کانال آناوطن آغمیــــــــــــون🧿
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #الفت #قسمت_بیستودوم به شدت حس بی کسی میکردم و کلی بد و بیراه گفتم به خو
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#الفت
#قسمت_بیستوسوم
دوباره یاد حرفهای اون خانوم افتادم
باید میرفتم پیشش باید میفهمیدم جریان این چیه خیلی بدنم بی طاقت شده بود نگاهی به ساعت انداختم ساعت ۱۲ ظهر بود رفتم یکم دراز کشیدم جونی دیگه تو پاهام نبود بتونم کاری کنم
فکرم بدجور مشغول بود همش تو سرم اکو میشد بچه ات ناقص بودصداش دائم تو گوشم بود صدای حاج خانوم اومد که صدام میکرد به زور بلند شدم و کلافه گفتم خدا بگم چیکارت کنه بهرام الان من حال ندارم اینم ول کن نیست رفتم تو اتاق لباسهامو عوض کردم و رفتم پایین
خورش هویج پخته بود انصاقا دستپختش خیلی عالی بود ناهار و خوردم و کلی تشکر کردم و ظرفهارو شستم حاج خانوم چایی دم کرد اتفاقا خیلی دلم میخواست
نشستم کنارش پاهاش و دراز کرد و با دست میمالید که پاهام جوون ندارن دیگه گفتم حاج خانوم چرا نرفتید پیش بچه هاتون زندگی کنید گفت دخترم یادت باشه هیچ وقت سربار بچه هات نشو مادر میتونه هفت تا بچه رو تو یه خونه نگهداره اما ۷ تا بچه هیچ وقت نمیتونن یه مادر و اداره کنن خداروشکر تنم سالمه فعلا محتاج کسی نیستم گفتم درسته خداروشکر یاد مادرم افتادم خدا چقد دوسش داشت که محتاج ماها نشد و زود رفت.برگشتم بالا و عصر شد بهرام برنج و گوشت و یه مقدار حبوبات و اینجور چیزها خریده بود اومد و یه ساعتی موند و دوباره رفت دیگه عادت کرده بودم همینکه سقفی بالا سرم بود برام کافی بودحاج خانوم بافتنی بلد بود و برای اینکه حوصلم سر نره ازش خواهش کردم بهم یاد بده
رفتم میل و کاموا خریدم و حاج خانوم با حوصله بهم یاد میداد سرم گرم شده بود و کمتر فکرای چرت و پرت میکردم ۵ ماهی میشد که اومده بودم خونه حاج خانوم بهش عادت کرده بودم بهرام هم دیگه هر روز می اومد ظهر پیشم مثل قبل کلی غذای خوشمزه از حاج خانوم یاد گرفته بودم و باهاش میرفتم خرید
تنها عیب حاج خانوم این بود که میخواست سر از کار همه در بیاره دوباره سر گیجه هام شروع شده بود و حالت تهوع داشتم حس میکردم بازم حامله ام
اون روز بتول خانوم صدام کرد که اُلفت بیا کاچی پختم صبحونه باهم بخوریم
منم عاشق کاچی بودم و رفتم پایین
بتول خانوم ریز شد تو صورتم و گفت چرا حالت اینطوره گفتم نمیدونم والا چند روز هست سر گیجه دارم و امونمو بریده
گفت نکنه حامله ای گفتم خودمم شک کردم نمیدونم والا بعد صبحونه گیر داد که پاشو بریم پیش ماما اون متوجه میشه حاضر شدم و باهم رفتیم پیش یه خانم میانسالی که بتول خانم میشناخت کلی تعریفش و کرد و گفت همه بچه های دخترا و عروسهامو اون دنیا آورده دستش خوبه و خیلی معلومات داره یه در قهوه ای کوچیک بود بتول خانم با کلیدش زد به در و یه خانم نسبتا چاق اومد دم در و با بتول خانوم کلی خوش و بش کرد و تعارف کرد بریم تو خانمه که اسمش پریزاد بود رو کرد به بتول خانوم و گفت عروس جدیده بتول خانوم خندید و گفت نه دیگه من پسرام همه ازدواج کردن همسایه ام هست خانومه رو کرد به منو حال و احوال پرسید و گفت مشکلت چیه دخترم قبل من بتول خانوم گفت فکر میکنم حامله اس اومدیم ببینیم حامله هست یا کیستی چیزی داره پریزاد خانوم بهم گفت دراز بکش دخترم دراز کشیدم و دستی رو شکمم کشید و نبضم و گرفت و گفت اره حامله ای چند هفته میشه بنظرم تازه هست بعد انگار متوجه چیزی شده باشه اروم دم گوشم گفت میتونم تنها باهات حرف بزنم گفتم بله رو کرد به بتول خانوم و گفت من باید دقیق معاینه اش کنم بریم اتاق پشتی جلو تو خجالت نکشه بتول خانومم گفت راحت باشیدرفتیم اتاق پشتی پریزاد خانوم تو چشام نگاه کرد و گفت..حس سنگینی میکنم ازت گفتم یعنی چی گفت تو چیز عجیب غریبی تا حالا ندیدی متوجه منظورش شدم ولی خودم و زدم به اون راه و گفتم عجیب غریب مثلا چی
گفت نمیدونم سایه ببینی یا حس کنی یکی کنارته ولی نباشه.گفتم قبلا اره چند بارگفت همزاد داری مواظب باش دلم داشت میترکید براش تعریف کردم اخرین بار که دیدمش چی گفت پریزاد خانوم گفت پس قصد آزارتو نداره حتما بچه ات واقعا ناقص بوده که نزاشته دنیا بیادگفت کاری نکن که باهات لج کنه
گفتم چیکارگفت اگه بری پیش جن گیر و دعا نویس لج میفته باهات من تجربه داشتم هر کار کنی اون همزادت هست همیشه پیشت هست فقط با اینکارا لج میفته بیشتر اذیت میکنه تا کمک.گفت الان هم حامله ای مواظب خودت باش برگشتیم خونه و همش فکرم درگیر حرفهای پریزاد خانوم بود
ادامه دارد....
@Aghmiun
76M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
❌❌ «از سه چیز نگو» ❌❌
⭐️مجتبی تمسکی
@Aghmiun
2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
😉صرفاجهت شوخی.
@Aghmiun
اسماعیل_حیدری_ماجرای_زندان_آخر_خنده_gF1v0jCtrQ4_140.mp3
زمان:
حجم:
12.8M
اسماعیل_حیدری_ماجرای_زندان.
@Aghmiun