52M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔺️ «استادیوم دنیا»🔺️
مجتبی تمسکی
@Aghmiun
10.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
واقعیت ازدواج...
@Aghmiun
.
📍نسخه صوتی، قسمت اول ودوم از داستان سه قسمتی زندگی ناصرالدین شاه قاجار.
تقدیم علاقمندان.
📚منابع
▫️کتاب قبله عالم نوشته عباس امانت
▪️کتاب ناسخ التواریخ بخش قاجار نوشته محمدتقی سپهر
▫️کتاب ایران در دوره سلطنت قاجار نوشته علی اصغر شمیم
▪️کتاب عهد قاجار نوشته ونسا مارتین
▫️کتاب برامدن قاجار نوشته غلامحسین زرگری نژاد
▪️کتاب تاریخ ایران دوره قاجاریه نوشته رابرت گرنت واتسن
▫️کتاب خاقان صاحبقران و علمای زمان نوشته احمد کاظمی موسوی
@Aghmiun
"بیگ های آغمیون در زمان قدیم"
زندگی روزمره انسان خیلی زودتر و با سرعت بیشتر از آنچه که فکرش را می کردیم ، می گذرد.
روزها و هفته ها و ماه ها و سال ها از عمر مان گذشته است .
روزهای سپری شده از عمر مان عین پول های داخل قلک شکسته ای هست که هی خرج میکنیم و اصلا متوجه موجودی قلک مان نیستیم و یهویی می بینیم قلک مان خالی شده است . و عمر مان هم همینطور ...
یک روزی فرا میرسد که دیگر وقت رفتن است....
ما انسان ها خیلی زود همه چی را فراموش می کنیم ، مثل پدر و مادر که عزیزترین موجود در جهان هستی برای ما هستند. ولی چقدر در کمال بی انصافی از یادشان میبریم.....
دوران طفولیت مان .....چقدر زود از ذهنمان با تمام خاطرات شیرین اش پاک میشود.....
همسایه های مان بعد از سال ها زندگی
در جوار هم ، خیلی زود از خاطرمان می روند ...
دوران تحصیل یا خدمت مان ..همه و همه در گذر زمان از ذهن و خاطرمان پاک میشوند و به فراموشی سپرده میشوند .
هدف از بیان و مطرح کردن این مثال های ساده ، آن بود که در روز گاران دور و قدیم اتفاق های خوب و بد و یا تلخ و شیرین زیادی در همین آغمیون خودمان رخ داده است ولی همه ی شان با گذشت زمان از یاد ها و ذهن ها رفته و پاک شده است.
مثلا در قدیم روستای ما آغمیون دارای طایف های بزرگ و زیادی بوده است.
مثلا عرض کنم چندین آسیاب در آغمیون وجود داشته است ولی هیچ نشانه ای از آنها نمانده است.واگر امروز سینه به سینه از اجداد مان همین آسیاب ها را نشنیده بودیم از کجا خبر دار میشدیم که در آغمیون چندین سال پیش ، بیش از ۵ تا آسیاب وجود داشته است .
یا خدمت تان عرض کنم در همین آغمیون سهزاب خودمان چندین خان و خان زاده زندگی میکردند .
وجود خوانین متعدد در سالهای گذشته و نحوه زندگی ارباب رعیتی در آن زمان ها پر از خاطرات تلخ هست که گاها با شنیدن بعضی از آنها ، پی به زندگانی سخت و طاقت فرسای نسل گذشته میبریم.
و امّا تعدادی " بیگ " هم در زمان قدیم در آغمیون وجود داشته است که البته خیلی سال از دوران نمی گذرد.
همین اواخر چندین سال پیش آخرین بیگ روستای مان مرحوم حاج سلیمان بیگ افخمی دار دنیا را ترک کردند.
آنطوریکه یادمان می آید و از بزرگترهای از خودم سوال کردم و راهنمایی گرفتم روستای مان آغمیون چهار یا پنج نفر " بیک " نداشته است.
مرحوم محمد بیگ فدایی ( پدر برادران حاج موسی، عیسی و کاظم و آقای حسن فدایی).
مرحوم اسداله بیگ پور بایرام ( پدر آقای سلمان و مرحوم حبیب و ....).
مرحوم حاج سلیمان بیگ افخمی ( پدر مرحوم رشید و مرحوم حاج علی خان و اقای محمد افخمی) .
مرحوم نصرت بیگ (پدر مرحوم تقی فدایی).
و مرحوم غلام بیگ ( برادر مرحوم محمد منتخب )
این پنج نفر را طی پرس و جویی که از چند نفر کردم بیگ های آغمیون بودند که اهالی این پنج تن را با پسوند های بیگ می شناختند...
اسداله بیگ. حاج سلیمان بیگ . محمد بیگ. نصرت بیگ ( نصی بیگ ) و غلام بیگ....
البته غلام بیگ را فقط دو نفر اسم بردند ولی بقیه چهار نفر را از هر کس سوال کردم نام بردند.
و اما چرا به این چند نفر بیگ می گفتند ؟
من شخصا مرحوم اسداله بیگ و حاج سلیمان بیگ را دیده بودم و خیلی از مخاطبین هم شاید این دو بزرگوار را دیده بودند.
این سوال را هم از چند نفر سن بالا و ریش سفید های قدیمی ( نه از ریش سفید های جوان که بدلایل روزگار بد مان ریش شان سفید شده است) پرسیدم که چرا به این آقایون بیگ می گفتند ؟
که جواب های مختلفی دادند.
چند نفری میگفتند بخاطر داشتن ثروت بیشتر نسبت به دیگر اهالی به اینا بیگ میگفتند.
بعضی ها میگفتند به دلیل داشتن تیپ خاص و خوش تیپ بودن و خوش پوش بودن لباس و داشتن وضع ظاهری متین و زیبا به اینا بیگ می گفتند.
و چند نفری هم می گفتند بیگ ها مشاوران و دست یاران خان های بزرگ بودند .
و یکی دو نفر هم گفتند بخاطر داشتن اصالت خانوادگی بهتر و بالا و داشتن مقام و منزلت خاص بین اهالی به اینها بیگ می گفتند.
انشاالله از مخاطبین گرامی محبت میکنند در این مورد ما را راهنمایی می فرمایند یا خودشان یا از والدین و فامیل های سن بالا پرس و جو میکنند و اگر اطلاعاتی بدست آوردند ما را یاری می کنند . و اگر بیگ های دیگری هم در آغمیون قدیم بودند و ما خبر نداریم لطف می کنند اطلاع میدهند.
بازهم یاد آوری میکنم هدف از نوشتن و تهیه این مطالب فقط دانستن از تاریخ قدیم روستا ی مان آغمیون و انتقال آن به نسل های آینده میباشد.
آرشیو کانال آنا وطن آغمیون محل امنی برای نگهداری تاریخ گذشته و معاصر روستای مان آغمیون میباشد . برای پر بار نگه داشتن این صندوق امانات منتظر نظرات و پیشنهادات و دانسته های ارزشمند شما هستیم.
اگر عکسی از این افراد که بعنوان بیگ های آغمیون در عهد قدیم نام بردیم در دسترس داشتید حتما برای تکمیل این خاطره به ما ارسال بفرمایید .
عکس مرحوم حاج سلیمان بیگ را داریم .
دوست عزیزم اقای هوشنگ منتخب لطف میکنند اگر عکس پدر بزرگ شان اسداله بیگ را داشتند ارسال می فرمایند.
پسر خاله های گرامی ام برادران فدایی اگر از پدر بزرگ عزیزشان محمد بیگ عکس داشتند برای مان ارسال میکنند.
آقای فدایی پسر گرامی مرحوم مشهد تقی هم اگر اطلاعات و عکسی از پدر بزرگ شان نصرت بیگ عکسی داشتند برای مان ارسال میکنند.
ممنون و سپاس از همکاری شما بزرگواران
۱۴۰۳ /۱۰/۱۰
محمود اسماعیلی
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #الفت #قسمت_شانزدهم نمیدونستم چیکار کنم این چی بود که دست از سر من برنمی
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#الفت
#قسمت_هفدهم
گفت شما همسایه جدید هستید گفتم بله اینجا کسی رو نمیشناسم یکم باهم حرف زدیم و به خودم جرات دادم و پرسیدم اینجا آرایشگاه کجاس گفت صدیقه خانم اینجا ارایشگری میکنه و هممون میریم پیشش دستش خوبه خواستی بهم بگو برات وقت بگیرم
گفتم دستتون درد نکنه یه وقت برام بگیرید برای اصلاح گفت حتما میگم بهش کی میتونی بیایی گفتم عصر میتونم بیام
گفت باشه من میگم بهش عصر میام دنبالت تشکر کردم و راه افتادم سمت بازار یکم وسایل ضروری مثل حوله و لباس برای بهرام خریدم و برا خودم چند دست لباس راحتی خریدم و برگشتم خونه یکم سبزی خوردن هم خریدم و برگشتم خونه ماکارونی پختم و بازم بهرام سر وقت اومد خونه کلی هم از دستپختم تعریف کرد کم کم عذاب وجدانم داشت کمتر میشد گفتم بهرام عصر میخوام برم آرایشگاه گفت انشاءالله بسلامتی یکم چرت زد و دوباره رفت منم پاشدم ظرفها رو شستم که در زدن چادرمو برداشتم با یکم پول و رفتم همون خانم همسایه بود گفت بیا دختر وقت گرفتم برات بیا بریم
تو راه یکم حرف زدیم و اسمش و پرسیدم و گفت ربابه هستم با مادرشوهرم اینجا زندگی میکنم رفتیم سمت خونه صدیقه خانم و در نیمه باز بود و یه تابلو کوچیک هم کنار دیوار زده بودن آرایشگاه یاس،رفتیم تو و ربابه منو معرفی کرد یه اتاق کوچیک همون دم در ورودی بود نگاهی به صورتم کرد و گفت قشنگ قراره عوض بشی ها هم ابروهات پرپشته هم صورتت پر مو گفت دراز بکش رو اون صندلی بیام.درازکشیدم و صدیقه خانم با یه نخ که دور گردنش بسته بود اومد سراغم و شروع کرد از درد فقط دسته های یونیت و محکم فشار میدادم همش هم تعریف میکرد که ماشاءالله ببین ربابه اصلا صداش در نمیاد اینم بیشتر باعث میشد صدامو در نیارم و خفه خون بگیرم بلاخره کارش تموم شد و شروع کرد به مرتب کردن ابروهام صدیقه گفت از این مدل جدیدا کنم گفتم تو رو خدا نازک نکنی ها دوست ندارم همینکه مرتب بشه کافیه گفت وا ابرو به این کلفتی داری نازک کنم بهت میادا گفتم شوهرم دعوام میکنه تو رو خدا یه کاری نکن من امشب کتک بخورم وتو دلم به این حرفم خندیدم بهرام بیچاره گفت باشه و همش غر زد و غر زد بلاخره کارش تموم شد آینه رو داد دستم نگاهی به خودم کردم انگار یکی دیگه شده بودم ربابه اومد جلو و گفت وای اُلفت چقد عوض شدی صدیقه گفت زیر اون همه مو خوشگلیش دفن شده بود و هر دو خندیدن بعد هم بلند شد صدیقه رفت یه شیشه آورد که شبیه شیشه شربت بود و گفت این روغن مورچه اس بزنی به صورتت کم کم موهاتو کم میکنه
گفتم ممنون اینم بده حساب کرد و پولشو دادم گفتم من برم دیگه رو کردم به ربابه گفتم تو نمیای گفت نه دیگه تا اینجا اومدم بزار یه صفایی هم من به صورتم بدم نگاهی به ابروهای نازکشون کردم و گفتم دیگه چیزی مگه مونده که میخوایید اونم بردارید خندیدن و گفتن میخوای از مال تو برداریم چادرمو برداشتم و خداحافظی کردم و برگشتم خونه حس میکردم یه لایه پوست از صورتم کنده شده انقد که عمیق هوا رو حس میکردم رو پوستم شب شده بود تازه یادم افتاد قران نخریدم بازم طبق معمول شروع کردم به ذکر گفتن و صلوات فرستادن
باقیمونده ماکارونی رو آوردم و خوردم
کاری برای انجام دادن نداشتم تو خونه جامو انداختم و دراز کشیدم دیگه عادت کرده بودم به تنهایی خوابیدن حس مور مور زیر پاهام میکردم فکر کردم مورچه ای چیزی رفته زیر لحافم و بلند شدم که نگاهی بندازم یهو چشمم خورد به قیافه کبود شده اون همونجور خشکم زد نتونستم تکون بخورم با همون حالت لبخندی بهم زد و محو شد این بار دوم بود که میدیدمش دستام بشدت داشتن میلرزیدن چشامو محکم بستم تا دوباره یه وقت نبینمش شروع کردم به صلوات فرستادن با خودم گفتم صبح اول وقت میرم قرآن میخرم حتما.صبح با صدای پای کسی بیدار شدم از ترسم چشم وا نکردم گفتم حتما همونه
اومد نشست کنارم و شروع کردم به ذکر گفتن میترسیدم چشم باز کنم و دوباره اون قیافه رو ببینم دستی نوازش وار موهامو نوازش میکرد با صدای آروم بهرام که صدام میکرد چشم وا کردم و نفس راحتی کشیدم گفت بیدار شدی بلند شدم و نشستم همونطور زل زده بود بهم و گفت وای اُلفت چقدر تو عوض شدی تازه یادم افتاد که چیکار کردم دستمو گذاشتم جلوی صورتم و گفتم بد شدم گفت نه بابا خیلی خوشگلتر شدی دختردستامو کشید پایین و گفت ممنونم ازت که ابروهاتو زنونه نکردی گفتم دوس نداشتم اونطور الکی به آرایشگر گفتم شوهرم دعوام میکنه تا راضی شد فقط مرتب کنه خندید و گفت شایدم دعوات میکردم خودت پیش بینی کردی تازه یادم افتاد صبح هست و بهرام اومده اینجا
گفتم چه عجب این وقت صبح گفت دلم طاقت نیاورد گفتم قبل باز کردن مغازه یه سر بیام ببینمت نون تازه هم خریده بود و بلند شدم جامو جمع کردم و سماور رو روشن کردم تا صبحونه بخوریم گفتم بهرام کجا قرآن میفروشن.
ادامه دارد....
@Aghmiun
کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #الفت #قسمت_هفدهم گفت شما همسایه جدید هستید گفتم بله اینجا کسی رو نمیشنا
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#الفت
#قسمت_هجدهم
گفت چطورگفتم تو خونه باشه بهتره خونه که بی قران نمیشه گفت اره اصلا ما آینه و شمعدونم نخریدیم گفتم اونو نمیخوام فقط قران کمه گفت چشم ظهر میخرم میارم برات صبحونه رو خوردیم و بهرام رفت منم بلند شدم ناهار آماده کنم اما غذای زیادی بلد نبودم خیلی فکر کردم اخر سر گفتم برم از ربابه بپرسم.بلند شدم چادرمو سرم کردم و رفتم
سمت خونه ربابه ۳،۴ تا خونه با ما فاصله داشت در زدم و یه پیر زن مهربون اومد در و باز کرد وبعد سلام و احوالپرسی گفتم همسایه جدیدتون هستم ربابه خانم میشناسدم با اصرار منو برد تو حیاط و ربابه رو صدا زد از طبقه بالا ربابه اومد رو بالکن و تا منو دید گفت عه اُلفت تویی چه عجب عصمت خانم مادر شوهر ربابه منو نشوند رو تخت چوبی گوشه حیاطشون محو زیباییهای حیاط و خونشون شده بودم خیلی باصفا بودربابه یه دامن کلوش تا زیر زانوش پوشیده بود و با یه بلوز سفیدموهاشو وا گذاشته بود محو زیباییهاش شدم سینی چای بدست اوند تو حیاط،و بلند شدم سلام کردم و خیلی صمیمی اومد جلو و بغلم کردمن تا اون سن با کسی صمیمیتی نداشتم اصلا
ربابه اولین دوستم حساب میشدگفت چه عجب از اینورا گفتم والا برا ناهارنمیدونستم چی بپزم اومدم از تو بپرسم ربابه خندیر و گفت چرا بلد نیستی دخترگفتم سرم گرم درست بود چیزی یلد نگرفتم مادرمم فوت کرد وقت نکرد یادم بده عصمت خانوم زد رو زانوش و گفت ای وای خدا رحمتش کنه ربابه گفت خدا رحمت کنه چند کلاس سواد داری گفتم دیپلمم گفت آفرین گفتم به خاله که دختر فهمیده و پخته ای هستی عصمت خانم گفت اره از دیروز یه بند داره از تو تعریف میکنه سرخ شدم و سرمو انداختم پایین و گفتم لطف داره ربابه جون.عصمت خانوم بلند شد رفت تو خونه و ما رو تنها گذاشت ربابه گفت خب بریم سر اصل مطلب ناهار میخوای چی بپزی،تازه یادم افتاد و گفتم وای وقت زیادی هم ندارم گفت شوهرت برا ناهار میاد گفتم اره یک و نیم به بعد میادگفت خب کوکو بپز راحتتره و زودتر گفتم بلد نیستم دستورشو بهم توضیح داد و گفت اصلا صبر کن برم کتاب آشپزیمو بیارم برات،رفت تو خونه و یه کتاب اورد برام نگاهی بهش کردم و کلی دستور غذا و شیرینی و کیک توش بودگفت ببر من دیگه نیازی بهش ندارم مال خودت با خوشحالی کتاب و برداشتم و اومدم خونه چند تا سیب زمینی گذاشتم رو گاز تا آبپز بشه و شروع کردم به ورق زدن کتاب و دستورها رو یکی یکی میخوندم تصمیم گرفتم برم یکم کتاب بخرم برا خودم تنهایی حوصله ام سر میره لااقل کتاب بخونم کتاب و گذاشتم کنار و کوکو رو درست کردم و یادم افتاد نون نداریم برای کوکو چادرمو سرم کردم و رفتم تا نون بخرم فقط یه سنگکی اونور خیابون بود و یه بربری هم سر کوچه.رفتم دوتا سنگک خریدم و برگشتم ساعت و نگاه کردم یک و ربع بود سفره رو پهن کردم و چند تا گوجه هم بریدم و سبزی های دیروزی رو هم اوردم و دوغ هم درست کردم منتظر بهرام نشستم.نزدیک ۲ بود که بهرام اومدچند تا پاکت و کیسه باز دستش بودرفتم استقبال و وسایل و گرفتم و گفتم چزا فکر میکنی باید همیشه دست پر بیایی.گفت خب مرد خونه باید همیشه دست پر باشه خنده ام گرفت از این حرفش از تو یکی از پاکتها قرآن و دراورد و داد دستم بوسیدم وگذاشتمش رو طاقچه و گفتم غذا سرد شد بیا بشین بعد ناهار ببینم آقای خونه چی خریده خم شد نگاهی به سفره کرد و گفت به به چه با سلیقه.نشست پای سفره و گفت نون و هم خودت خریدی گفتم مگه جز من و تو کسی تو این خونه اس همونطور که داشت لقمه میگرفت گفت تا حالا یادم نمیاد مریم از اینکارا بکنه از اینکه اسم مریم و آورد یخورده تو ذوقم خوردکلا فراموش کرده بودم که بهرام زن و بچه داره سرمو خم کردم و بدون هیچ حرفی شروع کردم به لقمه گرفتن یهو انگار متوجه شده باشه گفت ببخشید حرف نامربوطی زدم گفتم نه خب اونم جزو زندگیته نمیشه که انکارش کرددیگه حرفی نزدیم و یه لیوان دوغ ریخت و خورد و گفت اینارو از کجا یاد گرفتی تو دختریادمه ۲۴ ساعتی یا مدرسه بودی یا مغازه من زدم به بازوش و گفتم از اول بلد بودم خندید و جو عوض شد بعد ناهار بهرام رفت یه بالش اورد و گفت بیا یکم استراحت کنیم من باید برم دیگه دلم گرفت از اینکه مجبور بودم تنها بمونم،بهرام گفت برات تلویزیون میخرم تا یکم سرت گرم بشه.خوشحال شدم شنیده بودم فیلم و سریال داره بچه ها همیشه تو مدرسه تعریف میکردن برا هم بهرام دوباره یه مقدار پول گذاشت لب طاقچه و گفت من میرم تو هم تو خونه تنها نمون برو خرید کن برا خودت کم و کسری خونه رو بخر گفتم بهرام تاکی من باید در حد چند ساعت باهات باشم سرشو انداخت پایین و گفت شرمنده ام واقعا فعلا مجبوریم تا ببینیم چی پیش میادبهرام شدیدا از پدرش حساب میبردجرات اینکه بهش بگه مریم و نمیخواد نداشت
ادامه دارد....
@Aghmiun