مریم نمیخواد منو بخدا نمیخوادشب و روزش بچه هاشه رفت پشت میز نشست و گفت فکر میکنی بچه اولم تازه دنیا اومده نه بچه دومم هست.گفت تا کی میخوای بیای اینجا کار کنی اخر سر هم با یکی از همینا میخوای ازدواج کنی دیگه گفتم من با کسی ازدواج نمیکنم گفت اهان پس چیکار میکنی تا اخر عمرت برای این و اون کار میکنی اخر سر هم از بس نشستی پشت دار قالی هزار تا مریضی میگیری گفتم کاری نداری من برم دیگه نگاه خیره ای بهم کرد و گفت اُلفت تو رو جون هر کی دوس داری عذابم نده بخدا این مدت که تو نبودی زندگی برام جهنم بود وقتی تو کنارمی حالم خوبه به مریم و بچه ها هم بیشتر میرسم من برا اون چیزی کم نمیزارم چه عیبی داره برا دل خودم هم زندگی کنم.مردد بودم از یه طرف دلم میخواست قبول کنم از یه طرف هم میترسیدم اه یه نفر پشتم باشه بلند شد و گفت من هفته بعد دوباره میام اینجا منتظر جواب اخرتم اگه یکم دوسم داری رضایت بده میام با پدر و مادرت هم حرف میزنم راضیشون میکنم بهترین زندگی رو برات میسازم خیالت راحت خداحافظی کرد و رفت چادرمو مرتب کردم و پشت سرش از کارگاه بیرون اومدم حس میکردم همه نگاهم میکنن و میدونن همه چی رو سعی کردم تند تر راه برم و تو دید اونا نباشم رسیدم سر کوچه جلوی در خونمون شلوغ بود داشتن اساس می اوردن چه روزهایی رو تو اون خونه گذروندم آهی کشیدم و رفتم سمت خونه زهرا خانم در باز بود و رفتم تو زهرا خانم تو اتاق پشتی داشت قالی میبافت سلام دادم و خسته نباشیدی گفتم دست از کار کشید و بلند شد و گفت تو هم خسته نباشی دیر کردی گفتم تو کارگاه یکم کارم طول کشید زهرا خانم گفت تنها بودی یا همه بودن گفتم تنها بودم برگشت سمتم و گفت هیچ وقت تنها تو کارگاه نمون حتی اگه بخوان اخراجت کنن بخاطر کم کاری تو نمیشناسی اینا روترسیدم و گفتم چشم زهرا خانم گفت بیا بریم آشپزخونه.دنبالش راه افتادم و رفت سر اجاق و برام غذا کشید و گذاشت جلوم و گفت من صلاحت و میخوام تو یه دختر تنهایی و کس و کارت هم سراغی ازت نمیگیرن مردمم بیکارن و هزار تا حرف در میارن هم سن و سالای خودتو ببین همشون چند تا بچه دارن سرم و انداختم پایین خیلی بهم برخورد همین مونده بود زهرا خانم ترشیدگی منو بزن تو صورتم گفت اگه ازدواج کنی دیگه کسی جرات نمیکنه چپ نگات کنه حس کردم چیزی فهمیده گفتم زهرا خانم مگه من چه اشتباهی کردم که اینطور میگی صبح میرم سر کار و عصر میام.گفت اینا رو نمیگم که تو رو محکوم کنم میگم که حرفمو به اینجا برسونم که خواستگار داری گفتم چی خواستگار ؟!کی هست؟گفت ببین اُلفت من نمیتونم که همیشه تو خونم نگهت دارم مردم حرف در میارن چون دوتا پسر مجرد دارم تو خونه بخدا اگه از حرف مردم نمیترسیدم و از آبرومون اینطور نمیگفتم پسر عموی من میخواد زن بگیره زنش مریض شده دختراش بهش میرسن کلا یه خونه جدا میگه میگیره برات انگار چیزی ته دلم داشت میشکست یه حسی بهم دست داد که نمیدونم چی بود اسمش اما دلم میخواست از اونجا هم برم تحمل این همه بی احترامی رو نداشتم.سرمو بالا کردم و گفتم دستت درد نکنه زهرا خانم من برم زن دوم یکی بشم که دختراش هم سن یا شاید بزرگتر از خودم باشن گفت وا خب چه عیبی داره زنش راضی هست بعد هم فکر میکنی الان کی میاد سراغ تو خیلی دلم به درد اومد یه دختر بی کس و کار بودم که کم کم اون روی زندگی هم داشت خودشو نشونم میداد ادامه دارد....
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #الفت #قسمت_دوازدهم دیگه وقت داشت تموم میشد که جعفر اقا اومد که بعد تعطی
بشقاب و هل دادم سمت جلو و گفتم ممنون از محبتت جبران میکنم حتما. یکی دو روز مهلت بده جایی رو پیدا میکنم و میرمبلند شدم و رفتم اتاق پشتی دلم میخواست انقدر داد بزنم و گریه کنم که خفه بشم جرات اینکه خودمو خلاص کنم هم نداشتم یه گوشه تو خودم جمع شدم حس کردم دستی روی بازوم نشست و چشم باز کردم کسی نبود اما بازم حسش میکردم گفتم میبینی روزگار منو الان دیگه برام شوهر پیر و هم غنیمت میدونن چون سربارشون هستم نفسهاش نزدیک گوشم بود حسش میکردم انگار واقعا دیوانه شده بودم داشتم با کی حرف میزدم تصمیم گرفتم فردا برم سراغ بهرام و بگم که راضی ام حداقل بهرام پول داشت میدونستم که قرار نیست در حق زن و بچه اش ظلم کنه و کم بزاره براشون وقتی تقدیر من داشت سمتی میرفت که من حتما زن دوم بشم حداقل با کسی ازدواج کنم که دوسش دارم بالش و گذاشتم و روی گلیم دراز کشیدم و به خواب رفتم صبح شده بود با صدای اذان بیدار شدم.بدنم مثل چوب خشک شده بودخیلی دلخور بودم از آدمای دور و برم یکم با خدای خودم راز و نیاز کردم و التماسش کردم نزاره راه غلط برم هرچی صلاحم بود و جلو پام بزاره دستمزدی که بهم داده بودن و گذاشتم روی تخته جلوی قالی و بقچه ام و برداشتم و آروم رفتم بیرون صبح زود بود و کسی تو کوچه نبود همه جا خلوت بود آروم آروم راه افتادم و رفتم سمت بازار مغازه ها بیشترش بسته بود و تک و توک چند نفری داشتن جلوی مغازه اشونو آب و جارو میکردن و از جلوی هر کدوم رد میشدم با تعجب نگام میکردرسیدم جلوی مغازه بهرام بسته بود رفتم یه گوشه پیدا کردم و نشستم اونجا حالم از خودم داشت بهم میخورد ای کاش آقام اینطور نمیکرد ای کاش حداقل یه سر پناه داشتم چادرمو کشیدم جلوی صورتم تا کسی نشناسدم بلاخره بهرام اومد و مغازه اشو باز کردبلند شدم و رفتم جلو سلام دادم برگشت با تعجب سمتم و گفت اینجا چیکارمیکنی بیا تو رفتم تو مغازه کر کره رو کامل بالا نداد گفت چیزی شده گفتم نه گفت پس چرا اینطور پریشونی گفتم اومدم بهت بگم که قبول میکنم لبخندی زد و گفت ممنونم واقعا کی بیام خونتون برا خواستگاری صندلی و کشیدم سمت خودمو و نشستم و گفتم کجا بیای خواستگاری نگاهی به بقچه های تو دستم کرد و گفت فرار کردی؟گفتم نه صبر کن برات تعریف کنم هر چی سرم اومده بود و گفتم براش خیلی ناراحت شد سرشو انداخت پایین و گفت خدا رحمت کنه مادرتو چرا زودتر نیومدی پیشم گفتم نمیخواستم یکی بشم مثل زن بابام گفت بخدا من کم نمیزارم من بدون تو انگار تو قفسم کاری نمیکنم که مدیون کسی بمونم گفت پاشو بریم یه جایی گفتم کجا گفت بیا بریم بعدا میگم بهت بقچه هامو همون جا تو مغازه گذاشتم و باهاش راهی شدم رفتیم سمت همون ماشین کادیلاک که اومده بود جلوی مدرسه سوار شدیم و اول رفت برام صبحونه سر شیر و عسل و نون تازه گرفت و اومد تو ماشین و روند یه جای سر سبز و گفت بیا صبحونه بخوریم و بعد بریم سراغ کارامون گفتم چه کاری بهرام گفت یه خونه قدیمی دوستم داره چند بار بهم پیشنهاد داد ازش بخرم اما من نیازی نداشتم الان برم پیشش اونجا رو بخرم که بشه خونه من و تو حس گناه داشتم ولی مجبور بودم ادامه بدم نمیتونستم به خودم بقبولونم که باید زن یکی بشم که هم سن پدرمه امان از بی کسی امان صبحونه رو خوردیم و راه افتادیم سمت خیابان عباسی جزو محله های خوش نام تبریز بود جلوی یه بنگاهی نگهداشت و به من گفت تو بشین الان میام رفت تو بنگاه و با یه پسر جوون سلام و علیک کرد و یکم حرف زدن و خندیدن گاهی بهرام نگاهی به من میکرد و لبخند میزدبعد چند دقیقه بهرام بلند شد و پسر جوون یه کلید داد دستش و بهرام و آورد بدرقه کرد بهرام اومد تو ماشین و کلید و گرفت سمت من و گفت مبارکه عروس خانم اینم خونه جدید لبخندی زدم و تشکر کردم اما خدا میدونه ته دلم چه خبر بودگفت بریم خونه رو ببینیم و وسایل بخریم براش ماشین و استارت زد و رفت سمت خونه خونه های اینجا خیلی خوشگل و بزرگتر از محله ما بود از سر و وضع ادماش معلوم بود وضعشون خوبه جلوی یه در سفید رنگ ماشین و نگهداشت و پیاده شد و گفت اره همینجاس کلید و انداخت و در و باز کرد و اشاره کرد بهم که پیاده بشم.حیاط دلبازی داشت و یه خونه صد متری بود با دو تا اتاق حموم و دستشویی و آشپزخونه هم اونور حیاط بودن بهرام نگاهی بهم کرد و گفت میپسندی گفتم از سرمم زیاده برای منی که سقفی بالا سرم ندارم بهرام اخمی کرد و گفت اینا چه حرفیه که میزنی هر کی یه سرنوشتی داره شاید این اتفاقها افتاده که تو رو سمت من هل بده حرفو عوض کرد و گفت خب این از خونه بریم وسیله بخریم لبخندی زدم و باهم دوباره سوار ماشین شدیم.بهرام رفت سمت بازار و گفت عروس که بدون حلقه و طلا نمیشه جلوی بازار زرگرها ماشین و پارک کرد‌. ادامه دارد... @Aghmiun
لوازم خانگی آقای ولی غفوری آغمیونی در شهرستان سراب با شرایط ویژه در خدمت شما عزیزان میباشد جنب موبایل خانی شماره تماس ۰۹۱۴۸۰۶۳۵۱۷